تذکرة الاولياء/ذکر محمد اسلم الطوسی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه  از عطار نیشابوری ذکر احمد حرب قدس الله روحه
تذکرة الاولياء


آن قطب دين و دولت ، آن شمع جمع سنت ، آن زمين کرده به تن مطهر ، آن فلک کرده به جان منور ، آن متمکن بساط قدسی محمد بن اسلم الطوسی رحمةالله عليه ، يگانه جهان بود و مقتدای مطلق بود ،و او را لسان رسول گفته اند ، و شحنه خراسان نوشته اند ، و کس را در متابعت سنت آن قدم نبوده است ، که او را جمله عمر سکنات و حرکات او برجاده سنت يافته اند . با علی بن موسی الرضی رضی الله عنه به نشابور آمد . هردو به هم در کجابه ای بودند بر يک اشتر ، اسحاق بن راهويه الحنظلی مهار شتر می کشيأ . به نشابور رسيدند . به ميان شهر برآمد . کلاهی نمدين بر سر و پيراهنی از پشم در بر و خريطه ای پر کتاب برکتف نهاده . مردمان چون اورا بديدند بدان سيرت بگريستند . او نيز بگريست . گفتند :ما تو را با اين پيةراهن و با اين کلاه نمی توانيم ديد . نقل است که او مجلس داشتی و به مجلس اوتنی چند معدود بيش نيامدندی ، و با اين همه از برکات نفس او قرب پنجاه هزار آمدی به راه راست بازآمدند و توبه کردند و دست از فساد بداشتند . پس مدت دو سال محبوس بود . از جهت ظالمی که او را می گفت . بگوی که قرآن مخلوق است . گفت :نگويم . در زندان کردند . هر آدينه غسل کردی و سنتها به جای آوردی ، و سجاده برگرفتی و می آمدی تا به در زندان . چون منعش کردندی بازگشتی و روی بر خاک نهادی و گفتی : بار خدايا ، آنچه بر من بود کردم . اکنون تو دانی . چون اطلاقش کردند عبدالله طاهر امير خراسان بود . مردی صاحب جمال بود به غايت و نيکو سيرت و با علما نيکو بود . به نشابور . اعيان شهر همه به استقبال و سلام او آمدند . روز دوم همچنان به سلام شدند و روزهای سيم و چهارم پنجم وششم . عبدالله گفت : هيچ کس مانده است در اين شهر که به سلام مانيامده است ؟ گفتند : همه آمده اند مگر دو تن . گفت : ايشان کيانند؟ گفتند : احمد حزب و محمد اسلم الطوسی رحمهما الله . گفت : چرا به نزد ما نيامدند ؟ گفتند : ايشان علمای ربانی اند . به سلام سلطانان نروند . گفت : اگر ايشان به سلام ما نيايند , ما به سلام ايشان رويم . به نزدیک احمد حرب رفت .یکی گفت :عبد الله طاهر می آید .گفت : چاره ای نيست . درآمد . احمد برپای خاست و سر در پيش افگنده می بود . ساعتی تمام پس سربرآورد و در وی می نگريست . گفت : شنوده بودم که مردی نيکو روی ، ولکين منظر بيش از آن است . نيکورويتر از آنی که خبر دادند . اکنون اين روی نيکو را به معصيت و مخالفت امر خدای زشت مگردان . از آنجا بيرون آمد . به نزد محمد اسلم شد . او را بار نداد . هرچند جهد کرد سود نداشت . و روز آدينه بود . صبر کرد تا به نماز آدينه بيرون آمد ، و در او نگريست . عاقبت طاقتش برسيد . از ستور فرود آمد و روی بر خاک قده محمد اسلم نهاد و گفت : ای خداوند عزيز ! او برای تو را که بنده بدم مرا دشمن می دارد ، و من برای تو که بنده نيک است او را دوست می دارم ، و غلام اويم چون هر دو برای توست اي« بد را در کار اين نيک کن . اين بگفت و بازگشت . پس محمد اسلم بعد از آن به طوس رفت و آنجا ساکن شد . و او را آنجا مسجدی است هک هرکه نابينا نبود چون آنجا رسد بيند که آن چه جايگاه است و او عربی بود . چون آنجا نشست کرد به محمد اسلم الطوسی مشهور شد. و مدتی مديد در طوس بود و بر در خانه او آب روان بود . هرگز کوزه از آنجا برنگرفت . گفت : اين آب از آن مردمان است.روا نبود که برگيرند . و مدتی بر آب روانش ميل بود. سود نداشت . چون عاقبت ميل او از حد بگذشت يک روز کوزه ای آب از چاه برکشيد . در آن جوی ريخت و از آن جوی آب روان برداشت . پس به نشابور بازآمد . نقل است که از اکابر طريقت يکی گفت :در روم بودم ، در جمعيتی . ناگاه ابليس را ديدم که از هوا درافتاد . گفتم : ای لعين ! اين چه حالت است و تو را چه رسيد ه است ؟ گفت : اين چه حالت است و تو را چه رسيده است ؟ گفت : اين ساعت محمد اسلم در متوضا تنحنحنی کرد . من از بيم بانگ او اي«جا افتادم و نزديک بود که از پای درآيم . نقل است که او پيوسته وام کردی و به درويشان داد ی، تا وقتی جهودی بيامد و گفت : زری چند به تو داده ام ، باز ده . محمد اسلم هيچ نداشت . آن ساعت قلم تراشيده بود و تراشه قلم پيش نهاده ، جهود را گفت : برخيز و آن تراشه قلم را برگير ! جهود برخاست . می بينيد که تراشه قلم زر شده بود . به تعجب بماند . ايمان آورد و دو قبيله ايمان آوردند . نقل است که يک روز شيخ علی فارمذی در نشابور مجلس می گفت و امام الحرمين حاضر بود يکی پرسيد : العلما ورثه الانبيا کدام اند . گفت : نه همانا که اين گويند بود و نه همانا که اين شنونده بود . يعنی امام الحرمين . اما اين مرد بود که بر دروازه خفته است و اشارت کرد به خاک محمد اسلم . نقل است که در نشابور بيمار شد . يکی از همسايگان او را به خواب ديد که می گويد : الحمدالله که خلاص يافتم و از بيماری بجستم . آن مرد برخاست تا او را خبر دهد . چون به در خانه وی رسيد پرسيد که حال خواجه چيست ؟ گفتند : خدايت مزد دهاد که او دوش درگذشت . چون جنازه او برداشتند خرقه ای که او را بودی براو افگندند . پاره ای نمد کهنه داشت که برآنجا نشستی . در زير جنازه افگندند . دو پيرزن بر بام بودند . با يکديگر می گفتند : محمد اسلم بمرد و آنچه داشت با خود برد و هرگز دنيا او را نتوانست فريفت ، رحمةالله عليه .