تذکرة الاولياء/ذکر فضيل عياض

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها ذکر فضيل عياض  از عطار نیشابوری ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
تذکرة الاولياء


آن مقدم تايبان ,آن معظم نايبان ,آن آفتاب کرم و احسان ,آن دريای ورع و عرفان ,آن از کون کرده اعراض ,پير وقت :فضل عياض رحمه الله عليه ,از کبار مشايخ بود و عيار طريقت بود ,و ستوده اقران ,و مرجع قوم بود ,و در رياضات و کرامات شانی رفيع داشت ,و در ورع و معرفت بی همتا بود . اول حال او آن بود که در ميان بيابان مرو و باورد خيمه زده بود و پلاسی پوشيده بود و کلاهی پشمين بر سر نهاده و تسبيحی درگردن افکنده و ياران بسيار داشتی .همه دزدان و راهزن بودند ,و شب وروز راه زدندی ,و کالا به نزديک فضيل آوردندی که مهتر ايشان بود و او ميان ايشان تقسيم کردی ,و هرگز از جماعت دست نداشتی ,و هر چاکری به جماعت نيامدی او را دور کردی يک روز کاروانی شگرف می آمد و ياران او کاروان گوش می داشتند .مردی در ميان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود .دزدان را بديد .بدره ای زر داشت .تدبير می کرد که اين را پنهان کند .با خويش گفت :بروم و اين بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند اين بضاعت سازم . چون از راه يکسو خيمه فضل بديد .به نزديک خيمه او را ديد بر صورت و جامه زاهدان .شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد.فضيل گفت :برو و درآن کنج خيمه بنه . مرد چنان کرد و بازگشت .به کاروان گاه رسيد .کاروان زده بودند .همه کالاها برده ,و مردمان بسته و افگنده ,همه را دست بگشاد و چيزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند ,و آن مرد نزد فضيل آمد تا بدره بستاند .او را ديد با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند .مرد چون چنان بديد گفت :بدره زر خويش به دزد دادم . فضيل از دور او را بديد ,بانگ کرد .مرد چون بيامد ,گفت چه حاجت است ؟ گفت :هم آنجا که نهاده ای برگير و برو. مرد به خيمه در رفت و بدره برداشت و برفت .ياران گفتند :آخر ما در همه کاروان يک درم نقد نيافتيم .توده هزار درم باز می دهی ؟ فضيل گفت :اين مرد به من گمان نيکو برد ,من نيزبه خدای گمان نيکو برده ام که مرا توبه دهد .گمان او را سبب گردانيدم تا حق گمان من راست گرداند . بعد از آن ,روزی کاروان بزدند وکالا ببردند و بنشستند و طعام می خوردند.يکی از اهل کاروان پرسيد :مهتر شما کدامست ؟ گفتند:با ما نيست .از آن سوی درختی است بر لب آبی ,آنجا نماز می کند . گفت :وقت نماز نيست . گفت :تطوع کند . گفت :با شما نان نخورد ؟ گفت :به روزه است. گفت :رمضان نيست . گفت :تطوع دارد. اين مرد را عجب آمد .به نزديک او شد .با خشوعی نماز می کرد .صبر کرد تا فارغ شد .گفت :الضدان لا يجمعان .روز و دزدی چگونه بود ,و نماز و مسلمان کشتن با هم چه کار؟ فضيل گفت :قران دانی ؟ گفت :دانم . گفت:نه آخر حق تعالی می فرمايد و اخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا. مرد هيچ نگفت و از کار او متحير شد . نقل است ک پيوسته مروتی و همتی در طبع او بود .چنانکه اگر در قافله زنی بود کالای وی نبردی ,و کسی که سرمايه او اندک بودی مال او نستدی ,و باهرکسی به مقدار سرمايه چيزی بگذاشتی ,و همه ميل به صلاح داشتی ,و ابتدا بر زنی عاشق بود.هرچه از راه زدن به دست آوردی بر او آوردی و گاه و بيگاه بر ديوارها می شدی در هوس عشق آن زن می گريست .يک شب کاروانی می گذشت .درميان کاروان يکی قرآن می خواند .اين آيت به گوش فضيل رسيد : لم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله آيا وقت نيامد که اين دل ,خفته شما بيدار گردد . تيری بود که بر جان او آمد .چنان آيت به مبارزت فضل بيرون آمد و گفت :ای فضيل !تاکی تو راهزنی ؟گاه آن آمد که مانيز راه تو بزنيم . فضيل از ديوار فرو افتاد و گفت :گاه گاه آمد از وقت نيز برگشت . سراسيمه و کاليو و خجل و بی قرار روی به ويرانه ای نهاد.جماعتی کاروانيان بودند .می گفتند :برويم . يکی گفت:نتوان رفت که فضيل بر راهست . فضيل گفت :بشارت شما را که او توبه کرد . پس همه روز می رفت و می گريست و خصم خشنود می کرد تا درباورد جهودی بماند.از او بحلی می خواست .بحل نمی کرد .آن جهود با جمع خود گفت :امروز روزی است که بر محمديان استخفاف کنيم. پس گفت :اگر می خواهی که بحلت کنم تلی ريگ بود که برداشتن آن در وسع آدمی دشوار بودی مگر به روزگار .گفت اين از پيش برگير. فضيل از سر عجز پاره پاره می انداخت وکار کجا بدان راست می شد ؟همی چون درماند سحرگاهی بادی درآمد و آن را ناپديد کگرد . جهود چو نان ديد متحير شد . گفت :من سوگند دارم که تا تو مرا ما لندهی متن تو را بحل نکنم. اکنون دست بدين زيرنهالی کن و آنجا زرمشتی برگير و مرا ده . سوگند من راست شود و تو را بحل کنم . فضيل به خانه جهود آمد و جهود در زير نهالی کرده ، پس دست به زيرنهالی درکرد ، و مشتی دينار برداشت ، و او را داد . جهود گفت :اسلام عرضه کن . اسلام عرضه کرد تا جهود مسلمان شد . پس گفت :دانی که چرا مسلمان گشتم ؟ از آنکه تا امروز درستم نبود که دين حق کدام است . امروز درست شد که دين حق اسلام است .از بهر آنکه در تورات خوانده ام که هر که توبه راست کند دست که برخاک نهد زر شود . من خاک در زير نهالی کرده بودم ، آزمايش تو را چون دست به خاک بردی زر گشت . دانستم که توبه تو حقيقت است و دين تو حق است . القصه فضيل يکی را گفت :از بهر خدای دست و پای من ببند و مرا به نزديک سلطان بر که برمن حد بسيار واجب است تا بر من حد براند . مرد همچنان کرد . چون سلطان او را بديد ، در او سيمای اهل صلاح ديد . گفت :من اين نتوانم بفرمود.تا او را به اعزاز به خانه بازبردند . چون فضيل به در خانه رسيد آواز داد . اهل خانه گفتند که :آواز او بگشته است ، مگر زخمی خورده است . فضيل گفت :بلی ، زخمی عظيم خورده ام . گفتند :برکجا؟ گفت :برجان . پس درآمد زن را گفت :ای زن ! من قصد خانه خدای را دارم . اگر خواهی تا پای تو گشاده کنم . زن گفت :من هرگز از تو جدا نروم و هرجا که باشی با تو باشم . پس برفتند تا به مکه رسيدند . حق تعالی راه برايشان آسان گردانيد و آنجا مجاور گشت و بعضی اوليا را دريافت و با امام ابوحنيفه مدتی هم صحبت بود ، و روايات عالی دارد و رياضات شگرف ، و در مکه سخن بروگشاده شد ، و مکيان بر وی جمع شدند ی ، و همه را سخن گفتی ، تا حال او چنان گشت که خويشان واقربای او از باورد برخاستند ، و به ديدار او آمدند ، و در بزدند ، و در نگشاد . و ايشان بازنگشتند . فضيل بربام خانه آمد و گفت :اينت بی کار مردمانی که شما هستيد ، خدای کارتان بدهاد . و مثل اين سخن بسی بگفت تا همه گريان شدند و از دست بيفتادند و عاقبت همه نااميد از صحبت او بازگشتند و او همچنان بربام می بود و در نگشاد . نقل است که يک شب هارون الرشيد ، فضل برمکی را _ که يکی از مقربان بود - گفت :امشب مرا برمردی بر که مرا به من نمايد که دلم از طاق و طنب تنگ درآمده است . فضل او را به در خانه سفيان عيينه برد . در بزدند . گفت :کيست ؟ گفت :اميرالمومنين . گفت :چرا رنجه می شد ، مرا خبر می بايست کرد تا من خود بيامدی. هارون فضل را گفت :اين مرد آن نيست که من می طلبم . اين همان طال بقايی می زند که ما در آنيم . سفيان را از آن واقعه خبر کردند .گفت :چنانکه شما می طلبيد فضيل عياض است . آنجا بايد رفت. آنجا رفتند و اين آيت برمی خواند که ام حيب الذين اجترحوا السيئات ان يجعلهم کالذين آمنوا و عملواالصالحات الاية. هارون گفت :اگر پند می طلبم اين کفايت است . معنی آيت آين است که پنداشتند کسانی که بدکرداری کردند که ما ايشان را برابر داريم با کسانی که نيکوکاری کردند ، و ايمان آوردند . پس دربزدند . فضيل گفت :کيست ؟ گفت :اميرالمومنين است . گفت :به نزديک من چه کار دارد و من با او چه کار دارم ؟ گفت :چه طاعت داشتن اولوالامر واجب است . گفت :مرا تشويش مدهيد . گفت :به دستوری درآيم يا به حکم ؟ گفت :دستوری نيست ، اگر به اکراه درآييد ، شما دانيد . هارون دررفت . چون نزديک فضيل رسيد ، فضيل چراغ را پف کرد تا روی او نبايد ديد . هارون دست پيش برد . فضيل را دست بدو بازآمد . گفت :ما اليس هذالکف لونجا من النار . چه نرم دستی است ، اگر ازآتش خلاص يابد ! اين بگفت و برخاست و در نماز ايستاد . هارون نيک متغير شد و گريه بدو افتاد . گفت :آخر سخنی بگو . فضيل سلام بازداد و گفت :پدرت عم مصطفی بود عليه السلام . درخواست که مرا بر قومی امير گردان . گفت :يا عم ! يک نفس تو را بر تو امير کردم . يعنی يک نفس تو در طاعت خدای بهتر از هزار سال اطاعت خلقت تو را . ان الامارة يوم القيامة الندامة. هارون گفت : زيادت کن . گفت :چون عمربن عبدالعزيز را به خلافت نصب کردند ، سالم بن عبدالله و رجاء بن حيوة و محمد بن کعب را بخواند و گفت :من مبتلا شدم بدين بليات ، تدبير من چه چيز است که اين را بلا می شناسم ، اگر چه مردمان نعمت می دانند . يکی گفت :اگر می خواهی که فردا از عدذاب خدای نجات بود ، پيران مسلمانان را چون پدر خوطش دان ، و جوانان را برادر ، و کودکان را چون فرزندان نگاه کن . با ايشان معاملت چنان کن که با پدر و برادر و فرزند کنند . گفت :زياده کن . گفت :ديار اسلام چون خانه تو است و اهل آن عيالان تو . زاباک و اکرم اخاک و احسن علی ولدک . زيارت کن پدر راه و کرامت کن برادر را و نيکويی کن به جای فرزند. پس گفت :می ترسم از روی خوب تو که به آتش دوزخ مبتلا شود . از خدای تعالی بترس و جواب خدای را ساخته . و بيدار و هوشيار باش که روز قيامت حق تعالی تو را از آن يک يک مسلمان بازخواهد پرسيد و انصاف هريک از تو طلب خواهد کرد ، اگر شبی پيرزنی درخانه يی بی برگ خفته باشد دامن تو گيرد و بر تو خصمی کند . هارون بسی بگريست . چنانکه هوش از او زايل خواست شد . فضل وزير گفت :بس ! که اميرالمومنين را بکشتی . گفت :خاموش باش ! ای هامان ! که تو و قوم تو او را هلاک می کنيد وآنگاه مرا می گويی او را بکشتی . کشتن اين است . هارون بدين سخن گريستن زيادت کرد . آنگاه روی به فضل کرد ، گفت :تو را هامان از آن می گويد که مرا به جای فرعون نهاد . پس هارون گفت :تو را وام هست ؟ گفت :بلی ! وام خداوند است بر من به طاعت . اگر مرا بدين گيرد وای بر من ! گفت :ای فضيل وام خلق می گويم . گفت :سپاس خدايرا عزوجل که مرا از وی نعمت اين حلالی است .از ميراث ندارم تا بابندگانش بگويم . پس هارون صره دينار پيش او نهاد که اين حلالی است . از ميراث مادر من است . فضيل گفت: يا اميرالمومنين ! اين پندهای من تورا هيچ سود نداشت ، و هم اينجا ظلم آغاز نهاد ی ،و بيدادگری پيش گرفتی . گفت :چه ظلم است ؟ گفت :من تو را نجات می خوانم ، تو مرا در بلا می اندازی ؟ اين ظلم بود . من تو را می گويم آنچه داری به خداوند آن بازده . تو به ديگری که نمی بايد داد می دهی ؟ سخن مرا فايده يی نيست . اين بگفت واز پيش او برخاست و زر به در بيرون انداخت . هارون برون آمد و گفت :آوه ! ای رجل هو . او خود چه مردی است . ملک بر حقيقت فضيل است ، و صولت او عظيم است ، و حقارت دنيا در چشم او بسيار . نقل است که يک روز کودکی چهارساله در کنار داشت . مگر دهان بر وی نهاد چنانکه عادت پدران بود . آن کودک گفت :ای پدر !مرا دوست داری ؟ گفت :دارم . گفت :خدايرا دوست داری ؟ گفت :دارم . گفت :دل چند داری ؟ گفت :يکی ! گفت :به يک دل دو دوست توان داشت درحال؟ بدانست که آن نه آن کودک می گويد ، بل آن تعريفی است به حقيقت از غيرت حق . دست بر سرزدن گرفت . و توبه کرد ، ودل از طفل ببريد و دل به حق داد . نقل است که يک روز به عرفات ايستاده بود . آن همه خلق می گريستند . با چندان تضرع و زاری گريستن و خواهش کردن . گفت :ای سبحان الله ! اگر چندين مردم به يکبار به نزديک مردی شوند ، و از وی يک دانگ سيم خواهند چه گويد . آنهمه مردم را نوميد کند. آن مرد گفت :نه . گفت :برخداوند تعالی آمرزش همه آسانتر است از آنکه آن مرد دانگی سيم که بدهد که او اکرم الاکرمين است . اميد آن است که همه را آمرزيده گرداند . در عرفات شبانگاه از او پرسيدند که حال اين مردمان چون می بينی ؟ گفت :همه آمرزيده اند اگر من در ميان ايشان نه امی . گفتند :چونست که ما هيچ ترسنده نمی بينيم . گفت :اگر شما ترسنده بودی ترسگاران از شما پوشيده نبودندی که ترسنده را نبيند مگر ترسنده ، و ماتم زدگانرا تواند ديد . گفتند :مرد در کدام وقت در دوستی حق به غايت رسد ؟ گفت :چون منع و عطا هر دو بر او يکسان شوند به غايت محبت رسيده است . گفتند :چه گويی در کسی که خواهد که لبيک گويد و زهره ندارد گفتن از بيم آنکه نبايد که گويند لا لبيک . گفت :اميد چنان دارم که در آن موقف هر که خود را چنين بيند هيچ لبيک گوی ورای او نبود . گفتند :اصل دين چيست ؟ گفت :عقل . گفتند :اصل عقل چيست ؟ گفت :حلم گفتند :اصل حلم چيست ؟ گفت :صبر احمد حنبل . گفت :رضی الله عنه که از فضيل شنودم که هرکه ريسات طلب کرد خوار شد . گفتم :که مرا وصيتی کن . گفت :دم باش ، سرمباش. تو را اين بسنده است . بشر حافی گفت :رضی الله عنه ، از او پرسيدم که زهد فاضلتر يا رضا ؟ گفت :رضا فاضلتر از آنکه راضی هيچ منزل طلب نکند بالای منزل خويش. سفيان ثوری گفت :رضی الله عنه . که يک شب بر او رفتم جمله شب آيات و اخبار و آثار می گفتم . چون برخاستم گفتم : اينت مبارک شبی که دوش بود ، و اينت ستوده نشستی که اين شب بود . همانا که اين نشست بهتر از وحدت . فضيل گفت :اينت شوم شبی که دوش بود ، و اينت نکوهيد ه نشستی که نشست دوش بود . گفتم :چرا چنين گويی ؟ گفت :جمله شب تو دربند آن بودی تا سخنی نيکو از کجا گويی که مرا خوش آيد و من بسته آن بودم تا جوابی نيکواز کجا پسند آيد . هردو بيکديگر و به سخن يکديگر و به سخن يکديگر از خدا بازمانده بوديم . تنهايی را دان بهتر و مناجات با خدای . يک روز عبدالله مبارک را ديد که روی بدو نهاده بود . گفت :آنجا که رسيده ای بازگرد يا نه من بازگردم . می آيی تا تن مشتی سخن برمن پيمايی و من مشتی نيز برتو پيمايم . نقل است که يک روز يکی قصد او کرد. گفت :به چه آمده ای ؟ گفت :برای آسايش ، و مرا به ديدار تو راحت است . گفت :به خدای که اين وحشت نزديک تر است ، و نيامدی الا بدانکه نو مرا فريبی کنی به دروغ و من تورا دروغی برپيمايم و هم از انجا بازرگد و گفتی می خواهم تا بيمار شوم تا به نماز جماعت نبايد شد تا خلقم را نبايد ديد .

وگفت :اگر توانيد که در جايگاهی ساکن شويد که نه کس شما را داند و نه شما کس را ، عظيم نيکوبود . چنين کنيد . 
وگفت :منتی عظيم فراپذيرم از کسی که برمن بگذرد و مرا سلام نکند و چون بيمار شوم به عيادت من نيايد .
وگفت :چون شب درآيد شا شوم که مرا خلوتی بود بی تفرقه با حق ، و چون صبح برآيد اندوهگن شوم از کراهيت ديدار خلق که نبايد که درآيند ، و مرا از اين خلوت تشويش دهند . 
وگفت :هرکه را از تنها بودن وحشت بود و به خلق انس دارد از سلامت دور است . 
وگفت :هرکه سخن از عمل شمرد سخنش اندک بود مگر در آنکه او را به کار آيد . 
وگفت :هرکه از خدای ترسد زفان او گنگ بود . 
وگفت :چون حق تعالی بنده را دوست دارد اندوهش بسيار دهد ، و چون دشمنش دارد دنيا بروی فراخ گرداند . 
وگفت :اگر اندوهگينی در ميآن امتی بگريد جمله امت را در کار آن اندوهگين کنند . 
وگفت :هرچيزی را زکوتی است و زکوة عقل اندوه طويل است ، چنانکه عجب است که کسی در بهشت بود و می گريد و ازاين است که کان رسول الله صلی الله عليه و سلم متواصل الاحزان . 
وگفت :عجبتر از آن بود حال کسی که در دنيا بود و می خندد و نمی داند که عاقبت  کار چون خواهد بود . 
وگفت :پنج چيز است از علامات بدبختی :قساوت دل ؛ و نابودن اشک ؛ و بی شرمی ، و رغبت در دنيا ، و درازی امل . 
وگفت :چون خوف در دل ساکن شود چيزی که به کار نيايد برزفان آنکس نگذرد ، و بسوزد از آن خوف منازل شهوات و حب دنيا ، و رغبت در دنيا از دل دور کند . 
وگفت :هرکه از خدای بترسد جمله چيزها از او بترسد ، و هرکه از خدای نترسد از جمله چيزها بترسد . 
وگفت :خوف و هيبت از خدای برقدر علم بنده بود ، و زهد بنده در دنيا برقدر رغبت بنده بود در آخرت . 
وگفت :هيچ آدمی را نديده ام دراين امت اميدوارتر به خدای و ترسنده تر از خدای الا ابن سيرين رضی الله عنهما .  وگفت :اگرهمه دنيا به من دهند حلال و بی حساب ننگ دارم ، چنانکه شما از مردار ننگ داريد . 
وگفت :جمله بديها را در يک خانه جمع کرده اند و کليد آن دنيا دوستی است ، و جمله نيکييها را در يک خانه جمع کرده اند و کليد آن دشمن دنياست . 
وگفت :در دنيا شروع کرده اند و کليد آن دشمنی دنياست . و جمله نيکيها را در يک خانه جمع کرده اند و کليد آن دشمنی دنياست . 
وگفت :در دنيا شروع کردن آسان است اما از ميان باز بيرون آمدن و خلاص يافتن دشوار است . 

وگفت :دنيا بيمارستان است و خلق در او چون ديوانگان و ديوانگان را در بيمارستان غل و قيد باشد . وگفت :به خدای اگر آخرت از سفالی بودی باقی و دنيا از زر فانی سزا بودی که رغبت خلق به سفال باقی بودی فکيف که دنيا نيست الا سفال فانی ، و آخرت زرباقی . وگفت :هيچ کس را هيچ ندادند از دنيا تا از آخرتش صد چندان کم نکردند از بهر آنکه تورا به نزديک خدای آن خواهد بود که کسب کرده ای و می کنی . اکنون خواه بسيار کن خواه اندک کن . وگفت :به جامه نرم و طعام خوش لذت مگيريد که فردا لذت آن جامه و آن طعام نباشد . وگفت :مردمان که از يکديگر بريده شدند به تکلف شده اند . هرگاه که تکلف از ميان برخزيد گستاخ يکديگر را بتوانند ديد . وگفت :خدای عز وجل وحی فرستاد به کوهها که من بريکی از شما با پيغمبری سخن خواهم گفت همه کوهها تکبر کردند ، مگر طور سينا برو سخن گفت با موسی تواضع او را . وگفت :از تواضع فروتنی کردن است و فرمان بردن و هرچه گويد فراپذيرفتن . وگفت :هرکه خويشتن را قيمتی داند او را اندر تواضع نصيبی نيست . وگفت :سه چيز مجوييد که نيابيد :عالمی که علم که علم او به ميزان عمل راست بود مجويد که نيامد و بی علم بمانيد ، و عاملی که اخلاص او با عمل موافق بود مجوييد که نيابيد و بی عمل بمانيد ؛ و برادری بی عيب مطلبيد که نيابيد و بی برادر بمانيد . وگفت :هرکه با برادر خود دوستی ظاهر کند به زفان و در دل دشمنی او دارد خدای لعنتش کند و کور و کرش گرداند به دل . وگفت :وقتی بدانکه می کردند ريا می کردند ، اکنون بدانچه نمی کنند ريا می کنند . وگفت :دست بداشتن عمل برای خلق ريا بود و عمل کردن برای خلق شرک بود و اخلاص آن بود که حق تعالی او را از اين دو خصلت نگاه دارد . وگفت :اگر سوگند خورم که من مرائی ام دوست تر دارم از آنکه سوگند خورم که من مرائی نيم . وگفت :اصل زهد راضی بودن است از حق تعالی به هرچه کند و سزاوارترين خلق به رضای خدای تعالی اهل معرفت اند . وگفت :هرکه خدايرا بشناسد به حق معرفت پرستش او کند به حق طاقت . وگفت :فتوت در گذاشتن بود از برادران . وگفت :حقيقت توکل آن است که به غيرالله اميد ندارد و از غير الله نترسد . وگفت :متوکل آن بود که واثق بود به خدای عزوجل که نه خدايرا در هرچه کند متهم دارد و نه شکايت کند .يعنی ظاهر و باطن يک رنگ بود در تسليم . وگفت :چون تو را گويند خدايرا دوستداری خاموش باش که اگر گويی نه کافر باشی ، و اگر گويی دارم فعل تو به فعل دوستان نماند . وگفت :شرمم گرفت از خدای از بس که در مبرز رفتم و در هر سه روزش يکبار حاجت بودی . وگفت :بسا مردا که به مبرز رود و پاک بيرون آيد و بسا مردا که در کعبه رودو پليد بيرون آيد . وگفت :جنگ کردن با خردمندان آسانتر است که حلوا خوردن با بی خردان . وگفت :هر که در روی فاسقی بخندد خوش در ويران کردن مسلمانی سعی می کند . وگفت :هرکه ستوری را لعنت کند ستور گويد آمين ! از من و تو هرکه به خدای عاصيتر است لعنت بر او باد . وگفت :اگر مرا خبر آيد که تو را يک دعا مستجاب است ، هرچه خواهی بخواه ، من آن دعا در حق سلطان صرف کنم از بهر آنکه اگر در صلاح خويش دعا کنم صلاح من بود تنها و در صلاح سلطان صلاح همه خلق بود . وگفت :دو خصلت است که دل را فاسد کند :بسيار خفتن و بسيار خوردن. وگفت :در شما دو خصلت است که هر دو از جهل است :يکی آنکه می خنديد و عجمی نديده ايد و نصيحت می کنيد و شب بيدار نبوده ايد . وگفت :خدای عزوجل می گويد ای فرزند آدم اگر تو مرا ياد کنی من تو را ياد کنم و اگر تو مرا فراموش کنم و آن ساعت که تو مرا ياد نخواهی کرد آن برتوست نه از توست. اکنون می نگر تا چون می کنی . وگفت :خدای گفته است يکی از پيغامبران را ، که بشارت ده گناه گاران را ، که اگر توبه کنيد بپذيرم و بترسان صديقان را که اگر به عدل باايشان کار کنم همه را عقوبت کنم . يک روز کسی بر او درآمد . گفت :مرا پندی ده . گفت :اارباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار . يک روز پسر خود را ديد که يک دينار زر می سخت تا بکسی دهد . آن شوخ که در نقش درست زر بود پاک می کرد . گفت : يا پسر اين تو را از ده حج و ده عمره فاضلتر . و يکبار پسر او را بول بسته آمد . فضيل دست برداشت . گفت :يا رب ! به دوستی من تو را که از اين رنجش برهان . هنوز برنخاسته بود که شفا پديد آمده بود . پس در مناجات گفتی :خداوندا ! رحمتی بکن که برتوبه من عالمی و عذابم مکن تو که بر من قادری . و پس گفتی :الهی مرا گرسنه می داری ، و عيال مرا گرسنه می داری ، و مرا و عيال مرا برهنه می داری ، و مرا به شب چراغ نمی دهی ، و تو اين با اوليای خويش کنی ، به کدام منزلت فضيل اين دولت يافت از تو؟ نقل است که سی سال هيچ کس لب او خندان نديده بود مگر آن روز که پسرش بمرد ، تبسمی کرد . گفتند :خواجه ! اين چه وقت اين است ؟ گفت :دانستم که خدای راضی بود به مرگ اين پسر . من موافقت رضای و در آخر کار می گفت :از پيغمبرانم رشک نيست که ايشان هم لحد ، هم صراط هم قيامت در پيش است . و جمله با کوتاه دستی نفسی نفسی خواهند گفت :واز فرشتگان رشک نيست که خوف ايشان زيادت از خوف بنی آدم است ، و ايشان را درد بنی آدم نيست ، و هرکه را اين درد نبود من آن نخواهم . لکن از آن کس رشک است که هرگز از مادر نزاد و نخواهد زاد . نقل است که روزی مقربی خوشخوان پيش او آمد و آيتی بخواند . گفت :او را پيش پسر من بريد تا برخواند وگفت :زينهار تا آيتی برنخوانی که صفت دوزخ و قيامت بود که او را طاقت آن نبود . اتفاقا مقری سورة القارعه برخواند . در حال نعره ای بزد و جان بداد . چون اجلش نزديک آمد دو دختر داشت . عيال را وصيت کرد که چون من بميرم اين دختران را برگير و برکوه بوقبيس بر رو ، و من زنده بودم اين زنهاريان را بازدادم . چون فضيل را دفن کردند ، عيالش همچنين کرد که او گفته بود . بر سر کوه شد ، و دخترکان را آنجا برد ، و مناجات کرد ، وبسی بگريست ، و نوحه آغاز کرد . همان ساعت امير يمن با دو پسر خود آنجا بگذشت . ايشان را ديد . با گريستن و زاری گفت :شما از کجاييد ؟ آن زن حال برگفت .امير گفت :اين دختران را به اين پسران خويش دادم ، هريکی را ده هزار دينار کاوين کردم . تو بدين بسنده کردی؟ گفت :کردم . در حال عماريها و فرشها و دبياها بساخت ، و ايشان را به يمن برد . من کان الله کان الله له . عبدالله مبارک گفت :چون فضيل بمرد اندوه همه برخاست .