تذکرة الاولياء/ذکر فتح موصلی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر سری سقطی قدس الله روحه ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزيز  از عطار نیشابوری ذکر احمد حواری قدس الله روحه
تذکرة الاولياء


آن عالم فرع و اصل ، آن حاکم وصل و فصل ، آن ستوده رجال ، آن ربوده حلال ، آن بحقيقت ولی شيخ وقت ، فتح موصلی رحمةالله عليه ، از بزرگان مشايخ بود و صاحب همت بود و عالی قدر و در ورع و مجاهده بغايت بود و حزنی و خوفی غالب داشت و انقطاع از خلق و خود را پنهان می داشت از خلق تا حدی که دسته کليد برهم بسته بود بر شکل بازرگانان هرکجا رفتی در پيش سجاده بنهادی تا کسی ندانستی که او کيست وقتی دوستی از دوستان حق تعالی بدو رسيد ، او را گفت بدين کليدها چه می گشايی که بر خود بسته ای ! از بزرگی سوال کردند که فتح را هيچ علم هست ؟ گفت او را بسنده است علم که ترک دنيا کرده است بکلی . ابو عبدالله بن جلا گويد که در خانه سری بودم چون پاره ای از شب بگذشت جامه های پاکيزه در پوشيد و ردا برافکند . گفتم : درين وقت کجا می روی ؟ گفت : به عيادت فتح موصلی . چون بيرون آمد عسس بگرفتش و بزندان برد . چون روز شد فرمودند که محبوسانرا چوب زند . چون جلاد دست برداشت تا او را بزند . دستش خشک شد . نتوانست جنبانيدن . جلاد را گفتند چرا نمی زنی؟ گفت : پيری برابر من ايستاده است و می گويد تا براو نزنی ، دست من بی فرمان شد بنگريستند فتح موصلی بود ، سری را نزد او بردند و رها کردند . نقلست که روزی فتح را سوال کردند از صدق ، دست د رکوره آهنگری کرد پاره ای آهن تافته بيرون آورد و بر دست نهاد. گفت : صدق اينست . فتح گفت :اميرالمومنين علی را بخواب ديدم . گفتم مرا وصيتی کن . گفت :نديدم چيزی نيکوتر از تواضع که توانگر کند مرد درويش را بر اميد ثواب حق . گفتم : بيفزای ، گفت : نيکوتر ازين کبر درويش است بر توانگران از غايت اعتماد که او دارد بر حق ، نقلست که فتح گفت وقتی در مسجد بودم با ياران ، جوانی در آمد با پيراهنی خلق و سلام کرد . و گفت : غريبانرا خدای باشد و بس ، فردا به فلان محلت بيای و خانه من نشان خواه و من خفته باشم ، مرا بشوی و اين پيراهن را کفن کن و بخاک دفن کن . برفتم چنان بود او را بشستم و آن پيراهن را کفن کردم و دفن کردم می خواستم که بازگردم ، دامنم بگرفت و گفت اگر مرا ای فتح برحضرت خدای منزلتی بود ترا مکافات کنم برين رنج که ديدی . پس گفت مرد بر آن بميرد که بر آن زيسته باشد . اين بگفت و خاموش شد. نقلست که يک روز می گريست ، اشکهای خون آلود از ديدگان می باريد ، گفتند يا فتح چرا پيوسته گريانی ؟ گفت : چون از گناه خود ياد می کنم خون روان می شود از ديده من که نبايد که گريستن من به ريا ، بود نه باخلاص . نقلست که کسی فتح را پنجاه درم آورد .گفت در خبر است که هرکه را بی سوال چيزی دهند و رد کند برحق تعالی رد کرده است . يک درم بگرفت و باقی باز داد و گفت با سی پير صحبت داشتم که ايشان از جمله ابدال بودند همه گفتند که به پرهيز از صحبت خلق و همه به کم خوردن ، فرمودند ، و گفت : ای مردمان نه هرکه طعام و شراب از بيمار باز گيرد بميرد . گفتند :بلی ، گفت همچنين دل که از علم و حکمت و سخن مشايخ باز گيرد بميرد و گفت وقتی سوال کردم از راهبی که راه بخدای چگونه است ؟ گفت چون روی براه وی آوردی آنجاست و گفت اهل معرفت آن قومند که چون سخن گويند از خدای گويند و چون عمل کنند برای خدای کنند و چون طلب کنند از خدای طلب کنند و گفت هرکه مداومت کند بر ذکر دل ، آنجا شادی محبوب پديد آيد و هرکه خدايرا برگزيند بر هوای خويش از آنجا دوستی خدای تعالی پديد آيد و هرکه را آرزومندی بود به خدای روی بگرداند از هرچه جز اوست . نقلست که چون فتح وفات کرد او را بخواب ديدند ، گفتند خدای با تو چه کرد ؟ گفت : خداوند تعالی فرمود که چرا چندين گريستی؟ گفتم الهی از شرم گناهان . فرمود يا فتح فرشته گناه ترا فرموده بودم که تا چهل سال هيچ گناه بر تو ننويسد از بهر گريستن تو . رحمةالله عليه .