تذکرة الاولياء/ذکر عتبة بن الغلام

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر ابوحازم مکی رحمة الله عليه ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله عليه  از عطار نیشابوری ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها
تذکرة الاولياء


آن سوخته جمال ، آن گم شده وصال ، آن بحر وفا ، آن کان صفا ، آن خواجه ايام ، آن عتبة الغلام رحمة الله عليه ، مقبول اهل دل بود و روشی عجب داشت . ستوده به همه زفانها و شاگرد حسن بصری بود . وقتی به کنار دريا می گذشت عتبه بر سر آب روان شد . حسن بر ساحل عجب بماند . به تعجب گفت :آيا اين درجه به چه يافتی ؟ عتبه آواز داد :تو سی سال است تا آن می کنی که او می فرمايد ، و ما سی سال است تا آن می کنيم که او می خواهد . و اين اشارت به تسليم رضاست و سبب توبه او آن بود که در ابتدا به کسی بيرون نگرست . ظلمتی در دل وی پديد آمد ، آن سرپوشيده را خبر کردند . کسی فرستاد که :از ما کجا ديدی ؟ گفت :چشم . سرپوشيده چشم برکند و بر طبقی نهاد و پيش وی فرستاد و گفت :آنچه ديدی می بينی . عتبه بيدار شد و توبه کرد وبه خدمت حسن رفت تا چنان شد که قوت را کشت جو به دست خود کردی ، و آن جو آرد کردی، و به آب نم دادی ، و به آفتاب نهادی تا خشک شدی ، و به هفته ای يکبار از آن بخوردی و به عبادت مشغول بودی ، و بيش از آن نخوردی . گفتی :از کرام الکاتبين شرم دارم که به هفته يکبار با خبث خانه بايد شد . نقل است که عتبه را ديدند جايی ايستاده و عرق از وی می ريخت . گفتند :حال چيست ؟ گفت :در ابتدا جماعتی به مهمان آمدند . ايشان را از اين ديوار همسايه پاره ای کلوخ بازم کردم تا دست بشويند . هر وقت که آنجا رسم از آن خجالت و ندامت چندين عرق از من بچکد ، اگر چه بحلی خواسته ام . عبدالواحد بن زيد را گفتند :هيچ کس را دانی که وی از خلق مشغول شد به حال خويش ؟ گفت :يکی را دانم که اين ساعت درآيد . عتبه الغلام درآمد . گفت :در راه که ديدی ؟ گفت :هيچ کس را . و راه گذر وی بر بازار بود . نقل است که هرگز عتبه هيچ طعام و شراب خوش نخوردی . مادر وی گفت :با خويشتن رفق کن . گفت :رفق وی طلب می کنم که اندک روزی چند رنج کشد و جاويد در راحت و رفق می باشد . نقل است که شبی تا روز نخفت و می گفت :اگرم عذاب کنی من تو را دوست دارم ، و اگرم عفو کنی من تو را دوست دارم. و عتبه گفت :شبی حوری را بخواب ديدم . گفت :يا عتبه ! بر تو عاشقم . نگر چيزی نکنی که به سبب آن ميان من و تو جدايی افتد . عتبه گفت :دنيا را طلاق دادم . طلاقی که هرگز رجوع نکنم ، تا آنگاه که تو را بينم . نقل است که روزی يکی براو آمد واو در سردابه ای بود . گفت :ای عتبه !مردمان حال تو از من می پرسند . چيزی به من نمای تا ببينم . گفت :بخواه ! چه ات آرزو است ؟ مرد گفت :رطبم می بايد . و زمستان بود . گفت :بگير ! زنبيلی بدو داد پر رطب . زنبيلی بدو داد پر رطب . نقل است که محمد سماک و ذوالنون به نزديک رابعه بودند . عتبه درآمد و پيراهنی نوپوشيد و می خراميد . محمد سماک گفت :اين چه رفتن است ؟ گفت :چگونه بنخرامم ، و نام من غلام جبار است . اين کلمه بگفت و بيفتاد . بنگرستند . جان داده بود . پس از وفات او را به خواب ديدند ، نيمه ای روی سياه شده . گفتند :چه بوده است ؟ گفت :وقتی بر استاد می شدم آمردی را ديدم . در وی نظر کردم بار خدای بفرمود تا مرا به بهشت بردند . دوزخ بر راه بود . ماری از دوزخ خويشتن به من انداخت . نيمه ای از رويم بگزيد ، گفت نفخه بنظرة . اگر بيش کردتی بيش گزيدمی . رحمة الله عليه.