تذکرة الاولياء/ذکر شقيق بلخی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر سفيان ثوری قدس الله روحه ذکر شقيق بخلی رحمةالله عليه  از عطار نیشابوری ذکر امام ابوحنيفه رضی الله عنه
تذکرة الاولياء


آن متوکل ابرار ، آن متصرف اسرار . آن رکن محترم ، آن قبله محتشم ، آن دلاور اهل طريق ، ابوعلی شقيق رحمةالله عليه ، يگانه عهد بود ، و شيخ وقت بود و در زهد و عبادت قدمی راسخ داشت ، و همه عمر در توکل رفت ، و در انواع علوم کامل بود ، و تصانيف بسيار دارد ، در فنون علم ، و استاد حاتم اصم بود ، و طريقت از ابراهيم ادهم گرفته بود و با بسيار مشايخ او صحبت داشته بود . و گفت : هزار و هفتصد استاد را شاگردی کردم و چند اشتروار کتاب حاصل کردم. و گفت : راه خدای در چهارچيز است : يکی امن در روزی ، و دوم اخلاص در کار ، و سوم عداوت با شيطان ، و چهارم ساختن مرگ . و سبب توبه او آن بود که به ترکستان شد به تجارت و به نظاره و به نظاره بتخانه رفت . بت پرستی را ديد که بتی را می پرستيد و زاری می کرد . سفيان گفت : تورا آفريدگاری هست زنده و قادر و عالم او را پرست و شرم دار و بت مپرست که از او هيچ خير و شر نيايد . گفت : اگر چنين است که تو می گويی قادر نيست که تو را در شهرتو روزی دهد که تو را بدين جانب بايد آمد . شقيق از اين سخن بيدار شد و روی به بلخ نهاد . گبری همراه او افتاد . با شقيق گفت : در چه کاری ؟ گفت : دربازرگانی . گفت : اگر در پی روزی می روی که تو را تقدير نکرده اند ، تا قيامت اگر روزی بدان نرسی ، و اگر از پس روزی می روی که تو را تقدير کرده اند ، مرو که خود به تو رسد . شقيق چون اين سخن بشنيد بيدار شد و دنيا بر دلش سرد شد . پس به بلخ آمد . جماعتی دوستان بر وی جمع شدند که او به غايت جوانمرد بود و علی بن عيسی بن ماهان مير بلخ بود و سگان شکاری داشتی . او را سگی گم شده بود . گفتنتد : بنزد همسايه شقيق است و آنکس را بگرفتند که تو گرفته ای . پس آن همسايه را می رنجاندند . او التجا به شقيق کرد . شقيق پيش امير شد و گفت : تا سه روز ديگر سگ به تو رسانم . او را خلاص بده . او را خلاص داد . بعد از سه روز ديگر مگر شخصی آن سگ را يافته بود ، و گرفته . انديشه کرد که اين سگ را پيش شقيق بايد برد که او جوانمرد است ، تا مرا چيزی دهد ، پس او را پيش شقيق آورد . شقيق پيش امير برد و از ضمان بيرون آمد . اينجا عزم کرد و به کلی از دنيا اعراض کرد . نقل است که در بلخ قحطی عظيم بود ، چنانکه يکديگر می خوردند ، غلامی ديد در بازار شادمان و خندان . گفت : ای غلام ، چه جای خرمی است ؟ نبينی که خلق از گرسنگی چون اند ؟ غلام گفت : مرا چه باک که من بنده کسی ام که وی را دهی است خاصه و چندين غله دارد . مرا گرسنه نگذارد . شقيق آن جايگاه از دست برفت. گفت : الهی اين غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد چنين شاد باشد . تومالک الملوکی و روی پذيرفته ای. ما چرا اندوه خوريم ؟ درحال از شغل دنيا رجوع کرد و توبه نصوح کرد و روی به راه حق نهاد و در توکل به حد کمال رسيد . پيوسته گفتی : من شاگرد غلامی ام . نقل است که حاتم اصم گفت : با شقيق به غزا رفتم روزی صعب بود . مصاف می کردند . چنانکه به جز سرنيزه نمی توانست ديد ، و تير از هوا می آمد . شقيق مرا گفت : يا حاتم ! خود را چون می يابی ؟ مگر پنداری که دوش است که با زن خود در جامه خواب خفته بودی؟ گفتم : نه . گفت : به خدای که من تن خود را همچنان می يابم که تو دوش در جامه خواب بودی . پس شب درآمد . بخفت و خرقه بالين کرد و در خواب شد واز اعتمادی که برخدای داشت در ميان دشمنان چنان در خواب شد . نقل است که روزی مجلس می داشت . آوازه ای در شهر افتاد که کافر آمد . شقيق بيرون آمد وو کافران را هزيمت کرد و بازآمد . مريدی گلی چند نزد سجاده شيخ نهاد . آن را می بوئيد . جاهلی آن بدي ، گفت : لشکر بر در شهر ، و امام مسلمانان پيش خود گل نهاده و می بويد ؟ شيخ گفت : منافق همه گل بوييدن بيند هيچ لشکر شکستن نبيند . نقل است که روزی می رفت . بيگانه ای او را بديد . گفت : ای شقيق ! شرم نداری که دعوی خاصگی داری و چنين سخن گويی ؟ اين سخن بدان ماند که هرکه او را می پرستد وايمان دارد از بهر روزی دادن او نعمت پرست است . شقيق ياران را گفت : اين سخن بنويسيد که او می گويد بيگانه گفت : چون تو مردی سخن چون منی نويسد ؟ گفت : آری ! ما چون جوهر يابيم ، اگر چه در نجاست افتاده باشد ، برگيريم و باک نداريم . بيگانه گفت :اسلام عرضه کن که دين تواضع است و حق پذيرفتن . گتف : آری ! رسول عليه السلام فرموده است : الحکمة ضاله المومن فاطلبها و لو کان عند الکافر . نقل است که شقيق در سمرقند مجلس می گفت . روی به قوم کرد و گفت : ای قوم ! اگر مرده ايد به گورستان ، اگر کودک ايد به دبيرستان ، و اگر ديوانه ايد به بيمارستان و اگر کافريد کافرستان ،و اگر بنده ايد داد مسلمانی از خود بستانيد ای مخلوق پرستان . يکی شقيق را گفت : مردمان ملامت می کنند تو را و می گويند :از دسترنج مردمان نان می خورد . بيا تا من تو را اجرا کنم . گفت : اگر تو را پنج عيب نبودی چنين کردمی . يکی آنکه خزانه تو کم شود ، دوم آنکه دزد ببرد ، سوم آنکه پشيمان شوی ، چهارم آنکه دور نبود اگر از من عيبی بينی وا جرا از من بازگيری ، پنجم روا بود که اجل در رسد و بی برگ مانم . اما مرا خداوندی هست از همه عيبها پاک ومنزه است . نقل است که يکی پيش او آمد و گفت :می خواهم که به حج روم . گفت : توشه راه چيست ؟ گفت :چهارچيز. گفت :کدامست . گفت : يکی آنکه هيچ کس به روزی خويش نزديکتر از خود نمی بينم و هيچ کس را از روزی خود دورتر از غير خود نمی بينم و قضای خدای می بينم که با من می آيد . هرجا که باشم و چنان دانم که در هر حال که باشم می دانم خدای داناتر است به حال من از من . شقيق گفت : احسنت ! نيکوزادی است . مبارکت باد . نقل است که چون شقيق قصد کرد و به بغداد رسيد هارون الرشيد را بخواند . چون شقيق به نزديک هارون رفت و هارون گفت : تويی شقيق زاهد ؟ گفت : شقيق منم ، اما زاهد نيم . هارون گفت : مرا پندی ده. گفت :هشدار که حق تعالی تو را به جای صديق نشانده است . از تو صدق خواهد چنانکه از وی ؛ و به جای فاروق نشاند هاست ، از تو فرق خواهد ، ميان حق و باطل ، چنانکه از وی ؛ و به جای ذوالنورين نشانده است ، از تو حيا و کرم خواهد چنانکه از وی ، به جای مرتضی نشانده است ، ازتو علم و عدل خواهد چنانکه از وی . گفت :زيادت کن . گفت : خدای را سرايی است که اآن را دوزخ خوانند تو را دربان آن ساخته و سه چيز به تو داده ، مال و شمشير و تازيانه ، و گفته است که خلق را بدين سه چيز از دوزخ بازدار ، هر حاجتمند که پيش تو آيد مال از وی دريغ مدار ، و هرکه فرمان حق را خلاف کند بدين تازيانه او را ادب کن ، و هرکه يکی را بکشد بدين شمشير قصاص خواه به دستوری ، و اگر اين نکنی پيشرو دوزخيان تو باشی . گفت : زيادت کن . گفت : تو چشمه ای و عمال جويها . اگر چشمه روشن بود ، به تيگری جويها زيان نرساند . اگر چشمه تاريک بود به روشنی جوی ها هيچ اميد نباشد . گفت :زيادت کن . گفت : اگر در بيابان تشنه شوی ، چنانکه به هلاکت نزديک باشی ، اگر آن ساعت شربتی آب يابی به چند بخری ؟ گفت : به هرچه خواهند . گفت :اگر نفروشد الا به نيمه ملک تو ؟ گفت : بدهم . گفت : اگر آن آب بخوری از تو بيرون نيايد چنانکه بيم هلاکت بود ، يکی گويد من تو را علاج کنم اما نيمه ای از ملک تو بستانم چه کنی ؟ گفت : بدهم . گفت : پس به چه نازی ؟ به ملکی که قيمتش يک شربت آب بود که بخوری و از تو بيرون آيد ؟ هارون بگريست و او را به اعزازی تمام بازگردانيد . پس شقيق به مکه شد و آنجا مردمان بر وی جمع شدند و گفت : اينجا جستن روزی جهل است و کار کردن از بهر روزی حرام . و ابراهيم ادهم به وی افتاد . شقيق گتف : ای ابراهيم ! چون می کنی در کار معاش ؟ گفت : اگر چيزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم . شقيق گفت : سگان بلخ همين کنند که چون چيزی باشد مراعات کنند و دم جنبانند واگر نباشد صبرکنند . ابراهيم گفت : شما چگونه کنيد ؟ گفت :اگر ما را چيزی رسد ايثار کنيم وا گر نرسد شکر کنيم . ابراهيم برخاست و سر او د رکنار گرفت و ببوسيد . وقال انت الاستاد و الله . چون از مکه به بغداد آمد مجلس گفت و سخن او بيشتر در توکل بود و در اثنای سخن گفت :در باديه فرو شدم ، چهار دانگ سيم داشتم در جيب و همچنان دارم . جوانی برخاست و گفت : آنجا که آن چهار دانگ در جيب می نهادی خدای تعالی حاضر نبود و آن ساعت اعتماد بر خدای نبوده است . شقيق متغير شد و بدان اقرار کرد و گفت : راست می گويی . و از منبر فرود آمد . نقل است که پيری پيش او آمد و گفت : گناه کردم بسيار و می خواهم که توبه کنم . گفت : دير آمدی . پير گفت : زود آمدم . گفت : چون ؟ گفت :هرکه پيش از مرگ آمده زود آمده باشد . شقيق گفت : نيک آمدی و نيک گفتی . و گفت : به خواب ديدم که گفتند : هرکه به خدای اعتماد کند به روزی خويش خوی نيک او زيادت شود ، و او سخی گردد و در طاعتش وسواس نبود . و گفت : هرکه در مصيبت جزع کرد همچنان است که نيزه ای برگرغته است و با خدای جنگ می کند . و گفت : اصل طاعت خوف است و رجا و محبت . و گفت : علامت خوف ترک محارم است ، و علامت رجا طاعت دايم است ، و علامت محبت شوق و انابت لازم است . و گفت : هرکه با او سه چيز نبود از دوزخ نجات يابد . امن و خوف و اضطرار . و گفت : بنده خائف آن است که او را خوفی است در آنچه گذشت از حيات تا چون گذشت و خوفی است که نمی داند تا بعداز اين چه خواهد بود ؟ و گفت : عبادت ده جزو است . نه جزو گريختن از خلق است ، و يک جزو خاموشی . و گفت : هلاک مرد در سه چيز است . گناه می کند به اميد توبه ، و توبه نکند به اميد زندگانی ، و توبه ناکرده می ماند به اميد رحمت ، پس چنين کس هرگز توبه نکند . و گفت : حق تعالی اهل طاعت خود را در حال مرگ زنده می گرداند و اهل معصيت را در حال زندگانی مرده گرداند . و گفت : سه چيز قرين فقراست . فراغت دل ، و سبکی حساب ، و راحت نفس . و سه چيز لازم توانگران است . رنج تن ، و شغل دل ، و سختی حساب . و گفت : مرگ را ساخته بايد بود که چون مرگ بيايد بازنگردد. و گفت : هرکه را چيز دهی ، اگر او را دوست تر داری از آنکه او تورا چيزی دهد ، تو دوست آخرتی و اگر نه دوست دنيايی . و گفت : من هيچ چيز دوست تر از مهمان ندارم . از بهر آنکه روزی و مونت او بر خدای است و من در ميان هيچ نيم ، و مزد و ثواب مرا . و گفت : هرکه از ميان نعمت در تنگدستی افتد ، و تنگدستی نزديک او بزرگتر از نعمت بسيار نبود او در دو غم بزرگ افتاده است : يک غم دنيا ، و يک غم در آخرت ، و هرکه از ميان نعمت در تنگی افتد ، و آن تنگی نزديک او بزرگتر از نعمت بود در دو شادی افتاد :يکی دردنيا ، و يکی در آخرت . و گفت : اگر می خواهی که مرد را بشناسی در نگر تا به وعده خدای ايمنتر است يا به وعده مردمان . و گفت : تقوی را به سه چيز توان دانست . به فرستادن ، ومنع کردن ، و سخن گفتن . فرستادن دين بود ، يعنی آنچه فرستادی دين است . و منع کردن دنيا بود ، يعنی مالی که به تو دهند نستانی هک دنيا بود . و سخن گفتن در دين و دنيا بود ، يعنی از هر دو سرای سخن توان گفت که سخن دينی بود و دنياوی بود . و ديگر معنی آن است که آنچه فرستادی دين است . يعنی اوامر به جای آوردن و منع کردن دنيا است . يعنی از نواهی دور بودن . و سخن گفتن به هر دو محيط است که به سخن معلوم توان کرد که مرد در دين است يا در دنيا . و گفت : هفتصد مردم عالم را پرسيدم از پنج چيز - که خردمند کيست و توانگر کيست و زيرک کيست و درويش کيست و بخيل کيست ؟ هر هفصد يک پاسخ دادند . همه گفتند : خردمند آن است که دنيا را دوست ندارد ؛ و زيرک آن است که دنيا او را نفريبد و توانگر آن است که به قسمت خدای راضی بود ، و درويش ان است که در دلش طلب زيادتی نباشد ، و بخيل آن است که حق مال خدای از خدای بازدارد . حاتم اصم گفت : از وی وصيت خواستم به چيزی که نافع بود . گفت : اگر وصيت عام خواهی زبان نگاه دار و هرگز سخن مگوی تا ثواب آن گفتار در ترازوی خود بينی ، وا گر وصيت خاص خواهی نگر تا سخن نگويی مگر خود را چنان بينی که اگر نگويی بسوزی .والله اعلم .