تذکرة الاولياء/ذکر شاه شجاع کرمانی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر يحيی معاذ رازی قدس الله روحه العزيز ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه  از عطار نیشابوری ذکر يوسف بن الحسين قدس الله روح العزيز
تذکرة الاولياء


آن تيز چشم بصيرت ، آن شاه باز صورت و سيرت ، آن صديق معرفت ، آن مخلص بی صفت ، آن نور چراغ روحانی ، شاه شجاع کرمانی ، رحمةالله عليه ، بزرگ عهد بود و محتشم روزگار و از عياران طريقت و از صعلوکان سبيل حقيقت و تيزفراست . و فراست او البته خطا نيوفتادی و از ابناء ملوک بود و صاحب تصنيف . او کتابی ساخته است نام او مرآة الحکما و بسيار مشايخ را ديده بود ، چون بوتراب و يحيی معاذ و غير ايشان . و او قبا پوشيدی . چون به نشابور آمد بوحفص حداد با عظمه خود - چون او را ديد - خاست و پيش او آمد و گفت : وجدت فی القباء ماطلبت فی العباء. يافتيم در قبا آنچه در گليم می طلبيديم . نقل است که چهل سال نخفت و نمک در چشم می کرد تا چشمهای او چون دو قدح خون شده بود . بعد از چهل سال شبی بخفت خدای را به خواب ديد . گفت: بارخدايا ! من تو را به بيداری می جستم در خواب يافتم . فرمود که ای شاه ! ما را در خواب از آن بيداريها يافتی . اگر آن بيداری نبودی چنين خوابی نديدی . بعد از آن او را ديدندی که هرجا که رفتی بالشی می نهادی و می خفتی و گفتی: باشد که يکبار ديگر چنان خواب بينم . عاشق خواب خود شد ه بود . و گفت : يک ذره از اين خواب خدو به بيداری همه عالم ندهم . نقل است که شاه را پسری بود . به خطی سبز برسينه او الله نبشته بود .چون جوانی بر وی غالب شد به تماشا مشغول شد و رباب می زد و آوازی خوش داشت و رباب می زد و می گريست . شبی مست بيرون آمد . رباب زنان و سرود گويان به محلتی فرو شد . عروسی از کنار شوهر برخاست و به نظار او آمد . مرد بيدار شد . زن را نديد . برخاست و آن حال مشاهده کرد . آواز داد که : ای پسر !هنوز وقت توبه نيست . اين سخن بر دل او آمد و گفت :آمد ،آمد . و جامه بدريد و رباب بشکست و در خانه ای نشست و چهل روز هيچ نخورد . پس بيرون آمدو برفت . شاه گفت : آنچه ما را به چهل سال دادند او را به چهل روز دادند . نقل است که شاه را دختری بود . پادشاهان کرمان می خواستندش . سه روز مهلت خواست و در آن سه روز در مساجد می گشت تا درويشی را ديد که نماز نيکو می کرد . شاه صبر می کرد تا از نماز فارغ شد . گفت : ای درويش ! اهل داری ؟ گفت : نه . گفت : زنی قرآن خوان خواهی ؟ گفت : مرا چنين زن که دهد که سه درم بيش ندارم ؟ گفت : من دهم دختر خود به تو . اين سه درم که داری يکی به نان ده ، و يکی به عطر ، و عقد نکاح بند . پس چنان کردند و همان شب دختر به خانه درويش فرستاد . دختر چون در خانه درويش آمد نانی خشک ديد ؛ بر سر کوزه آب نهاده ، گفت : اين نان چيست ؟ گفت : دوش بازمانده بود ، به جهت امشب گذاشتم . دختر قصد کرد که بيرون آيد . درويش گفت : دانستم که دختر شاه با من نتواند بود و تن در بی برگی من ندهد . دختر گفت : ای جوان !من نه از بی نوايی تو می روم ، که از ضعف ايمان و يقين تو می روم ، که از دوش بازنانی نهاده ای فردا را . اعتماد بر رزق نداری ولکن عجب از پدر خود دارم که بيست سال مرا در خانه داشت و گفت تو را به پرهيزگاری خواهد داد . آنگه به کسی داد که آنکس به روزی خود اعتماد بر خدای ندارد . درويش گفت : اين گناه راعذری هست . گفت : عذر آن است که در اين خانه يا من باشم يا نان خشک . نقل است که وقتی ابوحفص به شاه نامه ای نوشت . گفت :نظر کردم در نفس خود و عمل خود و تقصير خود . بس نااميد شدم ، و السلام . شاه جواب نوشت که : نامه تو را آينه دل خويش گردانيدم . اگر خالص بود مرا نااميدی از نفس خويش اميدم به خدای صافی شود ، و اگر صافی شود اميد من به خدای صافی شود ، خوف من از خدای . آنگه نااميد شوم از نفس خويش، و اگر نااميد شوم از نفس خويش آنگاه خدای را ياد توانم کرد ، و اگر خدای را ياد کنم خدا مرا ياد کند ، و اگر خدا مرا ياد کند نجات يابم از مخلوقات و پيوسته شوم به جمله محبوبات . والسلام . نقل است که ميان شاه و يحيی معاذ دوستی بود . در يک شهر جمع شدند و شاه به مجلس يحيی حاضر نشدی . گفتند : چرا نيايی؟ گفت : صواب در آن است . الحاح کردند تا يک روز برفت و در گوشه ای بنشست . سخن بر يحيی بسته شد . گفت : کسی حاضر است که به سخن گفتن از من اوليتر است . شاه گفت : من گفتم که آمدن من مصلحت نيست . و گفت : اهل فضل را فضل باشد برهمه تا آنگاه که فضل خود نبينند . چون فضل خود ديدند ديگرشان فضل نباشد . و اهل ولايت را ولايت است تا آنگاه که ولايت نبينند . چون ولايت ديدند ديگر ولايت نباشد . و گفت : فقر سر حق است ، نزديک بنده . چون فقر نهان دارد امين بودو چون ظاهر گرداند اسم فقر از او برخاست . و گفت : علامت صدق سه چيز است . اول آنکه قدر دنيا از دل تو برود ، چنانکه زر و سيم پيش تو چون خاک بود تا هرگاه که سيم و زر به دست تو افتد دست از وی چنان فشانی که از خاک ؛ دوم آنکه ديدن خلق از دل تو بيفتد ، چنانکه مدح و ذم پيش تو يکی بو دکه نه از مدح زيادت شوی و نه از ذم ناقص گردی ؛ و سوم آنکه راندن شهوت از دل تو بيفتد تا چنان شوی از شادی گرسنگی و ترک شهوات که اهل دنيا شاد شوند از سير خوردن و راندن شهوت . پس هرگاه که چنين باشی ملازمت طريق مريدان کن ، و اگر چنين نيستی تو را با اين سخن چه کار؟ و گفت : ترسگاری اندوه دايم است . و گفت : خوف واجب آن است که دانی که تقصير کرده ای در حقوق خدای تعالی . و گفت : علامت خوش خويی رنج خود از خلق برداشتن است .و رنج خلق کشيدن . و گفت : علامت تقوی ورع است و علامت ورع از شبهات باز ايستادن . و گفت : عشاق به عشق مرده درآمدند . از آن بود که چون به وصالی رسيدند از خيالی به خداوندی دعوی کردند . و گفت : علامت رجا حسن ظاهر است . و گفت : علامت صبر سه چيز است . ترک شکايت ، و صدق رضا ، و قبول قضا به دلخوشی . و گفت : هرکه چشم نگاه دارد از حرام ، و تن از شهوات ، و باطن آبادان دارد به مراقبت دايم ، و ظاهر آراسته دارد به متابعت سنت ، و عادت کند به حلال خوردن ؛ فراست او خطا نشود . نقل است که روزی ياران را گفت : از دروغ گفتن و خيانت کردن و غيبت کردن دور باشيد . باقی هرچه خواهيد کنيد . و گفت : دنيا بگذار و توبه کن ، و هوای نفس بگذار و به مراد رسيدی . ازو پرسيدند : به شب چونی ؟ گفت : مرغی را که بر بابزن زده باشند و به آتش می گردانند حاجت نبود از او پرسيدن که چونی ؟! نقل است که خواجه علی سيرگانی بر سر تربت شاه نان می داد . يک روز طعام در پيش نهاد و گفت : خداوندا ! مهمان فرست . ناگاه سگی آمد . خواجه علی بانگ بر وی زد . سگ برفت . هاتفی آواز داد - از سر تربت شاه - که : مهمان خواهی ، چون بفرستيم بازگردانی ؟ در حال برخاست و بيرون دويد و گرد محلتها می گشت . سگ را نديد به صحرا رفت . او را ديد گوشه ای خفته . ماحضری که داشت پيش او نهاد . سگ هيچ التفات نکرد . خواجه علی خجل شد و در مقام استغفار بايستاد و دستار برگرفت و گفت : توبه کردم . سگ گفت : احسنت ای خواجه علی ! مهمان خوانی . چون بيايد برانی ؟ تو را چشم بايد . اگر نه سبب شاه بودی ، می ديدی آنچه ديدی . رحمة الله عليه.