تذکرة الاولياء/ذکر سفيان ثوری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه ذکر سفيان ثوری قدس الله روحه  از عطار نیشابوری ذکر شقيق بخلی رحمةالله عليه
تذکرة الاولياء


آن تاج دين و ديانت ، آن شمع زهد و هدايت ، آن علما را شيخ و پادشاه ، آن قدما را حاجب درگاه ، آن قطب حرکت دوری ، امام عالم سفيان ثوری ، رحمةالله عليه ، از بزرگان دين بود . او را اميرالمومنين گفتندی ، هرگز خلافت ناکرده ، و مقتدای به حق بود و صاحب قبول و در علم ظاهر و باطن نظير نداشت و از مجتهدان پنج گانه بود و در ورع و تقوی به نهايت رسيده بود و ادب و تواضع به غايت داشت و بسيار مشايخ و کبار ديده بود و از اول کار تا به آخر از آنچه بود ذره ای برنگشت . چنانکه نقل است که ابراهيم او را بخواند که : بيا تا سماع حديث کنيم . در حال بيامد . ابراهيم گفت : مرا می بايست که تا خلق او بيازماييم . و از مادر در ورع پديد آمده بود . چنانکه نقل است که يک روز مادرش بر بام رفته بود و از بام همسايه انگشتی ترشی در دهان کرد . چندان سر برشکم مادر زد که مادر را در خاطر آمد تا برفت و حلالی خواست . و ابتدای حال او آن بود که يک روز به غفلت پای چپ در مسجد نهاد . آوازی شنيد که يا ثور ! ثوری از آن سبب گفتند چون آن آواز شنيد هوش از وی برفت ، چون بهوش بازآمد محاسن خود بگرفت و تپانچه بر روی خود می زد و می گفت : چون پای به ادب در مسجد ننهادی نامت از جريده انسان محو کردند . هوش دار تا قدم چگونه می نهی ! نقل است که پای در کشتزاری نهاد . آواز آمد که : يا ثور ! بنگر تا چه عنايت بود در حق کسی که گامی بر خلاف سنت برنتواند داشت . چون به ظاهر بدين قدر بگيرندش سخن باطن او که تواند گفت : و بيست سال بردوام به شب هيچ نخفت . نقل است که گفت :هرگز از حديث پيغمبر صلی الله عليه و سلم نشنيدم که نه آن را به کار بستم ، و گفتی ای اصحاب ! حديث زکوة . حديث بدهيد . گفتند : حديث را زکوة چيست ؟ گفت آنکه از دويست حديث به پنج حديث کار کنيد . نقل است که خلفيفه عهد پيش او نماز می کرد و رد نماز با محاسن حرکتی می کرد . سفيان گفت :اين چنين نمازی نماز نبود و اين نماز را فردا در عرصات چون رگويی پليد به رويت باززنند . خليفه گفت : آهسته تر گوی . گفت : اگر من از چنين مهمی دست بدارم در حال بولم خون شود . خليفه ازوی در دل گرفت . فرمود که داری فرورند واو را بردار کنند ، تا دگر هيچ کسی پيش من دليری نکند . آن روز که دار می زدند سفيان بر کنار بزرگی سر نهاده بود و پای در کنار سفيان بن عيينيه نهاده بود و در خواب شد ه. اين دو بزرگ را اين حال معلوم شد . بايکديگر گفتند : او را خبر نکنيم از اين حال . او خود بيدار بود. گفت : چيست حال ؟ ايشان حال بازگفتند ودلتنگی بسيار نمودند . سفيان گفت : مرا در چن خويشس چندين آويزش نيست . ولکن حق کارهای دنيا ببايد گزارد. پس آب در چشم آورد . گفت : بارخدايا ! بگير ايشان را گرفتنی عظيم . همين که اين دعا گفت در حال خليف بر تخت بود و ارکان دولت بر حواشی نشسته بودن . عراقی در آن سرای افتاد و خليفه با ارکان دولت به يکبار بر زمين فروشدند و آن دو بزرگ گفتند : دعايی بدين مستجابی و بدين تعجيلی ؟ سفيان گفت : آری ! ما آب روی خود بدين درگاه نبرده ايم . نقل است که خليفه ديگر بنشست ، سخت استاد و حاذق . پيش سفيان فرستاد تا معالجت کند . چون قاروره او بديد گفت : اين مردیاست که از خوف خدای چگر او خون شده است و پاره پاره از مثانه بيرون می آيد . در حال مسلمان شد . خليفه گفت : در دينی که چنين مردی بود آن دين باطل نبود .پنداشتم که بيمار به بالين طبيب می فرستم ، خود بيما را پيش طبيب فرستادم . نقل است که سفيان را در حال جوانی پشت کوژ شده بود . گفتند : ای امام مسلمانان ! تو را هنوز وقت اين نيست . او پاسخ نداد ، از آنکه او را از ذکر حق پروای خلق نبودی ، تا روزی الحاح کردند . گفت : مرا استادی بود و مردی سخت بزرگ بود و من از وی علم می آموختم . چون عمرش به آخر رسيد و کشتی عمرش به گرداب اجل فروخواست شد ، من بر بالين او نشسته بود م . ناگاه چشم باز کرد و مرا گفت : ای سفيان ! می بينی که با ما چه می کنند ؟ پنجاه سال است که تا خلق را راه راست می نماييم و به درگاه حق می خوانيم . اکنون مرا می رانند و میگويند برو که مارا نمی شايی و گويند که گفت : سه استاد را خدمت کردم و علم آموختم چون کار يکی به آخر رسيد جهود شد و در آن وفات کرد . ديگر تمجس ثالث تنصر از آن ترس طراقی از پشت من بيامد و پشتم شکسته شد . نقل است که يکی دو بدره زر پيش او فرستاد و گفت : بستان که پدرم دوست تو بود واو مريد تو بود و اين وجهی حلال است و از ميراث او پيش تو آوردم . به دست پسر داد و باز فرستاد و گفت : بگوی که دوستی من با پدرت از بهر خدای بود . پس سفيان گفت : چون بازآمدم گفتم : ای پدر ! دل تو مگر از سنگ است ؟ می بينی که عيال دارم و هيچ ندارم ؟ بر من رحم نمی کنی ؟ سفيان گفت : ای پسر ! تو را می بايد که بخوری و من دوستی خدای به دوستی دنيا نفروشم که به قيامت درمانم . نقل استکه هديه ای پيش سفيان آوردند و قبولنکرد . گفت : من از تو هرگز حديث نشنيده ام . سفيان گفت :برادرت شنيده است . ترسم که به سبب مال تو دل من بر او مشفقتر از ديگران ، واين ميل بود . و هرگز از کسی چيزی نگرفتی . گفتی اگر دانمی که در نمی مانم بگيرمی . وروزی با يکی به در سرای محتشمی می گذشت . آنکس بر آن ايوان نگرست . او را نهی کرد ، بدو گفت :اگر شما در آنجا نگه نمی کردتی ايشان چندين اسراف نکردندی . پس چون شما نظر می کنيد شريک باشيد در مظلمت اين اسراف . واو را همسايه ای وفات کرد . به نماز جناره او شد . بعد از آن شنيد که مردمان می گفتند : او مردی نيکو بود . سفيان گفت : اگر دانستمی که خلق از او خشنود بگردند به نماز جنازه او نرفتمی ، زيرا که تا مرد منافق نشود خلق از او خشنود نگردند . وسفيان را عادت بود که در مقصوره ای نشستی . چون از مال سلطان مجمره ای پر عود ساختند از آنجا بگريخت تا آن بوی نشنود ، و ديگر انجا ننشست . نقل است که روز جامه باژگونه پوشيده بود . با او گفتند : خواست که راست کند ، نکرد و گفت : اين پيراهن از بهر خدای پوشيده بودم . نخواهم که از برای خلق بگردانم . همچنان بگذشت . نقل است که جوانی را حج فوت شده بود . آهی کرد . سفيان گفت : چهل حج کرده ام به تو دادم . تو اين آه به من دادی ؟ گفت : دادم . آن شب به خواب ديد که او را گفتند : سودی کردی که اگر به همه اهل عرفات قسمت کنی توانگر شدند . نقل است که روزی در گرمابه آمد . غلامی امرد درآمد . گفت : بيرون کنيد او را که با هر زنی يک ديو است ، و با هر امردی هژده ديو است ، که او را می آرايند در چشمهای مردان . نقل است که روزی نان می خوردی . سگی آنجا بود و بدو می داد . گفتند : چرا با زن و فرزند نخوردی ؟ گفت : اگر نان به سگ دهم تا روز پاس من دارد تا من نماز کنم ، واگر به زن و فرزند دهم از طاعتم باز می دارند . و روزی اصحاب را گفت : خوش و ناخوش طعام بيش از آن نيست که از لب به حلق رسيد .اين قدر اگر خوشاست و اگر ناخوش صبر کنيد تا خوش و ناخوش به نزديک شما يکی شود . که چيزی که بدين زودی بگذرد ، بی آن صبر توان کرد . و از بزرگداشت او درويشان را چنان نقل کنند که در مجلس او درويشان چون اميران بودندی . نقل است که يکبار در محملی بود و به مکه می رفت . رفيقی با او بود . او همه راه می گريست . رفيق گفت : از بيم گناه می گريی ؟ سفيان دست دراز کرد وکاه برگی برداشت ، و گفت : گناه بسيار است وليکن گناهان من به اندازه اين کاه برگ قيمت ندارد . از آن می ترسم که ايمان که آورده ام با خود ايمان هست يا نه . و گفت : ديگران به عبادت مشغول شدند حکمتشان بارآورد . و گفت : گريه ده جزو است . نه جزو از آن رياست و يکی از بهر خدای است . اگر از آن يک جزو که از بهر خدای است در سالی يک قطره از چشم بيايد بسيار بود. و گفت : اگر خلق بسيار جايی نشسته باشند و کسی منادی کند کسی که می داند امروز تا به شب خواهد زيست برخيزد يک تن برنخيزد ، و عجب آنکه اگر همه خلق را گويند با چنان کاری که در پيش است هرکه مرگ را ساخته ايد برخيزيد ، يک تن برنخيزد . و گفت : پرهيز کردن برعمل دشوارتر است از عمل وبسی بود که مرد عملی نيک می کند تا وقتی که آن را در ديوان علانيه نويسند . پس بعد از آن چندان بدان فخر کند و چندانب از گويد که آن را در ديوان ريا نويسند . و گفت : چون در ويش گرد توانگر گردد بدانکه مرائی است و چون گرد سلطان گردد بدانکه دزد است . و گفت : زاهد آن است که در دنيا زهد خود به فعل آورد و متزهد آن است که زهد او به زبان بود . و گفت : زهد در دنيا نه پلاس پوشيدن است ونه نان جوين خوردن است ، وليکن دل دنيا نابستن است و امل کوتاه کردن است . و گفت : اگر نزديک خدای شوی با بسياری گناه ، گناهی که ميان تو و خدای بود ، آسانتر از آنکه يک گناه ميان تو و بندگان او . و گفت : اين روزگاری است که خاموش باشی و گوشه ای گيری. زمان السکوت و لزوم البيوت . يکی گفت : در گوشه ای نشينم در کسب کردن چه گويی ؟ گفت : از خدای بترس که هيچ ترسگار را نديدم که به کسب محتاج شد . و گفت : آدمی را هيچ نيکوتر از سوراخی نمی دانم که در آنجا گريزد و خود را ناپديد کند ، سلف کراهيت داشته اند که جامه انگشت نمای پوشند يا در کهنه يا در نو ، بل که چنان می بايد که حديث آن نکنند ، نهی عن الشهرتين . اين است . و گفت : هيچ نمی دانم اهل اين روزگار را با سلامت تر از خواب . و گفت : بهترين سلطانان آن است که با اهل علم نشيند و از ايشان علم آموزد و بدترين علما آنکه با سلطان ها نشيند . و گفت : نخست عبادتی خلوت است . آنگاه طلب کردن علم ، آنگاه بدان عمل کردن ، آنگاه نشر آن علم کردن . و گفت : هرگز تواضع نکردم کسی را بيش از آنکه کسی را يک حرف از حکمت ديدم . و گفت : دنيا را بگير از برای تن...و آخرت را بگير از برای دل ... و گفت : اگر گناه را کيد بودی هيچ کس از کيد آن نرستی ، و هر که خود را بر غير خود فضل نهد او متکبر است . و گفت : عزيزترين خلقان پنج اند . عالمی زاهد ؛ و فقيهی صوفی ، و توانگری متواضع و درويشی شاکر ، و شريفی سنی . و گفت : هرکه در نماز خاشع نبود ، نماز او درست نبود . و گفت : هرکه از حرام صدقه دهد و خيری کند ، چون کسی بود که جامه پليد به خون بشويد يا به بول . آن جامه پليدتر شود . و گفت : رضا قبول مقدور است به شکر . و گفت : خلق حسن آدمی خشم خدای بنشاند . و گفت : يقين آن است که متهم نداری خودای را در هرچه به تو رسد . و گفت : سبحان آن خدای را که می کشد مارا و مال می ستاند و ما او را دوستتر می داريم . و گفت : هرکه را به دوستی گرفت به دشمنی نگيرد . و گفت : نفس زدن در مشاهده حرام است ، و در مکاشفه حرام است ، و در معاينه حرام است ، و در خطرات حلال . و گفت : اگر کسی تو را گويد : نعم الرجل انت . اين تو را خوشتر آيد از آنکه گويند :بس الرجل انت . بدانکه تو هنوز مردی بدی . و پرسيدند از يقين . گفت : فعلی است در دل . هرگاه که معرفت سست شد يقين ثابت گشت ، و يقين آن است که هرچه به تو رسد دانی که از حق به تو می رسد تا چنان باشی که وعده تو را چون عيان بود ، بل که بيشتر از عيان ، يعنی حاضر بود ، بل که از اين زيادت بود . پرسيدند که سيد صلی الله عليه و سلم گفت : خدای دشمن دارد اهل خانه ای که در وی گوشت بسيار خورند . گفت : اهل غيبت را گفته است که گوشت مسلمانان خوردند . نقل است که حاتم اصم را گفت : تو را چهار سخن گويم که از جهل است . يکی ملامت کردن مردمان را از ناديدن قضا است . و ناديدن قضا کافری ا زکافری است . سوم مال حرام و شبهت جمع کردن از ناديدن شمارقيامت است و نادين شمار قيامت از کافری است ، چهارم ايمن بودن از وعيد حق و اميد ناداشتن به وعده حق ، و ناديدن اين همه کافری است . نقل است که چون يکی از شاگردان سفيان به سفر شدی گفتی : اگر جايی مرگ ببينيد برای من بخريد . چون اجلش نزديک آمد بگريست و گفت : مرگ به آرزو خواستم ، اکنون مرگ سخت است . کاشکی همه سفر جنان بودی کهب ه بعصايی و رکوه ای راست شدی. ولکن القدوم علی الله شديد . به نزديک خدای شدن آسان نيست و هرگاه که سخن مرگ و استيلای او شنيدی چند روزاز خود برفتی و به هرکه رسيدی ، گفتی : استعدللموت قبل نزوله . ساخته باش مرگ را بيش از آنکه ناگاه تور ابرگيرد . از مرگ چنين می ترسيدو به آرزوی می خواست و در آن وقت يارانش می گفتند : خوشت باد در بهشت . و او سرمی جنبابند که :چه می گوييد ؟ بهشت هرگز به من نرسد يا به چون من کسی دهند . پس بيمار او در بصره بود و امير بصره خواست تا جامگی به ویدهد . اورا طلب کردند . سدر ستورگاهی بود که رنج شکم داشت و از عبادت يک دمنیم آسود و آن شب حساب کردند . شصت بارآب دست کرده بود و وضو می ساخت و در نماز می رفت ،بازش حاجت می آمد . گفتند : آخر وضو مساز . گفت : می خواهم تا چون عزرائيل درآيد ، طاهر باشم نه نجس ، که پليد به جناب حضرت روی نتوان نهاد . عبدالله مهدی گفت : سفيان گفت روی من بر زمين نه ، که اجل من نزديک آمد . رويش بر زمين نهادم و بيرون آمدم تا جمع را خبر کنم . چون بازآمدم اصحاب همه حاضر بودند . گفتم : شما را که خبر داد ؟ گفتند : ما در خواب ديديم که به جنازه سفيان حاضر شويد . مردمان درآ»دند و حال بر وی تنگ شد . دست در زير کشيد و هميانی هزار دينار بيرون آورد و گفت : صدقه کنيد . گفتند : سبحان الله . سفيان پيوسته گفتی دنيا را نبايد گرفت و چندين زر داشت . سفيان گفت : اين پاسبان دين من بود ودين خود را به دين توانستم داشتکه ابليس به دين بر من دست نبرد ، که اگر گفتی امروز چه خوری و چه پوشی ؟ گفتمی :اينک زر ! وا گر گفتی : کفن نداری! گفتمی اينک زر! و وسواس او را از خود دفع کردمی ، هرچند مرا بدين حاجت نبود. پس کلمه شهادت بگفت و جان تسليم کرد . و گويند وارثی بود او را ، در بخارا ، بمرد . علمای بخارا آن مار را نگاه داشتند . سفيان را خبر شد . عزم بخارا کرد . اهل بخارا تا لب آب استقبال کردند و به اعزاز تمام در بخارا بردند ، و سفيان هزده ساله بود و آن زر بدو دادند و آن را نگاه می داشت ، تا از کسی چيزی نبايد خواست ، تا يقين شد که وفات خواهد کردبه صدقه داد . و آن شب که وفات کرد آوازی شنيدند که مات الورع مات الورع . پس او را به خواب ديدند . گفتند : چون صبر کردی با وحشت و تاريکی گور؟ گفت : گور من مرغزاری است از مرغزارهای بهشت . ديگری به خواب ديد . گفت : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : يک قدم بر صراط نهادم ، و ديگر در بهشت . ديگری به خواب ديد که در بهشت از درختی به درختی می پريد . پرسيد اين به چه يافتی؟ گفت : به ورع . نقل است که از شفقت که او را بود بر خلق خدای . روزی در بازار مرغکی ديد در قفس که فرياد می کرد و می تپيد . او را بخريد و آزاد کرد . مپرست گفت :" اگر ی هر شب به خانه سفيان آمدی . سفيان همه شب نماز کردی و آن مرغک نظاره می کرد ی ، و گاه گاه بر وی می نشستی . چون سفيان را به خاک بردند ، آن مرغک خود را بر جنازه او می زد و فرياد می کرد و خلق به های های می گريستند . چون شيخ را دفن کردن ، مرغک خود را بر خاک می زد تا از گور آواز آمد که حق تعالی سفيان را به شفقتی که بر خلق داشت بيامرزيده ، و آن مرغک نيز بمرد ، و به سفيان رسيد . رحمةالله عليه.