تذکرة الاولياء/ذکر سری سقطی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر معروف کرخی رحمةالله عليه ذکر سری سقطی قدس الله روحه  از عطار نیشابوری ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزيز
تذکرة الاولياء


آن نفس کشته مجاهده ، آن دل زنده مشاهده ، آن سالک حضرت ملکوت ، آن شاهد عزت جبروت ، آن نقطه دايره لانقطی ، شيخ وقت ، سری سقطی رحمةالله عليه ، امام اهل تصوف بود و در اصناف علم بکمال بود و دريای اندوه و درد بود و کوه حلم و ثبات بود و خزانه مروت و شفقت بود و در رموز و شارات اعجوبه بود و اول کسی که در بغداد سخن حقايق و توحيد گفت او بود و بيشتر از مشايخ عراق مريد وی بودند و خال جنيد بود و مريد معروف کرخی بود و حبيب راعی را ديده بود و در ابتدا در بغداد نشستی دکانی داشت و پرده ای از در دکان درآويخته بود و نماز کردی هر روز چندين رکعت . ي:ی از کوه لکام بيامد به زيارت وی و پرده از آن در برداشت و سلام گفت و سری را گفت فلان پير از کوه لکام ترا سلام گفت . سری گفت : وی در کوه ساکن شده است پس کاری نباشد مرد بايد که در ميان بازار بحق مشغول تواند بود چنانکه يک لحظه از حق تعالی غايب نبود . نقلست که در خريد و فروخت جز ده نيم سود نخواستی ، يکبار بشصت دينار بادام خريد . بادام گران شد دلال بيامد و گفت : بفروش . گفت : به چند دينار ؟ گفت : به شصت و سه دينار . گفت : بهاء بادام امروز نود دينار است . گفت : قرار من اينست که هر ده دينار نيم دينار بيش نستانم من عزم خود نقض نکنم . دلال گفت : من نيز روا ندارم که کالای توبکم بفروشم نه دلال فروخت و نه سری روا داشت در اول سقط فروشی کردی . يک روز بازار بغدد بسوخت . اورا گفتند بازار بسوخت . گفت : من نيز فارغ گشتم . بعد از آن نگاه کردند و دکان او نسوخته بود چون آن چنان بديد آنچه فارغ داشت بدرويشان بداد و طريق تصوف پيش گرفت . ازو پرسيدند : که ابتداء حال تو چگونه بود ؟ گفت : روزی حبيب راعی بدکان من برگذشت من چيزی بدو دادم که بدرويشان بده . گفت : خيرک الله . از آن روز دنيا بر دل من سرد شد. تا روز ديگر که معروف کرخی می آمد کودکی يتيم با او همرا ه ، گفت اين کودک را جامه کن من جامه کردم . معروف گفت : خدای تعالیدنيا را بر دل اين دشمن گرداند و ترا ازين شغل راحت دهاد .من بيکبارگی از دنيا فارغ آمدم از برکات دعای معروف و کس در رياضت آن مبالغت نکرد که او تا بحدی که جنيد گفت هيچکس را نديدم در عبادت کاملتر از سری که نود و هشت سال بر او بگذشت که پهلو بر زمين ننهاد ، مگر در بيماری مرگ و گفت چهل سالست تا نفس از من گرز در انگبين می خواهد و من ندادمش . و گفت : هر روزی چند کرت در آينه بنگرم از بيم آنکه نبايد که از شومی گناه رويم سياه شده باشد . و گفت : خواهم که آنچه بر دل مردمان است بر دل منستی از اندوه تا ايشان فارغ بودندی از اندوه . و گفت : اگر برادری بنزديک من آيد و من دست بمحاسن فرود آرم ترسم که نامم را در جريده منافقان ثبت کنند و بشر حافی گفت: من از هيچ کس سوال نکردمی مگر از سری که زهد او را دانسته بودم که شاد شود که چيزی از دست وی بيرون شود . جنيد گفت : يک روز بر سری رفتم می گريست . گفتم : چه بوده است ؟ گفت : در خاطرم آمد که امشب کوزه ای را بر آويزم تا آب سرد شود . در خواب شدم حوری را ديدم گفتم : تو از آن کيستی ؟ گفت : از آن کسی که کوزه برنياويزد تا آب خنک شود و آن حور کوزه مرا بر زمين زد . اينک بنگر جنيد گفت : سفالهای شکسته ديدم تا ديرگاه آن سفالها آنجا افتاده بود . جنيد گفت : شبی خفته بودم بيدار شدم سر من تقاضا کرد که بمسجد شو . نيزيه رو پس برفتم شخصی ديدم هايل بترسيدم . مرا گفت : يا جنيد از من می ترسی ؟ گفتم: آری . گفت : اگر خدايرا بسزا بشناخته ای جز از وی نترسيدی. گفتم : تو کيیستی؟ گفت : ابليس. گفتم : می بايستی که ترا ديدمی . گفت : آن ساعت که از من انديشيدی از خدای غافل شدی و ترا خبر نی ، مراد از ديدن من چه بود ؟ گفتم : خواستم تا پرسم که ترا بر فقرا هيچ دست باشد ؟ گفت : نی ، گفتم : چرا ؟ گفت : چون خواهم که بدنيا بگيرمشان بعقبی گريزند و چون خواهم که بعقبی بگيرمشان بمولی گريزند و مرا آنجا راه نيست . گفتم : اگر بر ايشان دست نيابی ايشانرا هيچ بينی ؟ گفت : بينم . آنگاه که در سماع و وجد افتند بيمشان که از کجا می نالند اين بگفت و ناپديد شد . چون بمسجد درآمدم سری را دديدم سر بر زانو نهاده سر برآورد و گفت : دروغ می گويد آن دشمن خدای که ايشان از آن عزيزترند که ايشان بابليس نمايد . جنيد گفت : با سری بجماعت از مخنثان برگذشتم بدل من درآمد که حال ايشان چون خواهد بود ؟ سری گفت : هرگز بدل من نگذشته است که مرا بر هيچ آفريده فضل است در کل عالم . گفتم : يا شيخ نه بر مخنثان خود را فضل نهاده ای. گفت : هرگز نی . جنيد گفت : بنزديک سری درشدم ويرا ديدم متغير ، گفتم : چه بوده است ؟ گفت : پری از پريان بر من آمد . و سوال کرد که حطا چه باشد ؟ جواب دادم آن پری آب گشت . چنين که می بينی . نقلست که سری خواهری داشت دستوری خواست که اين خانه ترا بروبم . دستوری نداد . گفت : زندگانی من کرامی اين نکند تا يک روز درآمد پيرزنی را ديد که خانه وی می رفت . گفت : ای برادر مرا دستوری ندادی تا خدمت تو کنم . اکنون نامحرمی آورده ای. گفت : ای خواهر دل مشغول مدار ، که اين دنيا است که در عشق ما سوخته است . و از ما محروم بود ، اکنون از حق تعالی دستوری خواست تا از روزگار ما نصيبی بود او را جاروب حجره ما بدو دادند . يکی از بزرگان می گويد چندين مشايخ را ديدم هيچ کس را بر خلق خدای چنان مشفق نيافتم که سری را . نقلست که هرکه سلامش کردی روی ترش کردی و جواب گفتی از سر اين پرسيدند . گفت : پيغامبر صلی الله عليه و علی آله و سلم ، گفته است که هرکه سلام کند بر مسلمانی صد رحمت فرود آيد . نود آنکس را بود که روی تازه دارد من روی ترش کرده ام تا نود رحمت او را بود . اگر کسی گويد اين ايثار بود و درجه ايثار از آنچه او کرد زيادت است . پس چگونه او را به از خود خواسته باشد . گويم نحن نحکم بالظاهر روی ترش کردن را بظاهر حکم توانيم کردن اما بر ايثار حکم نمی توان کردن يا از سر صدق بود يآ نبود از سر اخلاص بود يا نبود لاجرم آنچه بظاهر بدست او بود بجای آورد . نقلست که يکبار يعقوب عليه السلام را بخواب ديد . گفت : ای پيغامبر خدای اين چه شور است که از بهر يوسف در جهان انداخته ای ؟ چون ترا بر حضرت بار هست حديث يوسف را بباد برده . ندای بسر او رسيد که يا سری دل نگاه دار و يوسف را بوی نمودند نعره ای بزد و بيهوش شد و سيزده شبانروز بی عقل افتاده بود . چون بعقل باز آمد . گفتند : اين جزای آنکس است که عاشقان درگاه ما را ملامت کند . نقلست که کسی پيش سری طعامی آورد و گفت : چند روز است تا نخورده ای ؟ گفت : پنج روز . گفت : گرسنگی تو گرسنگی بخل بوده است گرسنگی فقر نبوده است . نقلست که سری خواست که يکی از اوليا را بيند . پس باتفاق يکی را بر سر کوهی بديد چون بوی رسيد ، گفت : السلام عليک تو کيستی ؟ گفت : او . گفت : تو چه می کنی ؟ گفت : او. گفت : تو چه می خوری؟ گفت : او . گفت : اين که می گويی او ، ازين خدای را می خواهی ؟ اين سخن بشنيد نعره ای بزد و جان بداد . نقلست جنيد گفت :سری مرا روزی از محبت پرسيد . گفتم : گروهی گفتند موافقت است و گروهی گفتند اشارت است و چيزهای ديگر گفته است . سری پوست دست خويش بگرفت و بکشيد از دستش برنخاست . گفت : بعزت او که اگر گويم اين پوست از دوستی او خشک شده است راست گويم و از هوش بشد و روی او چون ماه گشت . نقلست که سری گفت بنده بجايی برسد رد محبت که اگر تيری يا شمشيری بر وی زنی خبر ندارد و از آن خبر بود اندر دل من تا آنگاه که آشکارا شد که چنين است . سری گفت : چون خبر می يابم که مردمان بر من می آيند تا از من علم آموزند دعا گويم ، يارب تو ايشانرا علمی عطا کن که مشغول گرداند تا من ايشانرا بکار نيايم که من دوست ندارم که ايشان سوی من آيند . نقلست که مردی سی سال بود تا در مجاهده ايستاده بود . گفتند : اين بچه يافتی ؟ گفت : بدعاء سری . گفتند : چگونه ؟ گفت : روزی بدر سرای او شدم و در بکوفتم . او در خلوتی بود . آواز داد که کيست ؟ گفتم : آشنا. گفت : اگر آشنا بودی مشغول او بودی و پروای ما نبود ی. پس گفت : خداوندا بخودش مشغول کن چنانکه پروای هيچ کسش نبود . همين که اين دعا گفت : چيزی بر سينه من فرود آمد و کار من بدينجا رسيد . نقلست که يک روز مجلس می گفت . يکی از نديمان خليفه می گذشت . نام او احمد يزيد کاتب بود با تجملی تمام و جمعی خادمان و غلامان گرد او درآمده . گفت : باش تا بمجلس اين مرد رويم چند جائی رويم که نبايد رفت ، پس دلم آنجا بگرفت . پس به مجلس سری رفت و بنشست و بر زبان سری رفت که در هجده هزار عالم هيچ کس نيست از آدمی ضعيف تر و هيچ کس از انواع خلق خدای در فرمان خدای چنان عاصی نشود که آدمی که اگر نيکو شود چنان نيکو شود که فرشته رشک برد از حالت او و اگر بد شود چنان بد شود که ديو را ننگ آيد از صحبت او ، عجب از آدمی بدين ضعيفی که عاصی شود در خدای بدين بزرگی اين تيری بود که از کمان سری جدا شد بر جان احمد آمد . چندان بگريست که از هوش بشد . پس گريان برخاست و بخانه رفت و آن شب هيچ نخورد و سخن نگفت . ديگر روز پياده به مجلس آمد اندوهگين و زرد روی چون مجلس بآخر رسيد ، برفت بخانه . روز سوم پياده تنها بيامد . چون مجلس تمام شد پيش سری آمد و گفت : ای استاد آن سخن تو مرا گرفته است و دنيا بر دل من سرد گردانيده ای . می خواهم که از خلق عزلت گيرم و دنيا را فرو گذارم . مرا بيان کن راه سالکان . گفت : راه طريقت خواهی يا راه شريعت ؟ راه عام خواهی يا راه خاص ؟ گفت هر دو را بيان کن . گفت : راه عام آنست که پنج نماز پس امام نگاه داری و زکوة بدهی . اگر مال باشد از بيست دينار نيم دينار و راه خاصل آنست که همه دنيا را پشت پای زنی و به هيچ از آرايش وی مشغول نشوی اگر بدهند قبول نکنی و تو دانی اينست اين دو را پس از آنجا برون آمد و روی به صحرائی نهاد . چون روزی چند برآمد ، پيرزنی موی کنده و روی خراشيده بيامد نزديک سری ، گفت :ای امام مسلمانان فرزندکی داشتم جوان و تازه روی به مجلس تو آمد خندان و خرامان بازگشت گريان و گدازان . اکنون چند روزيست تا غايب شده است و نمی دانم که کجاست ! دلم در فراق او بسوخت . تدبير اين کار من بکن از بس زاری که کرد سری را رحم آمد ، گفت : دل تنگی مکن که جز خير نبود . چون بيايد من ترا خبر دهم که وی ترک دنيا گفته است و اهل دنيا را مانده ، تايب حقيقی شده است . چون مدتی برآمد شبی احمد بيامد سری خادم را گفت : برو و پيرزن را خبر ده . پس سری احد را ديد زردروی شده و نزار گشته و بالای سروش دوتا گشته . گفت:ای استاد مشفق چنانکه مرا درراحت افکندی و از ظلمات برهانيدی ، خدای ترا راحت دهد ، و راحت دو جهانی ترا ارزانی داد . ايشان درين سخن بودند که مارد احمد و عيال او بيامدند تو پسرکی خرد داشت و بياوردند چون مادر را چشم بر احمد افتاد و آن حال بديد ، که نديده بود ، خويشتن در کنار او افکند و عيال نيز بيکسوی زاری کرد و پسرک می گريست . خروش از همه برآمد . سری گريان شد . بچه خويشتن را در پای او انداخت . هرچند کوشيدند تا او را بخانه برند البته سود نداشت . گفت : ای امام مسلمانان چرا ايشان را خبر کردی که کار مرا بزيان خواهند آورد ! گفت : مادرت بسيار زاری کرده بود من از وی پذيرفته ام . پس احمد خواست که بازگردد . زن گفت : مرا بزندگی بيوه کردی و فرزندان يتيم کردی . آن وقت که ترا خواهد من چکنم ؟ لاجرم پسر را با خود بربايد گرفت . گفت : چنين کنم فرزند را . آن جامه نيکو از وی بيرون کرد و پاره گليم بر وی انداخت و زنبيل در دست او نهاد و گفت روان شو . مادر چون آن حال بديد گفت : من طاقت اين کار ندارم . فرزند را درربود . احمد زن را گفت : ترا نيز وکيل خود کردم اگر خواهی پای ترا گشاده کنم . پس احمد بازگشت و روی به صحرا نهاد و درآمد و گفت : مرا احمد فرستاده است می گويد که کار من تنگ درآمده است مرا درياب. شيخ برفت احمد را ديد در گورخانه ای برخاک خفته و نفس بلب آمده و زبان می جنبانيد . گوش داشت می گفت : لمثل هذا فليعمل العالمون . سری سر وی برداشت و از خاک پاک کرد و بر کنار خود نهاد احمد چشم باز کرد . شيخ را ديد . گفت : ای استاد بوقت آمدی که کار من تنگ درآمده است . پس نفس منقطع شد . سری گريان روی بشهر نهاد تا کار او بسازد خلقی را ديد که از شهر بيرون می آمدند ، گفت : کجا می رويد ؟ گفتند : خبر نداری که دوش از آسمان ندائی آمد که هرکه خواهد که بر ولی خاص خدای نماز کند گو بگورستان شو نيزيه رويد و نفس وی چنين بود که مريدان چنان می خاستند و اگر خود از وی جنيد خاست تمام بود و سخن اوست که ای جوانان کار بجوانی کنيد پيش از آنکه به پيری رسيد که ضعيف شويد و در تقصير بمانيد ، چنين که من مانده ام و اين وقت که اين سخن گفت ، هيچ جوان طاقت عبادت او نداشت و گفت : سی سالست که استغفار می کنم از يک شکر گفتن . گفتند : چگونه ؟ گفت بازار بغداد بسوخت . اما دکان من نسوخت مرا خبر کردند . گفتم: الحمدلله از شرم آنکه خود را به از برادر مسلمان خواستم و دنيا را حمد گفتم از آن استغفار می کنم و گفت اگر يک حرف از وردی که مراست فروت شود هرگز آنرا قضا نيست و گفت دور باشيد از همسايگان توانگر و قرايان بازار و عالمان اميران . و گفت : هرکه خواهد که به سلامت بماند دين او و براحت رساند دل او و تن او و اندک شود غم او ، گو از خلق عزلت کن که اکنون زمان عزلت است و روزگار تنهايی . و گفت : جمله دنيا فضولست مگر پنج چيز ؛ نانی که سد رمق بود ، آبی که تشنگی ببرد ، جامه ای که عورت بپوشد ، خانه ای که در آنجا تواند و علمی که بدان کار می کنی . و گفت : هر معصيت که از سبب شهوت بود اميد توان داشت به آمرزش آن و هر معصيت که آن بسبب کبر بود اميد نتوان داشت به آمرزش آن زيرا که معصيت ابليس از کبر بود و زلت آدم از شهوت . و گفت : اگر کسی در بستانی بود که درختان بسيار بود بر هر برگ درختی مرغی نشسته و بزبانی فصيح می گويند السلام عليک يا ولی الله . آنکس که نترسد که آن مکر است و استدراج بر وی بيابد ترسيد . و گفت : علامت استدراج کوريست از عيوب نفس . و گفت : مکر قولی است بی عمل . و گفت : ادب ترجمان دلست . و گفت : قوی ترين قوتی آنست که بر نفس خود غالب آيی و هرکه عاجز آيد از ادب نفس خويش از ادب غيری عاجز تر بود هزار بار . و گفت : بسيارند جمعی که گفت ايشان موافق فعل نيست ، اما اندک است آنکه فعل او موافق گفت اوست . و گفت : هرکه قدر نعمت نشناسد زوال آيدش از آنجا که نداند . و گفت : هرکه مطيع شود ، آنرا که فوق اوست ، مطيع شود آنکه دون اوست . و گفت : زبان ترجمان دل توست و روی تو آيينه دل تست بر روی تو پيدا شود هرآنچه در دل پنهان داری . و گفت : دلها سه قسم است ؛ دلی است مثل کوه که آنرا هيچ از جای نتواند جنبانيد . دلی است مثل درخت که بيخ او ثابت است ، اما باد او را گاه گاهی حرکتی دهد و دلی است مثل بری که با باد می رود و بهر سوی می گردد . و گفت : دلهای ابرار معلق به خاتمت است و دلهای مقربان معلق بسابقت است . معنی آنست که حسنات ابرار سيئات مقربان است و حسنه سيئه از آن می شود که برو فرو می آيد بهر چه فرو آيی کار بر تو ختم شود و ابرار آن قوميند که فرو آيند که ان الابرار لفی نعيم ، بر نعمت فرو آيند لاجرم دلهای ايشان معلق خاتمت است اما سابقان راکه مقربانند چشم در ازل بود . لاجرم هرگز فرونيايند که هرگز بازل نتوان رسيد ، ازين جهت چون بر هيچ فرو نيابند ايشانرا بزنجير به بهشت بايد کشيد . و گفت : حيا و انس به در دل آيند اگر در دلی زهد و ورع باشد فرود آيند و اگر نه باز گردند . و گفت : پنج چيز است که قرار نگيرد در دل اگر در آن دل چيزی ديگر بود خوف از خدای و رجاء بخدای و دوستی خدای و \يا از خدای و انس بخدای . و گفت : مقدار هر مردی در فهم خويش بر مقدار نزديکی دل او بود بخدای . و گفت : فهم کننده ترين خلق آن بود که فهم کند اسرار قرآن و تدبر کند در آن اسرار . و گفت : صابرترين خلق کسی است که بر خلق صبر تواند کرد . و گفت : فردا امتان را بانبيا خوانند وليکن دوستانرا بخدای باز خوانند . و گفت : شوق برترين مقام عارفست . و گفت : عارف آنست که خوردن وی خوردن بيماران بود و خفتن وی خفتن مارگزيدگان بود و عيش وی عيش غرقه شدگان بود . و گفت : در بعضی کتب منزل نوشته است که خداوند فرمود که ای بنده من ، چون ذکر من بر تو غالب شود من عاشق تو شوم و عشق اينجا بمعنی محبت بود . و گفت : عارف آفتاب صفت است که بر همه عالم بتابد و زمين شکل است که بار همه موجودات بکشد و آب نهادست که زندگانی دلهای همه بدو بودو آتش رنگست که عالم بدو روشن گردد . و گفت : تصوف ناميست سه معنی را ، يکی آنکه معرفتش نور ورع فرونگيرد و در عالم باطن هيچ نگويد که نقص کتاب بود و کرامات او را بدان دارد که مردم باز دارد از محارم . و گفت : علامت زاهد آرام گرفتن نفس است از طلب و قناعت کردن است بدانچه گرسنگی برود بر وی و راضی بودن است بدانچه عورت پوشی بود و نفور بودن نفس است از فضول و برون کردن خلق از دل و گفت سرمايه عبادت زهد است در دنيا و سرمايه فتوت رغبت است در آخرت . و گفت : عيش زاهد خوش نبود که وی بخود مشغول خوش نبود که وی بخود مشغول است و عيش عارف خوش بود چون از خويشتن مشغول بود . و گفت : کارهای زهد همه بر دست گرفتم هر چه خواستم ازو يافتم مگر زهد . و گفت : هرکه بيارايد در چشم خلق آنچه درو نبود بيفتد از ذکر حق . و گفت : هرکه بسيار آميخت با خلق از اندکی صدق است . و گفت : حسن خلق آنست که خلق را نرنجانی و رنج خلق بکشی بی کينه و مکافات . و گفت : از هيچ برادر بريده مشو در گمان و شک و دست از صحبت او باز مدار بی عتاب . و گفت : قوی ترين خلق آنست که با خشم خويشتن برآيد . و گفت : ترک گناه گفتن سه وجه است ؛ يکی از خوف دوزخ و يکی از رغبت بهشت و يکی از شرم خدای . و گفت : بنده کامل نشود تا آنگاه که دين خود را بر شهوات اختيار نکند . نقلست که يکی روز در صبر سخن می گفت کژدمی چند بار او را زخم زد . آخر گفتند چرا او را دفع نکردی ؟ گفت شرم داشتم چون در صبر سخن می گفتم و در مناجات گفته است الهی عظمت تو مرا باز بريد از مناجات تو و شناخت من بتو مرا انس داد با تو . و گفت : اگر نه آنستی که تو فرموده ای که مرا يآد کن بزبان و اگر نه ياد نکردمی يعنی تو در زبان نگنجی و زبانی که به لهو آلوده است بذکر تو ، چگونه گشاده گردانم ؟ جنيد گفت : که سری گفت نمی خواهم که در بغداد بميرم از آنکه ترسم که مرا زمين نپذيرد و رسوا شوم و مردمان بمن گمان نيکو برده اند ايشانرا بد افتد چون بيمار شد بعيادت او درشدم بادبيزنی بود برگرفتم و باشد می کردم گفت ای جنيد بنه که آتش تيز تر شود . جنيد گفت : حال چيست ؟ گفت : عبدا مملوکا لايقدر علی شيئی . گفتم : وصيتی بکن . گفت : مشغول مشو بسبب صحبت خلق از صحبت حق تعالی . جنيد گفت : اگر اين سخن را بيش ازين گفتنی با تو نيز صحبت نداشتمی و نفس سری سپری شد رحمةالله عليه رحمةواسعة.