تذکرة الاولياء/ذکر رابعه عدويه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله عليه ذکر رابعه عدويه رحمة الله عليها  از عطار نیشابوری ذکر فضيل عياض
تذکرة الاولياء


آن مخدره خدر خاص ، آن مستوره اخلاص ، آن سوخته عشق و اشتياق ، آن شيفته قرب و احتراق ، آن گمشده وصال ، آن مقبول الرجال ثانيه مريم صفيه ، رابعه العدويه رحمةالله عليهما. اگر کسی گويد ذکراو در صف رجال چرا کرده ای گويم که خواجه انبيا عليهم السلام می فرمايد :ان الله لاينظر الی صورکم الحديث . کار به صورت نيست به نيت است . کما قال عليه السلام يحشر الناس علی نياتهم . اگر رواست دو ثلث دين از عايشه صديقی رضی الله عنها فراگرفتن هم روا بود از کنيزکی از کنيزکان او فايده دنيی گرفتن . چون زن در راه خدای مرد بود او را زن نتوان گفت . چنانکه عباسه طوسی گفت :چون فردا در عرصات قيامت آواز دهند که يا رجال ! نخست کسی که پای در صف رجال نهد ، مريم بود عليها السلام . کسی که اگر در مجلس حسن حاضر نبودی ترک مجلس کرد ی ،وصف او در ميان رجال توان کرد . بل معنی حقيقت آن است که اطنجا که اين قوم هستند همه نيست توحيد اند . در توحيد ، وجود من و تو که ماند تا به مرد و زن چه رسد . چنانکه بوعلی فارمذی می گويد رضی الله عنه نبوت عين عزت و رفعت است . مهتری و کهتری در وی نبود . پس ولايت همچنين بود . خاصه رابعه که در معاملت و معرفت مثل نداشت و معتبر جمله بزرگان عهد خويش بود و بر اهل روزگار حجتی قاطع بود . نقل است که آن شب که رابعه به زمين آمد درهمه خانه پدرش هيچ نبود که پدرش سخت مقل حال بود و يک قطره روغن نداشت که نافش چرب کند ؛ و چراغی نبود ، ورگويی نبود که دورپيچد ، و او را سه دختر بود . رابعه چهارم ايشان آمد . رابعه از آن گفتندش . پس عيالش آواز داد :به فلان همسايه شو ، قطره ای روغن خواه تا چراغ درگيرم . و او عهد داشت که هرگز از هيچ مخلوق هيچ نخواهد . برون آمد و دست به در همسايه بازنهاد و باز آمد و گفت :در باز نمی کند . آن سرپوشيده بسی بگريست . مرد در آن اندوه سر به زانو نهاد ، بخواب شد.پيغمبر را عليه السلام به خواب ديد . گفت :غمگين مباش که اين دختر که به زمين آمد سيده است که هفتاد هزار از امت من در شفاعت او خواهند بود . پس گفت : فردا به بر عيسی زادان شو - امير بصره - بر کاغذی نويس که بدان نشان که هر شب بر من صدبار صلوات فرستی و شب آدينه چهار صد بار صلوات فرستی ، اين شب آدينه که گذشت مرا فراموش کردی . کفارت آن را چهار صد دينار حلال بدين مرد ده . پدر رابعه چون بيدار شد .برخاست و آن خط بنوشت و به دست حاجبی به امير فرستاد. امير که آن خط بديد گفت :دو هزار دينار به درويشان دهيد به شکرانه آن را که مهتر را عليه السلام ا زما ياد آمد و چهار صد دينار بدان شيخ دهيد و بگوييد می خواهم در بر من آيی تا تو را ببينم . اما روا نمی دارم که چون تو کسی پيش من آيد. من آيم و ريش در آستانت بمالم . اماخدای برتو که هر حاجت که بود عرضه داری. مرد زر بستد و هرچه بايست بخريد . پس چون رابعه پاره مهتر شد و مادر و پدرش بمرد در بصره قحطی افتاد و خواهران متفرق شدند . رابعه بيرون رفت . ظالمی او را بديد و بگرفت . پس به شش درم بفروخت و خريدار او را کار می فرمود به مشقت . يک روز می گذشت نامحرمی در پيش آمد . رابعه بگريخت و در راه بيفتاد و دستش از جای بشد . روی بر خاک نهاد و گفت :خدايا ! غريبم و بی مادر و پدر ، يتيم و اسير مانده و به بندگی افتاده ، و دست گسسته ، و مرا از اين غمی نيست الا رضای تو . می بايدم که تو راضی هستیيا نه . اوازی شنود که غم مخور که فردا جاهيت خواهد بود که مقربان آسمان به تو بنازند . پس رابعه به خانه خواجه بازآمد و پيوسته به روز روزه می داشت و خدمت می کرد و درخدمت خدای تا روز برپای ايستاده می بود . يک شب خواجه او از خواب بيدار شد . در روزن خانه فرونگريست . رابعه ديد سر به سجده نهاده بود و می گفت :الهی تودانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنايی چشم من در خدمت درگاه توست . اگر کار به دست منستی يک ساعت از خدمت نياسايمی ولکن هم تو مرا زير دست مخلوق کرده ای . اين مناجات می کرد و قنديلی ديد از بالای سر او آويخته معلق بی سلسله و همه خانه از فروغ آن نور گرفته . خواچه چون آن بديد بترسيد . برخاست و به جای خود بازآمد و به تفکر بنشست تا روز شد . چون روز شد رابعه را بخواند و بنواخت و آزاد کرد . رابعه گفت :مرا دستوری ده تا بروم . دستوری داد . از آنجا بيرون آمد و در ويرانه ای رفت . پس ، از آن ويرانه برفت و صومعه ای گرفت و مدتی آجا عبادت کرد . بعد از آن عزم حجش افتاد. روی به باديه نهاد . خری داشت ، رخت بر وی نهاد ، در ميان باديه خر بمرد . مردمان گفتند :اين بار تو برداريم . گفت : شما برويد که من بر توکل شما نيامده ام . مردمان برفتند . رابعه تنها ماند . سر برکرد ، گفت : الهی پادشاهان چنين کنند . با عورتی غريب عاجز مرا به خانه خود خواندی . پس در ميان راه خر مرا مرگ دادی و مرا به بيابان تنها گذاشتی . هنوز اين مناجات تمام نکرده بود که خر بجنبيد و برخاست . رابعه بار بر وی نهاد و برفت . راوی اين حکايت گفت : به مدتی پس از آن خرک را ديدم که در بازار می فروختند . پس روزی چند به باديه فرورفت . گفت :الهی دلم بگرفت .کجا می روم من کلوخی و آن خانه سنگی مرا تو هم اينجا می يابی . تا حق تعالی بی واسطه به دلش گفت که :ای رابعه ! در خون هژده هزار عالم می شوی . نديدی که موسی ديدار خواست . چند ذره ای تجلی به کوه افگنديم . به چهل پاره به طريق ، اين جا به اسمی قناعت کن . نقل است که وقتی ديگر به مکه می رفت . در ميان راه کعبه را ديد که به استقبال او آمده بود . رابعه گفت :مرا رب البيت می بايد بيت چه کنم ؟ استقبال مرا از من تقرب الی شبرا تقربت اليه ذرعا می بايد . کعبه را چه بينم . مرا استطاعت کعبه نيست ، به جمال کعبه چه شادی نمايم ؟ نقل است که ابراهيم ادهم رضی الله عنه چهار ده سال تمام سلوک کرد تا به کعبه شد . از آنکه در هر مصلا جايی دو رکعت می گزارد تا آخر بدانجا رسيد ، خانه نديد . گفت :آه ! چه حادثه است ، مگر چشم مرا خللی رسيده است ؟ هاتفی آواز داد : چشم تو را هيچ خلل نيست ، اما کعبه به استقبال ضعيفه ای شده است که روی بدينجا دارد . ابراهيم را غيرت بشوريد . گفت :آيا اين کيست ؟ بدويد . رابعه را ديد که می آمد و کعبه با جای خويش شد . چون ابراهيم آن بديد گفت :ای رابعه ! اين چه شور است که در جهان افگنده ای ؟ گفت :شور من در جهان نيفگنده ام . تو شور در جهان افکنده ای که چهار ده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسيده ای .

گفت :آری ! چهارده سال در نماز باديه قطع کرده ام . گفت :تو در نماز قطع کرده ای و من در نياز . رفت و حج بگزارد و زار بگريست . گفت :ای بار خدای ! تو ، هم بر حج وعده ای نيکو داده ای و هم بر مصيبت . اکنون اگر حج پذيرفته ای ثواب حجم گو . اگر نپذيرفته ای اين بزرگ مصيبتی است ، ثواب مصيبتم گو . پس بازگشت و به بصره بازآمد و به عبادت مشغول شد تا ديگر سال . پس گفت :اگر پارسال کعبه استقبال من کرد من امسال استقبال کعبه کنم . چون وقت آمد شيخ ابوعلی فارمذی نقل می کند که روی به باديه نهاد و هفت سال به پهلو گرديد تا به عرفات رسيد . چون آنجا رسيد هاتفی آواز داد :ای مدعی ! چه طلب است که دامن تو گرفته است ؟ اگر ما را خواهی تا يک تجلی کنم که در وقت بگدازی . گفت :يا رب العزة! رابعه را بدين درجه سرمايه نيست ، اما نقطه فقر می خواهم . ندا آمد که :يا رابعه فقر خشک سال قهر ماست که در راه مردان نهاده ايم . چون سر يک موی بيش نمانده باشد که به حضرت وصال ما خواهند رسيد ، کار برگردد ، وصال فراق شود و تو هنوز در هفتاد حجابی از روزگار خويش تا از تحت اين حجب بيرون نيايی ، و قدم در راه ماننهی و هفتاد مقام بنگدازی حديث فقر با تو نتوان گفت . ولکن برنگر. رابعه برنگريست . دريايی خون بديد. در هوا ايستاده .هاتفی آواز داد :اين همه ، آب ديده عاشقان ماست که به طلب وصال ما آمدند که همه در منزلگاه اول فروشدند که نام و نشان ايشان در دو عالم از هيچ مقام برنيامد . رابعه گفت :يا رب العزة ! يکی از دولت ايشان به من نمای . در وقت عذر زنانش پديد آمد . هاتفی آواز داد :مقام اول ايشان آن است که هفت سال به پهلو می روند تا در راه ما کلوخی را زيارت کنند . چون نزديک آن کلوخ رسند ، هم به علت ايشان را ه به کليت بر ايشان فروبندند . رابعه تافته شد . گفت :خداوندا ! مرا در خانه خود می نگذاری و نه در خانه خويشم می گذاری . يا مرا در خانه خويش بگذار يا در مکه به خانه خود آر . سر به خانه فرو نمی آوردم . تو را می خواستم . اکنون شايستگی خانه تو ندارم . اين بگفت و بازگشت . نقل است که يک شب در صومعه نماز می کرد . ماندگی در او اثر کرد در خواب شد . از غايت استغراق حصير در چشم او شکست . و خون روان شد و او را خبر نبود . دزدی درآمد چادری داشت ، برگرفت . خواست که بيرون شود راه در باز نيافت . چادر بنهاد و برفت . راه بازديد . برفت و باز چادر برگرفت ، بيامد راه نيافت. از چادر بنهاد . همچنطن چند کرت تا هفت بار از گوشه صومه آواز آمد که :ای مرد ! خود را رنجه مدار که او چندين سال است تا خود را به ماسپرده است . ابليس زهره ندارد ، که گرد او گردد ! دزدی را که زهره آن بود که گرد چادراو گردد برورنجه مباش . ای طرار ! اگر يک دوست خفته است يک دوست بيدار است و نگاه دارد . نقل است که دو بزرگ دين به زيارت او درآمدند . هر دو گرسنه بودند . با يکديگر گفتند :بو که طعامی به ما دهد که طعام او از جايگاه حلال بود . چون بنشستند ايزاری بود ، دو گرده برو نها د .ايشان شاد شدند . سائلی فرادرآمد رابعه هر دو گرده بدو داد .ايشان هردو متغير شدند وهيچ نگفتند . زمانی بود کنيزکی درآمد و دسته ای نان گرم آورد و گفت :اين ، کدبانو فرستاده است . رابعه شمار کرد . هژده گرده بود . گفت :مگر که اين به نزديک من نفرستاده است . کنيزک هرچند گفت سود نداشت . کنيزک بستد وببرد.مگر دو گرده از آنجا برگرفته بود از بهر خودش .از کدبانو پرسيد :آن هر دو بر آنجا نهاد و باز در آورد . رابعه بشمرد . بيست گرده بود برگرفت و گفت اين مرا فرستاده است . و در پيش ايشان بنهاد . می خوردند و تعجب می کردند . پس بدو گفند :اين چه سر بود که اما را نان تو آرزو کرد ، از پيش ما برگرفتی و به درويش دادی ، آنگاه نان گفتی که هژده گرده است از آن من نيست ، چون بيست گرده شد بستدی ؟ گفت :چون شما در آمديت دانستم که گرسنه ايد . گفتم دو گرده در پيش دو بزرگ چون نهم ؟ چون سائل به درآمد ورا دادم و حق تعالی را گفتم الهی تو گفته ای که يکی را ده باز دهم ، و در اين به يقين بودم . اکنون دو گرده برای رضای تو بدادم تا بيست بازدهی برای ايشان . چون گرده هژده آوردند بدانستم که از تصرفی خالی نيست يا از آن من نيست . نقل است که وقتی خادمه رابعه پيازی می کرد که روزها بود تا طعام نساخته بودند . به پياز حاجت بود . خادمه گفت :از همسايه بخواهم . رابعه گفت :چهل سال است تا من با حق تعالی عهد دارم که از غير او هيچ نخواهم . گو پياز مباش. در حال مرغی از هوا درآمد ، پيازی پوست کنده در تابه انداخت . گفت :از مکر ايمن نيم . ترک پياز کرد و نان تهی بخورد . نقل است که يک روز رابعه به کوه رفته بود . خيلی از آهوان و نخجيران و بزان و گوران گرد او درآمده بودند و درو نظاره می کردند و بدو تقرب می نمودند . ناگاه حسن بصری پديد آمد . چون رابعه را بديد روی بدو نها د. آن حيوانات که حسن را بديدند همه به يکبار برفتند . حسن که آن حال بديد متغير گشت و دليل پرسيد : رابعه گفت :تو امروز چه خورده ای؟ گفت :پيه پياز . گفت :تو پيه ايشان خوری چگونه از تو نگريزند . نقل است که وقتی رابعه را بر خانه حسن گذرافتاد ، حسن سر به دريچه برون کرده بود و می گريست . آب چشم حسن بر جامه رابعه افتاد. گفت :ای استاد ! اين گريستن از رعونات نفس است . آب چشم خويش نگه دار تا در اندرون تو دريايی شود .چندانکه در آن دريا دل را بجويی بازنيابی الا عند ملک مقتدر. حسن را اين سخن سخت آمد اما تن نزد تا يک روز که به رابعه رسيد سجاده بر آب افگند و گفت ای رابعه ! بيا تا اينجا دو رکعت نماز کنيم . رابعه گفت :ای حسن ! تو خود را در بازار دنيا آخرتيان را عرضه بدار.چنان بايد که ابناءجنس تو از آن عاجز باشند . پس رابعه سجاده در هوا انداخت و بر آنجا پريد و گفت :ای حسن ! بدانجا آی تا مردمان ما را نبينند . حسن را آن مقام نبود . رابعه خواست تا دل او بدست آورد گفت :ای حسن ! آنچه تو کردی جمله ماهيان بکنند و آنچه من کردم مگسی بکند . بايد که از اين دوحالت به کار مشغول شد . نقل است که حسن بصری گفت : يک شبانه روز با رابعه بود م و سخن طريقت و حقيقت گفتم که نه در خاطرمن گذشت که مردی ام و نه بر خاطر او که زنی است . آخرالامر برخاستم نگاه کردم ، خويشتن را مفلسی ديدم ، و رابعه را مخلصی . نقل است که شبی حسن و ياری دو سه بر رابعه گذشتند . رابعه چراغ نداشت . ايشان را دل روشنايی خواست . رابعه به دهن پف کرد . در سر انگشت خويش ، و آن شب تا روز انگشت او چون چراغ می افروخت ، و تا صبح بنشستند در آن روشنايی . اگر کسی گويد اين چون بود ، گويم چنانکه دست موسی عليه السلام . اگر گويد پيغمبری بود ، گويم :هرکه متابعت نبی کند او رااز نبوت ذره ای نصيب تواند بود ، چنانکه پيغمبر می فرمايد :هرکه يک دانگ از حرام با خصم دهد درجه ای از نبوت بيابد . گفت :خواب راست يک جزو است از چهل جزو نبوت . نقل است که وقتی رابعه حسن را سه چيز فرستاد : پاره ای موم و سوزنی و مويی . پس گفت :چون موم باش ، عالم را منور دار و تو می سوز .و چون سوزن باش برهنه ، پيوسته کاری کن. چون اين هردو کرده باشی به مويی هزار سالت کار بود . نقل است که حسن رابعه را گفت :رغبت کنی تا نکاحی کنيم و عقد بنديم . گفت :عقد نکاح بر وجودی فروآيد . اينجا وجود برخاسته است که نيست خود گشته ام . و هست شده بدو ، و همه از آن او ام . درسايه حکم اوام ، خطبه از او بايد خواست نه از من . گفت :ای رابعه ! اين چه يافتی ؟ گفت :به آنکه همه يافتها گم کردم درو. گفت :او را چه دانی ؟ گفت :يا حسن ! چون تو دانی ، ما بيچون دانيم . نقل است که يک روز حسن به صومعه او رفت و گفت :از آن علمها که نه به تعليم بوده فرود آمد ه بود مرا حرفی بگوی . گفت :کلابه ای ريسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتی سازم . بفروختم و دو درست سيم بستدم . يکی در اين دست گرفتم و يکی در آن دست . ترسيدم که اگر هردو در يک دست گيرم جفت گردد و مرااز راه برد. فتوحم امروز اين بود . گفتند حسن می گويد :اگر يک نفس در بهشت از ديدار حق محروم مانم چنان بنالم و بگريم که جلمه اهل بهشت را بر من رحمت آيد. رابعه گفت :اين نيکوست اما اگر چنان است که در دنيا يک نفس از حق تعالی غافل می ماند همين ماتم و گريه و ناله پديد آيد ، نشان آنست که در آخرت چنان است که گفت و اگرنه آن چنان است . گفتند :چرا شوهر نکنی ؟ گفت :سه چيز از شما می پرسم مرا جواب دهيد تا فرمان شما کنم . اول آنکه در وقت مرگ ايمان به سلامت بخواهم برد يا نه ؟ گفتند :ما نمی دانيم . دوم آنکه در آن وقت که نامه ها به دست بندگان دهند نامه ای به دست راست خواهند داد يا نه ؟ گفتند : سوم آنکه در آن ساعت که جماعتی ازدست راست می برند و جماعتی از دست چپ مرا از کدام سوی خواهند برد ؟ گفتند :نمی دانيم . گفت :اکنون اين چنين کسی که اين ماتم در پيش دارد چگونه مرا پروای عروسی بود . وی را گفتند :از کجا می آيی؟ گفت :از آن جهان . گفتند :کجا خواهی رفت ؟ گفت :بدان جهان . گفتند :بدين جهان چه می کنی ؟ گفت :افسوس می دارم . گفتند :چگونه ؟ گفت :نان اين جهان می خورم و کار آن جهان می کنم . گفند :شيرين زبانی داری ، رباط بانی را شايی . گفت :من خود رباط بانم . هرچه اندرون من است برنيارم . و هرچه بيرون من است در اندرون نگذارم . اگر کسی درآيدو برود با من کار ندارد . من دل نگاه دارم ، نه گل. گفتند :حضرت عزت را دوست می داری . گفت :دارم . گفتند :شيطان را دشمن داری؟ گفت :نه . گفتند :چرا . گفت :ا زمحبت رحمان پروای عداوت شيطان ندارم ، که رسول عليه السلام به خواب ديدم که مرا گفت :يا رابعه مرا دوست داری ؟ گفتم :يا رسول الله کی بود که تو را دوست ندارد. ولکن محبت حق مرا چنان فروگرفته است که دوستی و دشمنی غير را جای نماند . گفتند :محبت چيست ؟ گفت :محبت از ازل درآمده است و برابد گذشته و در هژده هزار عالم کسی را نيافته که يک شربت از او درکشد تا آخر واحق شد و ازو اين عبارت در وجود آمد که يحبهم و يحبونه . گفتند :تو او را که می پرستی می بينی ؟ گفت :اگر نديدمی نپرستيدمی . نقل است که رابعه دايم گريان بودی . گفتند :اين چندين چرا می گريی؟ گفت :از قطعيت می ترسم که با او خو کرده ام . نبايد که به وقت مرگ ندا آيد که ما را نمی شايی . گفتند :بنده راضی کی بود ؟ گفت :آنگاه که از محنت شاد شود . چنانکه از نعمت . گفتند :کسی که گناه بسيار دارد اگر توبه کند درگذرد. گفت :چگونه توبه کند .مگر خدايش توبه دهد و درگذارد ، و سخن اوست که با بنی آدم از ديده به حق منزل نيست . از زفانها بدو راه نيست ، و سمع شاهراه زحمت گويندگان است ، ودست و پای ساکنان حيرت اند . کار با دل افتاد بکوشيد تا دل را بيدار داريد . که چون دل بيدار شد او را به يار حاجت نيست . يعنی دل بيدار آن است که گم شده است در حق و هر که گم شد يا رچه کند . الفناء فی الله آنجا. و گفت :استغفار به زبا ن ، کار دروغ زنان است . و گفت :اگر ما به خود توبه کنيم به توبه ديگر محتاج باشيم . و گفت :اگر صبر مردی بودی ، کريم بودی . و گفت :ثمره معرفت روی به خدای آوردن است . و گفت :عارف آن بود که دلی خواهد از خدای . چون خدای دلی دهدش ، در حال دل به خدای بازدهد تا در قبضه او محفوظ بماند و در ستر او از خلق محجوب بود . صالح مری بسی گفتی که هر که دری می زند زود باز شود . رابعه يکبار حاضر بود . و گفت :با که گويی که اين در بسته است وباز خواهند گشاد . هرگز کی بسهت بود تا باز گشايند . صالح گفت :عجبا ! مردی جاهل و زنی ضعيف دانا . يک روز رابعه را ديد که می گفت :وا اندوها ! گفت :چنين گوی که وای از بی اندوهيا ، که اگر اندوهگين بودی زهرت نبودی که نفس زدتی . نقل است که وقتی يکی را ديد که عصابه ای بر سر بسته بود . گفت :چرا عصابه بسته ای ؟ گفت :سرم درد می کند . گفت :تو را چند سال است ؟ گفت :سی سال است . گفت :بيشتر عمر در درد و غم بوده ای ؟ گفت :نه . گفت :سی سال تنت درست داشت ، هرگز عصابه شکر برنبستی . به يک شب که درد سرت داد عصابه شکايت درمی بندی . نقل است که چهار درم سيم به يکی داد که مرا گليمی بخر که برهنه ام . آن مرد برفت و باز گرديد . گفت :يا سيده ! چه رنگ بخرم ؟ رابعه گفت :چون رنگ در ميان آمد به من ده . آن سيم بستد و در دجله انداخت . يعنی که هنوز گليم ناپوشيده تفرقه پديد آمد . وقتی در فصل بهار در خانه شد وسر فرو برد. خادمه گفت :يا سيده ! بيرون آی تا صنع بينی . رابعه گفت :تو باری درآی تا صانع بينی . شغلتنی مشاهدة الصانع عن مطالعة المصنوع . نقل است که جمعی بر او رفتند . او را ديدند که اندکی گوشت به دندان پاره می کرد . گفتند :کارد نداری تا گوشت پاره می کنی؟ گفت :من از بيم قطعيت هرگز کارد چه در خانه نداشتم و ندارم . نقل است که يکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هيچ نخورده بود و به شب هيچ نخفته بود . همه شب به نماز مشغول بود . گرسنگی از حد بگذشت . کسی به درخانه اندر آمد و کاسه ای خوردنی بياورد . رابعه بستد و برفت تا چراغ بياورد . چون باز آمد گربه آن کاسه بريخته بود. گفت :بروم و کوزه ای بياورم و روزه بگشايم . چون کوزه بياورد چراغ مرده بود . قصد کرد تادر تاريکی آب باز خورد . کوزه از دستش بيفتاد و بشکست . رابعه بناليد و آهی برآورد که بيم بود که نيمه خانه بسوزد. گفت :الهی اين چيست که با من بيچاره می کنی ؟ آوازی شنود که :هان ! اگر می خواهی تا نعمت جمله دنيا وقف تو کنم ، اما اندوه خويش از دلت وابرم . که اندوه و نعمت دنيا هر دو در يک دل جمع نيايد . ای رابعه ! تو را مرادی است و ما را مرادی . ما و مراد تو هردو در يک دل جمع نياييم . گفت :چون اين خطاب بشنودم چنان دل از دنيا منقطع گردانيدم و امل کوتاه کردم که سی سال است چنان نماز کردم که هر نمازی گزاردم چنان دانستم که اين واپسين نمازهای من خواهد بود و چنان از خلق سربريده گشتم که چون روز بود از بيم آنکه نبايد که کسی مرا از او به خود مشغول کند . گفتم :خداوندا ! به خودم مشغول گردان تا مرا از تو مشغول نکنند . نقل است که پيوسته می ناليدی . گفتند :ای عزيزه عالم ! هيچ علتی ظاهر نمی بينم و تو پيوسته با درد و ناله می باشی ؟ گفت :آری ! علتی داريم ، از درون سينه ، که همه طبيبان عالم از درمان آن عاجزاند . و مرهم جراحت وصال دوست است . تعللی کنيم تا فردا بود که به مقصود برسيم که چون دردزده نه ايم خود را به دردزدگان می نماييم که کم از اين نمی بايد . نقل است که جماعتی از بزرگان بر رابعه رفتند . رابعه از کيی پرسيد :تو خدايرا از بهر چرا پرستی ؟ گفت :هفت طبقه دوزخ عظمتی دارد و همه را بدو گذر می بايد کرد ، ناکام از بيم هراس . ديگری گفت :درجات بهشت منزلی شگرف دارد ، پس آسايش موعود است . رابعه گفت :بد ، بنده ای بود که خداوند خويش را از بيم و خوف عبادت کند يا به طمع مزد . پس ايشان گفتند :تو چرا می پرستی خدايرا ؟ طمع بهشت نيست ؟ گفت :الجار ثم الدار . گفت ما را نه خود تمام است که دستوری داده اند تا او را پرستيم .اگر بهشت و دوزخ نبودی او را اطاعت نبايستی داشت .استحقاق آن نداشت که بی واسطه تعبد او کنند . نقل است که بزرگی بر او رفت .جامه او سخت با خلل ديد .گفت :بسيار کسانند که اگر اشارت کنی در حق تو نظر کنند . رابعه گفت :من شرم دارم که دنيا خواهم از کسی که دنيا جمله ملک اوست .پس چگونه توانم خواستن دنيا ازکسی که در دست او عاريت است . مرد گفت :اينت بلند همتی پيرزنی بنگر که او را چگونه بدين بالا برکشيده اند که دريغ می آيدش که وقت خويش مشغول کند به سوالی از او . نقل است که جماعتی به امتحان بر او در شدند و خواستند که بر او سخنی بگيرند.پس گفتند همه فضيلتها بر سر مردان نثار کرده اند و تاج نبوت بر سر مردان نهاده اند و کمر کرامت بر ميان مردان بسته اند .هرگز پيغمبری به هيچ زن نيامده است . رابعه گفت : اين همه هست ولکن منی و خود پرستی و انا ربکم الاعلی , از گريبان هيچ زن بر نيامده است و هيچ زن هرگز مخنث نبوده است .اينها در مردان واديد آمده است . نقل است کی وقتی بيمار شد و بيماری سخت بود .پرسيدند :سبب اين چه بود ؟ گفت :نظرت الی الجنه فادبنی ربی ,در سحرگاه دل ما به سوی بهشت نظر کرد .دوست با ما عتاب کرد ,اين بيماری از عتاب اوست. پس حسن بصری به عيادت او آمد .گفت :خواجه ای ديدم از خواجگان بصره .بردر صومعه رابعه کيسه زر پيش نهاده می گريست.گفتم :ای خواجه !چرا می گريی ؟ گفت :از برای اين زاهده زمان که اگربرکات او از ميانه خلق برود خلق هلاک شود . و گفت :چيزی آورده ام برای تعهد او و ترسم که بنستاند .تو شفاعت کن تا قبول کند . حسن در رفت و بگفت .رابعه به گوشه چشم بدو نگريست .گفت :هو يرزق من يسبه فلا يرزق من يحبه .کسی که او را ناسزا می گويد روزی از او باز نمی گيرد .کسی که جانش جوش محبت او می زند رزق از او چگونه باز گيرد که تامن او را شناخته ام پشت در خلق آورده ام و مال کسی نمی دانم که حلال است يانی.چون بستانم که به روشنی چراغ سلطانی به پيراهنی بدوختم که دريده بودم .روزگاری دلم بسته شد .تا يادم آمد پيراهن بدريدم .آنجا که دوخته بودم تا دلم گشاده شد .آن خواجه را عذر خواه تا دلم دربند ندارد . عبدالواحد عامر می گويد :من و سفيان سوری به بيمار پرسی رابعه درشديم .از هيبت او سخن ابتدا نتوانستيم کرد .سفيان را گفتم :چيزی بگو . گفت : اگر دعايی بگويی اين رنج بر تو سهل کند . روی بدو کرد و گفت :يا سفيان تو ندانی که اين رنج به من که خواسته است نه خداوند خواسته است . گفت : بلی ! گفت :چون می دانی پس مرا می فرمايی که از او درخواست کنم به خلاف خواست او ؟دوست او را خلاف کردن روا نبود . پس سفيان گفت : يا رابعه !چه چيزت آرزوست؟ گفت : يا سفيان !تو مردی از اهل علم باشی ,چرا چنين سخن می گويی که چه آرزو می کندت ؟به عزت الله که دوازده سال است که مرا خرمای تو آرزو می کند ,تو می دانی که در بصره خرما را خطری نيست .من هنوز نخوردم که بنده ام و بنده را با آرزو چه کار ؟اگر من خواهم و خداوند نخواهد ,اين کفر بود .آن بايد خواست که او خواهد تا بنده ای به حقيقت او باشی.اگر او خود دهد آن کاری دگر بود . سفيان گفت :خاموش شدم و هيچ نگفتم . پس سفيان گفت :در کار تو چون سخن نمی توان گفت ,در کار من سخنی بگوی. گفت :تو نيک مردی .اگر نه آن است که دنيا را دوست داری .و گفت روايت حديث دوست داری .يعنی اين جاهی است . سفيان گفت :مرا رقت آورد .گفتم :خداوندا!از من خوشنود باش. رابعه گفت :شرم نداری که رضای کسی جويی که تو از او راضی نيی. نقل است که مالک دينار گفت :دربر رابعه شدم و او را ديدم با کوزه ای شکسته که از آنجا آب خوردی و وضو ساختی ,و بوريايی کهنه وحشتی که وقتی سر بر آنجا نهادی .و گفت :دلم درد گرفت .گفتم :مرا دوستان سيم دار هستند .اگر می خواهی تا از برای تو چيزی از ايشان بستانم . گفت :ای مالک !غلطی عظيم کردی.روزی دهنده من و از آن ايشان يکی نيست ؟ گفتم :هست . گفت :روزی دهنده درويشان را فراموش کرده است به سبب درويشی و توانگران را ياد می کند به سبب توانگری ؟ گفتم :نه . پس گفت :چون حال می داند چه با يادش دهم ؟او چنين خواهد ,ما نيز چنان خواهيم که او خواهد . نقل است که يک روز حسن بصری و مالک دينار و شقيق بلخی دربر رابعه رفتند و او رنجور بود .حسن گفت :ليس بصادق فی دعواه من لم يصبر علی ضرب مولاه.صادق نيست در دعوی خويش هر که صبر نکند بر زخم مولای خويش . رابعه گفت : از اين سخن بوی منی می آيد . شقيق گفت :ليس بصادق فی دعواه من لم يشکر علی ضرب مولاه.صادق نيست در دعوی خويش هر که لذت نيابد از زخم دوست خويش . رابعه گفت :به از اين می بايد . گفتند :تو بگوی . گفت :ليس بصادق فی دعواه من لم ينس الضرب فی مشاهده مولاه.صادق نيست در دعوی خويش هرکه فراموش نکند الم زخم در مشاهده مطلوب خويش .اين عجب نبود که زنان مصر در مشاهده مخلوق الم زخم نيافتند اگر کسی درمشاهده خالق بدين صفت بود بديع نبود . نقل است که از بزرگان بصره يکی در آمد و بر بالين او نشست و دنيا را می نکوهيد سخت .رابعه گفت:تو سخت دنيا دوست می داری .اگر دوستش نمی داری چندينش ياد نکرديی که شکننده کالا خريدار بود .اگر از دنيا فارغ بودی به دنيا به نيک و بد او نکردتی ,اما از آن ياد می کنی که من احب شيا اکثر ذکره , هر که چيزی دوست دارد ذکر آن بسی کند. حسن گفت : يک روز نماز ديگر بررابعه رفتم .او چيزی بخواست پخت .گوشت در ديگ افگنده بود ,آب در کرده .چون با من در سخن آمد گفت :اين سخن خوشتر از ديگ پختن . همچنان حديث می کرد تا نماز شام گزارديم .پاره نانی خشک بياورد و کوزه آب تا روزه بگشاييم.رابعه رفت تا ديگ برگيرد .دست او بسوخت .نگاه کرديم ,ديگ پخته شده بود و می جوشيد ,به قدرت حق تعالی .بياورد و با آن گوشت بخورديم و خوردنی بود که بدان خوش طعامی هرگز نخورده بوديم .رابعه گفت :بيمار برخاسته ديگ چنين سازد. سفيان گفت :در نزديک رابعه شدم ,درمحراب شد و تا روز نماز می کرد و من در گوشه ديگر نماز می کردم,تا وقت سحر.پس گفتم :به چه شکر کنيم آن را که ما را توفيق داد تا همه شب وی را نماز کرديم . گفت :بدانکه فردا روزه داريم . گفت : بار خدايا !اگر مرا فردای قيامت به دوزخ فرستی سری آشکارا کنم که دوزخ از من به هزارساله راه بگريزد . و گفتی :الهی ما را از دنيا هر چه قسمت کرده ای به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت کرده ایی به دوستان خود ده که مرا تو بسی. و گفتی :خداوندا !اگر تو را از بيم دوزخ می پرستيم در دوزخ بسوز , و اگر به اميد بهشت می پرستيم ,بر من حرام گردان .و اگر برای تو تو را می پرستيم ,جمال باقی دريغ مدار. و د ر مناجات می گفت :بار خدايا !اگر مرا فردا در دوزخ کنی من فرياد بر آورم که وی را دوست داشتم .با دوست اين کنند ؟ هاتفی آوازداد :يا رابعه لا تظنی بنا ظن السوء.به ما گمان بد مبر که ما تو را در جوار دوستان خود فرود آريم تا با ما سخن ما می گويی . و در مناجات می گفت :الهی !کار من و آرزوی من در دنيا از جمله دنيا ياد تو است , و در آخرت از جمله آخرت لقای تواست .از من اين است که گفتم.تو هر چه خواهی کن . و در مناجات يک شب می گفت :يا رب!دلم حاضر کن ,يا نماز بی دل بپذير. چون وقت مرگش در آمد مردمان بيرون شدند و در فراز کردند .آوازی شنيدند که :يا ايتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضيه الايه .زمانی بود هيچ آواز نيامد .در باز کردند ,جان بداده بود .بزرگان چنين گفتند که رابعه به دنيا در آمد و به آخرت رفت و هرگز با حق گستاخی نکرد و هيچ نخواست و نگفت که مرا چنين دار و چنين کن تا بدان چه رسد که از خلق چيزی خواستی . بعد از مرگ اورا به خواب ديدند .گفتند :حال گوی تا از منکر و نکير چون رستی ؟ گفت :آن جوانمردان در آمدند ,گفتند که من ربک ؟ گفتم :باز گرديد و خدايرا گوييد که با چندين هزار هزار خلق پيرزنی را فراموش نکردی ؟من که در همه جهان تو را دارم ,هرگزت فراموش نکنم .تا کسی را فرستی که خدای تو کيست؟ محمد بن اسلم الطوسی و نعمی طرطوسی که در باديه سی هزار مرد را آب دادند هر دو به خاک رابعه آمدند .آن لاف که می زدی که سر به هر دو سرای فرو نيارم ,حال به کجا رسيد ؟ آواز آمد که :رسيدم بدانچه ديدم .رحمه الله عليها .