تذکرة الاولياء/ذکر امام احمد حنبل

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر امام شافعی رضی الله عنه ذکر امام احمد حنبل قدص الله روحه  از عطار نیشابوری ذکر داود طائی قدس الله روحه
تذکرة الاولياء


آن امام دين و سنت ، آن مقتدای مذهب و ملت ، آن جهان درايت و عمل ، آن مکان کفايت بی دل ، آن صاحب تبع زمانه ، آن صاحب ورع يگانه ، آن سنی آخر و اول ، امام به حق احمد حنبل رضی الله عنه ، شيخ سنت و جماعت بود و امام دين و دولت و هيچ کس را در علم احاديث آن حق نيست که او را ؛ و در ورع و تقوی و رياضت وکرامت شانی عظيم داشت و صاحب فراست و مستجاب الدعوه بود و جمله فرق او را مبارک داشته اند از غايت انصاف ، و از آنچه بر او اقرار کردند مقدس و مبراست ، تا حدی که پسرش يک روز معنی اين حديث می گفت که خمر طيبه آدم بيده . و در اين معنی گفتن دست از آستين بيرون کرده بود . احمد گفت :چون سخن يدالله گويی به دست اشارت مکن . و بسی مشايخ کبار ديده بود چون ذوالنون و بشر حافی و سری سقطی و معروف کرخی و مانند ايشان . و بشر حافی گفت : احمد حنبل را سه خصلت است که مرا نيست . حلال طلب کردن هم برای خود و هم برای عيال و من برای خود طلب کنم ... پس سری سقطی گفت : او پيوسته مضطر بود در حال حيات از طعن معتزله و در حال وفات در خيال مشبهه و او ا زهمه بری . نقل است که چون در بغداد معتزله غلبه کردند گفتند : او را تکليف باطد کرد تا قرآن مخلوق گويد . پس او را به سرای خليفه بردند . سرهنگی بر در سرای خليفه بود . گفت : ای امام ! زينهار تا مردانه باشی که وقتی دزدی کردم هزار چوبم بزدند ، مقر نشدم ، تا عاقبت رهايی يافتم . من بر باطل چنين صبر کردم تو که بر حقی اوليتر باشی . احمد گفت : آن سخن او ياری بود مرا . پس او را می بردند و او پير و ضعيف بود . بر عقابين کشيدند و هزار تازيانه بزدند که قرآن را مخلوق گوی ، و نگفت ، و در آن ميانه بند ايزارش گشاده شد و دستهای او بسته بودند . دو دست ازغيب پديد آمدند وببست . چون اين برهان بديدند ، رها کردند و هم در آن وفات کرد ، و در آخر کار قومی پيش او آمدن و گفتند : در اين قوم که تو را رنجانيدند چه گويی ؟ گفت : از برای خدا مرا می زدند ، پنداشتند که بر باطل ام . به مجرد زخم چوب با ايشان به قيامت هيچ خصومت ندارم . نقل است که جوانی مادری بيمار داشت و زمين شده . روزی گفت : ای فرزند ! اگر خشنودی من می خواهی پيش امام احمد رو و بگو تا دعا کند برای من . مگر حق تعالی صحت دهد که مرا دل از اين بيماری بگرفت . جوانی به در خانه امام احمد شد وآواز داد . گفتند :کيست ؟ گفت : محتاجی . حال باز گفت که :مادری بيمار دارم و از تو دعايی می طلبد . امام عظيم کراهيت داشت از آن معنی که مرا خود چرا می شناسد . پس امام برخاست و غسل کرد و به نماز مشغول شد . خامدم امام گفت : ای جوان ! تو بازگرد که امام به کار تو مشغول است . جوان بازگشت . چون به در خانه رسيد مادرش برخاست و در بگاشد و صحت کلی يافت و به فرملان خدای تعالی. نقل است که بر لب آبی وضو می ساخت . ديگری بالای او وضو می ساخت . حرمت امام را برخاست و زير امام شد و وضو ساخت . چون آن مرد وفات کرد او را به خواب ديد ند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : بر من رحمت کرد ، بدان حرمت داشت که آن را امام را کردم در وضو ساختن . نقل است که احمد حنبل گفت : به باديه فرو شدم ، به تنها راه گم کردم .اعرابی را ديدم به گوشه ای . نشسته تازه . گفتم : بروم و از وی راه پرسم . رفتم و پرسيدم . گفت : مرا گرسنه است . پاره ای نان داشتم و بدو می دادم . او در شوريد . گفت : ای احمد ! تو که ای که به خانه خدای روی ، به روزی رسانيدن از خدای راضی نباشی ، لاجرم راه گم کنی . احمد گفت : آتش غيرت در من افتاد . گفتم : الهی تو را در گوشه ها چندين بندگانند وپوشيده . آن مرد گفت : چه می انديشی ، ای احمد ! چه می انديشی ؟ او را بندگانند که اگر به خدای تعالی سوگند دهند جمله زمين و کوهها زر گردد برای ايشان . احمد گفت :نگه کردم . جمله آن زمين و کوه زر شده بودند . از خود بشدم . هاتفی آواز داد : چرا دل نگاه نداری ای احمد که او بنده ای است ما را که اگر خواهد از برای آسمان بر زمين زنيم بر آسمان و او را به تو نموديم اما نيزش می بينی . نقل است که احمد در بغداد نشستی ، اما هرگز نان بغداد نخوردی و گفتی : اين زمين را اميرالمومنين عمر رضی الله عنه وقف کرده است بر غازيان . و زر به موصل فرستادی تا از آنجا آرد آوردند و از آن نان خوردی . پسرش صالح بن احمد يک سال در اصفهان قاضی بود و صايم الدهر و قايم الليل بود و در شب دو ساعت بيشتر نخفتی و بر در سرای خود خانه ای بی در ساخته بود و شب آنجا دو ساعت بيشتر نخفتی و بر در سرای خود خانه ای بی در ساخته بود و شب آنجا نشستی که نبايد که در شب کسی را مهمی باشد و در بسته يابد . اين چنين قاضی بود . يک روز برای امام احمد نان می پخت . خمير مايه از آن صالح بستندند.چون نان پيش احمد آوردند گفت :اين نان را چه بوده است ؟ گفتند : خميرمايه از آن صالح است . گفت : آخر او يکسال قضای اصفهان کرده است . خلق ما را نشايد . گفتند : پس اين را چه کنيم ؟ گفت : بنهيد ، چون سايلی بيابيد و بگوييد که خمير از آن صالح است اگر می خواهيد بستانيد . چهل روز در خانه بود که سايلی نيامد که بستاند . آن نان بوی گرفت و در دجله انداختند . احمد گفت : چه کرديد آن نان ؟ گفتند : به دجله انداختيم . احمد بعد از آن هرگز ماهی دجله نخورد و در تقوی تا حدی بود که گفت : در جمعی اگر همه سرمه دانی سيمين بود نبايد نشستن . نقل است که يکبار به مکه رفته بود . پيش سفيان عيينه تا اخبار سماع کند . يک روز نرفت . کس فرستاد تا بداند که چرا نيامده است ؟ چرا برفت ، احمد جامه به گازر داده بود و برهنه نشسته بود و نتوانست بيرون آمدن . مردی بر ايشان آمد و گفت : من چندين دينار بدهم تا در وجه خود نهی . گفت : نه . گفت : جامه خود عاريت دهم . گفت : نه . گفت : بازگردم تا تدبير نکنی . گفت : کتابی می نويسم ، از مزد آن کرباس بخر برای من . گفت : کتان بخرم ؟ گفت : نه ، آستر بستان ، تا پنج گز به پيراهن کنم و پنج گز به جهت ايزار پای. نقل است که احمد را شاگردی مهمان آمد . آن شب کوزه آب پيش او برد ، بامداد همچنان پر بود . احمد گفت : چرا کوزه آب همچنان پر است ؟؟ طالب علم گفت : چند کردمی ؟ گفت : طهارت و نماز شب و الا اين علم به چه می آموزی ؟ نقل است که احمد مزدوری داشت . نماز شام شاگردی را گفت تا زيادت از مزد چيزی بوی دهد . مزدور نگرفت . چون برفت . امام احمد فرمود :برعقب او ببر که بستاند . شاگرد گفت : چگونه ؟ گفت : آن وقت در باطن خود طمع آن نديده باشد . اين ساعت چون بيند بستاند . وقتی شاگردی ديرينه را مهجور کرد ، به سبب آنکه بيرون در خانه را به کاه گل بيندوده بود . گفت : يک ناخن از شاهراه مسلمانان گرفته ای تو را نشايد علم آموختن . امام وقتی سطلی به گرو نهاده بود . چون باز گرفت بقال دو سطل آورد . گفت : آن خود بردار که من نمی شناسم از آن تو کدام است . امام احمد سطل به وی رها کرد و برفت . نقل است که مدتی احمد را آروزی عبدالله مبارک می کرد تا عبدالله آنجا آمد . پس احمد گفت : ای پدر ! عبدالله مبارک به درخانه است . که به ديدن تو آمده است . امام احمد راه نداد . پسرش گفت : در اين چه حکمت است که سالهاست تا در آرزوی او می سوختی . اکنون که دولتی چنين به در خانه تو آمده است ، راه نمی دهی ؟ احمد گفت : چنين است که تو می گويی اما می ترسی که اگر او را ببينم خو کرده لطف او شوم . بعد از آن طاقت فراق او ندارم . همچنين بر بوی او عمر می گذارم تا آنجا بينم که فراق در پی نباشد . و او را کلماتی عالی است در معاملات و هرکه از او مساله پرسيدی ، اگر معاملتی بودی جواب دادی ، و اگر از حقايق بودی حوالت به بشر حافی کردی . و گفت : از خدای تعالی در خواست کردم تا دری از خوف بر من بگشاد تا چنان شدم که بيم آن بود که خرد از من زايل شود . دعا کردم . گفتم : الهی تقرب به چه چيز فاضلتر ؟ گفت : به کلام من ، قرآن . پرسيدند : اخلاص چيست ؟ گفت : آنکه ا زآفات عمل خلاص يابی . گفتند : رضا چيست ؟ گفت آنکه کارهای خود به خدای سپاری . گفتند : محبت چيست ؟ اگفت :اين از بشر پرسيد که تا او زنده باشد ، من اين جواب نگويم . گفتند : زهد چيست ؟ گفت : زهد سه است ترک حرام ، و اين زهد عوام است ، و ترک افزونی از حلال و اين زهد خواص است ، و ترک هرچه تو را از حق مشغول کند ، و اين زهد عارفان است . گفتند : اين صوفيان که در مسجد آدينه نشسته اند بر توکل بی علم ؟ گفت : غلط می کنيد که ايشان را علم نشانده است . گفتند : همه هميت ايشان درنانی شکسته بسته است . گفت : من نمی دنم قومی را بر روی زمين بزرگ همت تر از آن قوم که همت ايشان پاره ای نان بيش نبود . و چون وفاتش نزديک آمد ، از آن زخم که گفتم که در درجه شهدا بود ، در آن حالت به دست اشارت می کرد و به زبان می گفت : نه هنوز ! پسرش گفت : ای پدر !اين چه حال است ؟ گفت : وقتی با خطر است . چه وقت جواب است ؟ به دعا مددی کن از جمله آن حاضران که بربالين اند عن اليمين و عن الشمال قعيد . يکی ابليس است در برابر ايستاده و خاک ادبار بر سر می ريزد و می گويد ای احمد ! جان بردی از دست من . من می گويم : نه هنوز ، نه هنوز ! تا يک نفس مانده است جای خطر است ، نه جای امن . و چون وفات کرد و جنازه او برداشتند مرغان می آمدند و خود را بر جنازه او می زدند . تا چهل و دوهزار گبر و جهود و ترسا مسلمان شدند و زنارها می انداختند و نعره می زدند و لااله الا الله می گفتند و سبب آن بود که حق برجهودان ؛ و ديگر برترسايان و ديگر برمسلمانان . اما از بزرگی پرسيدند : نظر او در حيات بيش بود يا در ممات ؟ گفت :او را دو دعا مستجاب بود . يکی آنکه گفتی بار خدايا هرکه را ايمان نداده ای بده و هرکه را ايمانداده باز مستان . از اين دو دعا يکی در حال اجابت افتاد تا هرکه را ايمان داده بود بازنگرفت و ديگر در حال مرگ تا ايشان را اسلام روزی کرد . و محمد بن خزيمه گفت : احمد را به خواب ديدم ، بعد از وفات ، که می لنگيدی . گفتم : اين چه رفتار است ؟ گفت : رفتن است ؟ گفت :رفتن من به دارالسلام . گفتم: خدای با تو چه کرد ؟ گفت : بيامرزيد و تاج بر سر من نهاد و نعلين در پای من کرد و گفت : يا احمد اين از برای آن است که گفتی : قرآن مخلوق نيست .پس فرمود که مرا بخوان بدان دعاها که به تو رسيد . رحمةالله عليه .