تذکرة الاولياء/ذکر امام ابوحنيفه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر شقيق بخلی رحمةالله عليه ذکر امام ابوحنيفه رضی الله عنه  از عطار نیشابوری ذکر امام شافعی رضی الله عنه
تذکرة الاولياء


آن چراغ شرع و ملت ، آن شمع دين و دولت ، آن نعمان حقايق ، آن عمان جواهر معانی و دقايق ، آن عارف عالم صوفی ، اما جهان ابوحنيفه کوفی رضی الله عنه . صفت کسی که به همه زيانها ستوده باشد و به همه ملتها مقبول ، که تواند گفت ؟ رياضت و مجاهده وی و خلوت ، و مشاهده او نهايت نداشت . و در اصول طريقت و فروع شريعت درجه رفيع و نظری نافذ داشت و در فراست و سياست و کياست يگانه بود ، و در مروت و فتوت اعجوبه ای بود . هم کريم جهان بود و هم جواد زمان ، هم افضل عهد و هم اعلم وقت . و هو کان فی الدرجه القصوی والرثيه العليا . وانس روايت کرد از رسول صلی الله عليه و آله و سلم که مردی باشد در امت من . يقال له نعمان بن ثابت و کنيته ابوحنيف هو سراج امتی . صفت ابوحنيف در تورات بود و ابويوسف گفت : نوزده سال در خدمت وی بودم ، در اين نوزده سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن گزارد . مالک انس گفت : ابوحنيفه را چنان ديدم که اگر دعوی کردی که اين ستون زرين است دليل توانستی گفت . شافعی گفت :جمله علمای عالم عيال ابوحنيفه اند در فقه . و قال علی بن ابی طالب رضی الله عنه سمعت النبی صلی الله عليه و علی آله وسلم . يقول طوبی لمن رانی او رای من رانی . و وی چند کس از صحابه دريافته بود . عبدالله بن جزءالزبيدی و انس بن مالک و جابر بن عبدالله بن ابی اوفی و ائله بن الاسقع و عايشه بنت عجرد پس وی متقدم است ، بدين دلايل که ياد کرديم ، و بسيار مشايخ را ديده بود و با صادق رضی الله عنه صحبت داشته بود و استاد علم فضيل و ابراهيم ادهم و بشر حافی و داود طائی و عبدالله بن مبارک بود . آنگاه که به سر روضه سيد المرسلين رسيد ، صلوات الله عليه ، و گفت :السلام عليک يا سيد المرسلين ! پاسخ آمد : و علي: السلام يا امام المسلمين . و در اول کار عزيمت عزلت کرد . نقل است که توجه به قبله حقيقسی داشت و روی از خلق بگردانيد و صوف پوشيد تا شبی به خواب ديأ که استخوانهای پطغامبر عليه السلام از لحد گرد می کرد و بعضی را از بعضی اختيار می کرد . از هيبت آن بيدار شد و ي:ی را از اصحاب ابن سيرين پرسيد . گفت : تو در علم پيغامبر عليه السلام و حفظ سنت او به درجه بزرگ رسی ، چنان که در آن منتضصرف شوی ، صحيح از سقيم جدا کنی . يکبار ديگر پيغامبر را عليه السلام به خواب ديد که گفت : يا ابا حنيفه ! تو را سبب زنده گردانيدن سنت من گردانيده اند . قصد عزلت مکن . و از برکات احتياط او بود که شعبی ، که استاد او بود و پير شده بود ، خليفه مجمعی ساخت و شعبی را بخواند و علمای بغداد را حاضر کرد و شرطی بفرمود تا به نام هر خادمی ضياعی بنويسد . بعضی به اقرار ، و بعضی به ملک ، و بعضی به وقف . پس خادم آن خط را پيش شعبی آورد که قاضی بود و گفت : اميرالمومنين می فرمايد که بر اين خطها گواهی بنويس . بنوشت و جمله فقها بنوشتند . پس به خدمت ابوحنيفه آوردند . گفتند : اميرالمومنين می فرمايد که گواهی بنويس . گفت : کجاست ؟ گفتند : در سرای . گفت : اميرالمومنين اينجا آيد يا من آنجا روم تا شهادت درست آيد ؟ خادم با وی درشتی کرد که : قاضی و فقا و پيران نوشتند . تو از جوانی فضولی می کنی ؟ پس ابوحنيفه گفت : لها ما کسبت . اين به سمع خليفه رسيد . شعبی را حاضر کرد و گفت : در شهادت ديدار شرط نيست يا هست ؟ گفت : بلی هست . گفت : پس تو مرا کی ديدی که گواهی نوشتی . شعبی گفت : دانستم که به عرفان توست ، لکن ديدار تو نتوانستم خواست . خليفه گفت : اين سخن از حق دور است و اين جوان فضا را اوليتر . پس بعد از آن منصور که خليفه بود انديشه کرد تا قضا به يکی دهد و مشاورت کرد بر يکی از چهارکس که فحول علما بودند و اتفاق کردند . يکی ابوحنيفه ، دوم سفيان ، سوم شريک ، و چهارم مسعربن کدام . هرچهار را طلب کردن در راه که می آمدند ابوحنيفه گفت : من در هريکی از شما فراستی گويم . گفتند : صواب آيد . گفت : من به حيلتی از خود دفع کنم و سفيان بگريزد ، و مسعر خود را ديوانه سازد ؛ و شريک قاضی شود . پس سفيان در راه بگريخت و در کشتی پنهان شد . گفت : مرا پنهان داريد که سرم بخواهند بريد . به تاويل آن خبر که رسول عليه السلام فرموده است من جعل قضيا فقد ذبح بغير سکين . هرکه را قاضی گردانيدند بی کارش بکشتند . پس ملاح او را پنهان کرد و اين هرسه پيش منصور شدند . اول ابوحنيفه را گفت : تو را قضا می بايد کرد . گفت : ايهاالامير ! من مردی ام نه از عرب . و سادات عرب به حکم من راضی نباشد . جعفر گفت : اين کار به نسبت تعلق ندارد . اين را علم بايد . ابوحنيفه گفت : من اين کار را نشايم و دراين قول که گفتم نشايم ، اگر راست می گويم نشايم و اگر دروغ می گويم ، نشايم واگر دروغ می گويم دروغ زن قضای مسلمانان را نشايد و تو خليفه خدايی . روا مدار که دروغ گويی را خليفه خود کنی و اعتماد خون و مال مسلمانان بر وی کنی . اين بگفت و نجات يافت . پس مسعر پيش خليفه رفت و دست خليفه بگرفت و گفت : چگونه ای ومستورات چگونه و فرزندانت چگونه اند ؟ منصور گتف : او را بيرون کنيد که ديوانه است . پس شريک را گفتند: تو را قضا بايد کرد . گفت :من سودايی ام دماغم ضعيف است . منصور گفت : معالجت کن تا عقل کامل شود . پس قضا به شريک دادند و ابوحنيفه او را مهجور کرد و هرگز با وی سخن نگفت . نقل است که جمعی کودکان گوی می زدند . گوی ايشان به ميان جمع ابو حنيفه افتاد . هيچ کودکی نمی رفت تا بيرون آرد . کودکی گفت : من بروم و بيارم . پس گستاخ وار دررفت و بيرون آورد ، و ابوحنيفه گفت : اين کودک حلالزاده نيست . تفحص کردند ، چنان بود ، گفتند : ای امام مسلمانان ! از چه دانستی ؟ گفت : اگر حلالزاده بودی حيا مانع آمدی . نقل است که او را بر کسی مالی بود و در محلت آن شخص شاگردی از آن امام وفات کرد . اما مبه نماز او رفت . آفتابی عظيم بود و در آن جا هيچ سايه نبود الا ديواری که از آن آن مرد بود که مال به امام می بايست داد . مردمان گفتند :در اين سايه ساعتی بنشين . گفت: مرا برصاحب اين ديوار مالی است . روا نباشد که از ديوار او تمتعی به من رسد . که پيغمبر فرموده است کل قرض جر منفعه فهو ريوا . اگر منفعتی قلمی بتراش . گفت : نتراشم . گفت : ترسم که از آن قوم باشم که حق تعالی فرموده است احشرو الذين ظلموا و ازواجهم الاية. و هرشب سيصد رکعت نماز کرد ی. روزی می گذشت ، زنی با زنی گفت :اين اين مرد هر شب پانصد رعکت نماز می کند . امام آن بشنيد . نيت کرد که بعد از آن پانصد رکعت نماز کند ، در هرشبی تا ظن ايشان راست شود . روز ديگر می گذشت کودکان گفتند : اين مرد که می رود هر شب هزار رکعت نماز می کند . ابوحنيفه گفت : نيت کردم که هر شب هزار رکعت نماز کنم . روزی شاگردی با امام گفت : مردمان گويند ابوحنيفه شب نمی خسبد . گفت : نيت کردم که دگر به شب نخفتم . گفت : چرا ؟ گفت : خدای تعالی می فرمايد و تحبون ان يحمدوا بما لم يفعلوا. بندگانی اند که دوست دارند ايشان را به چيزی که نکرده اند ياد کنند . اکنون من پهلوی زمين ننهم تا از آن قوم نباشم . و از آن پس سی سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن کردی. نقل است که سر زانوی او چون سر زانوی شتر شده بود ، از بسياری که در سجده بود . نقل است که توانگری را تواضع کرده بود از بهر ايمان او گفت : هزار ختم کرده ام کفارت آن را . و گفتند :گاه بودی که چهل بار ختم قرآن کردی تا مساله يی که او را مشکل بودی کشف شدی . نقل است که محمدبن حسن رحمةالله عليه ، عظيم صاحب جمال بود . چون يکبار او را بديد بعد از آن ديگر او را نديد و چون درس او گفتی او را در پس ستونی نشاند ، که نبايد که چشمش بر وی افتد . نقل است که داود طائی گفت : بيست سال پيش امام ابوحنيفه بودم و در اين مدت او را نگاه داشتم . در خلا و ملا سربرهنه ننشست و از برای استراحت پای دراز نکرد . او را گفتم : ای امام دين ! در حال خلوت اگر پای دراز کنی چه باشد ؟ گفت : با خدای ادب گوش داشتن در خلوت اوليتر . نقل است که روزی می گذشت . کودکی را ديد که در گل مانده بود . گفت : گوش دار تا نيفتی . کودک گفت : افتادن من سهل است . اگر بيفتم تنها باشم . اما تو گوش دار که اگر پای تو بلغزد همه مسلمانان که از پس تو درآيند بلغزند و برخاستن همه دشوار بود . امام از حذاقت آن کودک عجب آمد و در حال بگريست و با اصحاب گفت : زينهار اگر شما را در مسئله ای چيزی ظاهر شود و دليلی روشنتر نمايد ، در آن متابعت من مکنيد . وا ين نشان کمال انصاف است تا لاجرم ابويوسف و محمد رحمها الله بسی اقوال دارند در مسايل مختلف . با آنکه چنين گفته اند که تير اجتهاد او برنشانه جنان راست آمد که ميل نکرد و اجتهاد ديگران گرد بر گرد نشانه بود . نقل است که مردی مال دار بود و اميرالمومنين عثمان رضی الله عنه دشمن داشتی ، تا حدی که او را جهود خواندی ، اين سخن به ابوحنيفه رسيد ، او را بخواند . گفت : دختر تو به فلان جهود خواهم داد . او گفت : تو امام مسلمانان باشی . روا داری که دختر مسلمان را به جهودی دهی ؟ و من خود هرگز ندهم . ابوحنيفه گفت : سبحان الله . چون روان نمی داری که دختر خود را به جهودی دهی ، چون روا باشد که محمد رسول الله دو دختر خود به جهودی دهد ؟ آن مرد در حال بدانست که سخن از کجاست . از آن اعتقاد برگشت وتوبه کرد . از برکات امام ابوحنيفه . نقل است روزی در گرمابه بود . يکی را بديد بی ايزار . بعيضی گفتند او فاسقی است ، و بعضی گتند او دهری است . ابوحنيفه چشم برهم نهاد . آن مرد گفت : ای امام ! روشنايی چشم از تو کی باز گرفتند ؟ گفت : از آنگه باز که ستر از تو برداشتند . و گفت : چون با قدری مناظره کنی دو سخن است . يا کافر شود يا از مذهب خود برگردد . او را بگوی که خدای خواست که علم او در ايشان راست شود و معلوم او با علم برابر آيد . اگ گويد نه کافر باشد از آنکه چون گويد که نخواست که علم او راست شود و علم با معلوم برابر آيد اين کفر بود و اگر گويد که خواست تسليم کرد و از مذهب خويش بيزار شد و گفت : من بخيل را تعديل نکنم و گواهی او نشنوم که بخل او را بردارد که استقصا کند و زيادت از حق خويش ستاند . نقل است که مسجدی عمارت می کردند از بهر تبرک . از ابوحنيفه چيزی بخواستند . بر امام گران آمد . مردمان گفتند : ما را غرض به تبرک است . آنچه خواهد بدهد . درستی زر بداد به کراهيتی تمام . شاگردان گفتند : ای امام ! تو کريمی و عالمی و در سخا همتا نداری . اين قدر زر دادن چرا بر تو گران آمد ؟ گفت : نه از جهت مال بود و لکن من يقين می دانم که مال حلال هرگز به آب و گل خرج نرود و من مال خود را حلال می دانم . چون از من چيزی خواستند کراهيت آن بود که در مال حلال من شبهتی پديد آمد و از آن سبب عظيم می رنجيدم . چون روزی چند برآمد آن درست بازآوردند و گفتند : پشيز است . امام عظيم شاد شد . نقل است که در بازار می گذشت . مقدار ناخنی گل بر جامه او چکيد . به لب دجله رفت و می شست . گفتند : ای امام ! تو مقدار معين نجاست برجامه رخصت می دهی و اين قدر گل را می شويی ؟ گفت : آری . آن فتوی است ، و اين تقوی است . چنانکه رسول عليه السلام نيم گرده بلال را اجازت نداد که مدخر کند و يک ساله زنان را قوت نهاد . و گويند که که چون داود طايی مقتداشد ، ابوحنيفه را گفت : اکنون چه کنيم ؟ گفت : بر تو باد بر کار بستن علم که هر علمی که آن را کار نبندی چون جسدی بود بی روح . و گويند : خليفه عهد به خواب ديد ملک الموت را . از او پرسيد : عمر من چند ماه است ؟ ملک الموت پنج انگشت برداشت و بدان اشارت کرد . تعبير اين خواب از بسيار کس پرسيد . معلوم نمی شد . ابوحنيفه را پرسيد . گفت : اشارت پنج انگشت به پنج علم است . يعنی آن پنج علم کس نداند و اين پنج علم در اين آيه است که حق تعالی می فرمايد : ان الله عنده علم الساعة و ينزل الغيث و يعلم ما فی الارحام و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا و ما تدری نفس بای ارض تموت . شيخ ابوعلی بن عثمان الجلا گويد : به شام بودم . بر سر خاک بلال موذن رضی الله عنه خفته بود م. در خواب خود را در مکه ديدم که پيغامبر عليه السلام از باب بنی شيبه درآمدی و پيری در بر گرفته . چنانکه اطفال را در بر گيرند . به شفقتی تمام من پيش او دويدم و بر پايش بوسه دادم و در تعجب آن بودم که اين پير کيست . پيغمبر به حکم معجزه ای بر باطن من مشرف شد و گفت : اين امام اهل ديار توست . ابوحنيفه رحمةالله عليه . نقل است که نوفل بن حيان گفت : چون ابوحنيفه وفات کرد قيامت به خواب ديدم که جمله خلايق در حساب گاه ايستاده اند و پيغمبر را ديدم عليه السلام بر لب حوض ايستاده و بر جانب او از راست و چپ مشايخ ديدم ايستاده و پيری ديدم نيکوروی و سر و روی سفيد . روی به روی پيغمبر نهاده و امام ابوحنيفه را ديدم در برابر پيغامبر ايستاده . سلام کردم . گفتم : مرا آب ده . گفت : تا پيغمبر اجازه دهد . پس پيغامبر فرمود که او را آب ده. جامی آب به من داد. من وا صحاب از آن جام آب خورديم که هيچ کم نشد . با ابوحنيفه گفتم : بر راست پيغمبر آن پير کيست ؟ گفت :ابراهيم خليل ، و بر چپ ابوبکر صديق . همچنين پرسيدم و به انگشت عقد می گرفتم ، تا هفده کس پرسيدم ، چون بيدار شدم هفده عقد گرفته بودم . يحيی معاد رازی گفت : پيغمبر را عليه السلام به خواب ديدم . گفتم : اين اطلبک قال عند علم ابی حنيفه . و مناقب او بسيار است و محامد او بی شمار و پوشيده نيست ، بر اين ختم کرديم .