تذکرة الاولياء/ذکر ابويزيد بسطامی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر ذالنون مصری رحمة الله عليه ذکر ابويزيد بسطامی رحمة الله عليه  از عطار نیشابوری ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه
تذکرة الاولياء


آن خليفه الهی ، آن دعامه نامتناهی ، آن سلطان العارفين ، آن حجةالخلايق اجمعين ، آن پخته جهان ناکامی ، شيخ بايزيد بسطامی رحمةالله عليه ، اکبر مشايخ و اعظم اوليا بود ، و حجت خدای بود ، و خليفه بحق بود ، و قطب عالم بود ، و مرجع اوتاد ، و رياضات و کرامات و حالات و کلمات او را اندازه نبود و در اسرار و حقايق نظری نافذ ، و جدی بليغ داشت ، و دايم در مقام قرب و هيبت بود . غرقه انس و محبت بود و پيوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت ، و روايات او در احاديث عالی بود ، و پيش از او کسی را در معانی طريقت چندان استنباط نبود که او را گفتند که در اين شيوه نخست او بود که علم به صحرا زد و کمال او پوشيده نيست ، تا به حدی که جنيد گفت : بايزيد در ميان ما چون جبرئيل است در ميان ملائکه . و هم او گفت :نهايت ميدان جمله روندگان که به توحيد روانند ، بدايت ميدان اين خراسانی است . جمله مردان که به بدايت قدم او رسند همه در گردند و فروشوند و نمانند . دليل بر اين سخن آن است که بايزيد می گويد :دويست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد . و شيخ ابوسعيد ابوالخير رحمةالله عليه می گويد :هژده هزار عالم از بايزيد پر می بينم و بايزيد در ميانه نبينم . يعنی آنچه بايزيد است در حق محو است . جد وی گبر بود ، و از بزرگان بسطام يکی پدر وی بود . واقعه با او همبر بوده است از شکم مادر . چنانکه مادرش نقل کند :هرگاه که لقمه به شبهت در دهان نهادمی ، تو در شکم من در تپيدن آمدی ، و قرار نگرفتی تا بازانداختمی . و مصداق اين سخن آن است که از شيخ پرسيدند که مرد را در اين طريق چه بهتر ؟ گفت :دولت مادر زاد . گفتند :اگر نبود ؟ گفت :تنی توانا . گفتند :اگر نبود ؟ گفت: دلی دانا . گفتند :اگر نبود ؟ گفت :چشمی بينا . گفتند :اگر نبود ؟ گفت :مرگ مفاجا . نقل است که چون مادرش به دبيرستان فرستاد ، چون به سوره لقمان رسيد ، و به اين آيت رسيد ان اشکرلی و لوالديک خدای می گويد مرا خدمت کن و شکر گوی ، و مادر و پدر را خدمت کن و شکر گوی . استاد معنی اين آيت می گفت . بايزيد که آن بشنيد بر دل او کار کرد . لوح بنهاد و گفت :استاد مرا دستوری ده تا به خانه روم و سخنی با مادر بگويم . استاد دستوری داد . بايزيد به خانه آمد . مادر گفت :يا طيفور به چه آمد ؟ مگر هديه ای آورده اند ، يا عذری افتادست ؟ گفت :نه که به آيتی رسيدم که حق می فرمايد ، ما را به خدمت خويش و خدمت تو . من در دو خانه کدخدايی نتوانم کرد . اين آيت بر جان من آمده است . يا از خدايم در خواه تا همه آن تو باشم ، و يا در کار خدايم کن تا همه با وی باشم . مادر گفت :ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خويتن به تو بخشيدم . برو و خدا را باش. پس بايزيد از بسطام برفت و سی سال در شام و شامات می گرديد ، و رياضت می کشيد ، و بی خوابی گرسنگی دايم پيش گرفت ، و صد و سيزده پير را خدمت کرد ، و از همه فايده گرفت ، و از آن جمله يکی صادق بود . در پيش او نشسته بود . گفت :بايزيد آن کتاب از طاق فروگير . بايزيد گفت :کدام طاق ؟ گفت :آخر مدتی است که اينجا می آيی و طاق نديده ای ؟

گفت :نه !مرا با آن چه کار که در پيش تو سر از پيش بردارم ؟ من به نظاره نيامده ام . 

به صادق گفت :چون چنين است برو . به بسطام باز رو که کار تو تمام شد . نقل است که او را نشان دادند که فلان جای پير بزرگ است . از دور جايی ، به ديدن او شد . چون نزديک او رسيد آن پير را ديد که او آب دهن سوی قبله انداخت . در حال شيخ بازگشت . گفت :اگر او را در طريقت قدری بود خلاف شريعت بر او نرفتی . نقل است که از خانه او تا مسجد چهل گام بود . هرگز در راه خيو نينداختی -حرمت مسجد را . نقل است که دوازده سال روزگار شد تا به کعبه رسيد که در هر مصلی گاهی سجده بازمی افگند و دو رکعت نماز می کرد . می رفت و می گفت :اين دهليز پادشاه دنيا نيست که به يکبار بدينجا برتوان دويد . پس به کعبه رفت و آن سال به مدينه نشد . گفت :ادب نبود او را تبع اين زيارت داشتن . آن را جداگانه احرام کنم . بازآمد . سال ديگر جداگانه از سرباديه احرام گرفت ، و در راه در شهری شد . خلقی عظيم تبع او گشتند . چون بيرون شد مردمان از پی او بيامدند . شيخ بازنگريست . گفت :اينها کی اند ؟ گفتند :ايشان با تو صحبت خواهند داشت . گفت :بار خدايا ! من از تو در می خواهم که خلق را به خود از خود محجوب مگردان . گفتم ايشان را به من محجوب گردان . پس خواست که محبت خود از دل ايشان بيرون کند ، و زحمت خود از راه ايشان بردارد ، نماز بامداد ، بگزارد ، پس به ايشان نگريست . گفت :انی انا الله لا اله الا انا فاعبدونی . گفتند :اين مرد ديوانه شد . او را بگذاشتند و برفتند ، و شيخ اينجا به زفان خدای سخن می گفت . چنانکه بر بالای منبر گويند :حکاية عن ربه . پس در راه می شد . کله سريافت بر وی نوشته :صم بکم عمی فهم لايعقلون . نعره ای زد ، و برداشت ، و بوسه داد ، و گفت :سر صوفئی می نمايد در حق محو شده و ناچيز گشته نه گوش دارد که ، خطاب لم يزلی بشنود ؛ نه چشم دارد که جمال لايزالی بيند ، نه زفان دارد ، که ثنای بزرگواری او گويد ؛ نه عقل و دانش دارد ، که ذره ای معرفت او بداند . اين آيت در شان اوست . و ذوالنون مصری مريدی را به بايزيد فرستاد . گفت :برو و بگو که ای بايزيد ! همه شب می خسبی در باديه ، و به راحت مشغول می باشی ، و قافله درگذشت . مريد بيامد و آن سخن بگفت .شيخ جواب داد :ذوالنون را بگوی که مرد تمام آن باشد که همه شب خفته باشد ، چون بامداد برخيزد پيش از نزول قافله به منزل فرود آمده بود . چون اين سخن به ذالنون باز گفتند بگريست و گفت :مبارکش باد ! احوال ما بدين درجه نرسيده است ، و بدين باديه طريقت خواهد ، و بدين روش سلوک باطن . نقل است که در راه اشتری داشت زاد و راحله خود بر آنجا نهاده بود . کسی گفت :بيچاره آن اشترک که بار بسيار است بر او ، و اين ظلمی تمام است . بايزيد چون اين سخن به کرات از او بشنود گفت :ای جوانمرد !بردارنده يار اشترک نيست . فرونگريست تا بار بر پشت اشتر هست ؟ بار به يک بدست از پشت اشتر برتر ديد ، و او را از گرانی هيچ خبر نبود . گفت :سبحان الله ! چه عجب کاريست . بايزيد گفت :اگر حقيقت حال خود از شما پنهان دارم ، زبان ملامت دراز کنيد ، و اگر به شما مکشوف گردانم حوصله شما طاقت ندارد با شما چه بايد کرد ؟ پس چون برفت و مدينه زيارت کرد امرش آمد به خدمت مادر بازگشتن . با جماعتی روی به بسطام نهاد . خبر در شهر اوفتاد اهل بسطام به دور جايی به استقبال اوشد . بايزيد را مراعات ايشان مشغول خواست کرد ، و از حق بازمی ماند . چون نزديک او رسيدند ، شيخ قرصی از آستين بگرفت . و رمضان بود . به خوردن ايستاد . جمله آن بديدند ، از وی برگشتند . شيخ اصحاب را گفت :نديديت . مساله ای از شريعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند . پس صبر کرد تا شب درآمد . نيم شب به بسطام رفت - فرا در خانه مادر آمد - گوش داشت . بانگ شنيد که مادرش طهارت می کرد و می گفت :بار خدايا ! غريب مرا نيکو دار و دل مشايخ را با وی خوش گردان . و احوال نيکو او را کرامت کن . بايزيد آن می شنود . گريه بر وی افتا . بس در بزد . مادر گفت :کيست ؟ گفت :غريت توست. مادر گريان آمد و در بگشاد ، و چشمش خلل کرده بود و گفت :يا طيفور . دانی به چه چشم خلل کرد ؟ از بس که در فراق تو می گريستم . و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم . نقل است که شيخ گفت :آن کار که باز پسين کارها می دانستم ، پيشين همه بود ، و آن رضای والده بود . و گفت :آنچه در جمله رياضت و مجاهده و غربت و خدمت می جستم ، در آن يافتم که يک شب والده از من آب خواست . برفتم تا آب آورم ، در کوزه آب نبود . و بر سبو رفتم نبود ،در جوی رفتم آب آوردم . چون بازآمدم در خواب شده بود . شبی سرد بود . کوزه بر دست می داشتم. چون از خواب درآمد آگاه شد . آب خورد ، و مرا دعا کرد که ديد کوزه بر دست من فسرده بود . گفت :چرا از دست ننهادی ؟ گفتم :ترسيدم که تو بيدار شوی و من حاضر نباشم . پس گفت :آن در فرانيمه کن . من تا نزديک روز می بودم تا نيمه راست بود يا نه ؟ و فرمان او را خلاف نکرده باشم . همی وقت سحر آنچه می جستم چندين گاه از در درآمد . نقل است که چون از مکه می آمد به همدان رسيد . تخم معصفر خريده بود . اندکی از او بسر آمد ، برخرقه بست . چون به بسطام رسيد يادش آمد . خرقه بگشاد ، مورچه ای از آنجا بدر آمد . گفت :ايشان ار از جايگاه خويش آواره کردم . برخاست و ايشان را به همدان برد . آنجا که خانه ايشان بود بنهاد ، تا کسی که در التعظيم لامرالله به غايت نبود ، الشفقة علی خلق الله تا بدين حد نبود . و شيخ گفت :دوازده سال آهنگر نفس خود بودم ، در کوره رياضت ملامت بر او می زدم ، تا از نفس خويش آينه ای کردم :پنج سال آينه خود بودم به انواع عبادت و طاعت .آن آينه می زدودم . پس يک سال نظر اعتبار کردم بر ميان خويش -از غرور و عشق- و به خود نگرستن . زناری ديدم و از اعتماد کردن بر طاعت و عمل خويش پسنديدن . پنج سال ديگرجهد کردم تا آن زنار بريده گشت ، و اسلام تازه بياوردم . بنگرستم همه خلايق مرده ديدم . چهار تکبير در کار ايشان کردم و از جنازه همه بازگشتم و بی زحمت خلق به مدد خدای ، به خدای رسيدم . نقل است که چون شيخ به در مسجدی رسيدی ساعتی بايستادی و بگريستی . پرسيدند :اين چه حال است ؟ گفتی :خويشتن را چون زنی مستحاضه می يابم و که تشوير می خورد که به مسجد در رود و مسجد بيالايد . نقل است که يکبار قصد سفر حجاز کرد .چون بيرون شد بازگشت . گفتند :هرگز هيچ عزم نقص نکرده ای اين چرا بود ؟ گفت :روی به راه نهادم . زندگی ديدم ، تيغی کشيده که اگر بازگشتی نيکو ! و الا سرت از تن جدا کنم . پس مرا گفت :ترکت الله به بسطام و قصدت البيت الحرام . خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی. نقل است که گفت :مردی در راه پيشم آمد . گفت:کجا می روی ؟ گفتم :به حج. گفت :چه داری ؟ گفتم :دويست درم . گفت :بيا به من ده که صاحب عيالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو اين است . گفت :چنان کردم و بازگشتم . و چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجيد . حاصل هفت بارش از بسطام بيرون کردند . شيخ می گفت :چه مرا بيرون کنيد ؟ گفتند :تو مردی بد ی. تو را بيرون می کنيم . شيخ می گفت :نيکا شهرا!که بدش من باشم . نقل است که شبی بر بام رباط شد تا خدای را ذکر گويد . بر آن ديوار بايستاد تا بامداد و خدای را ياد نکرد . بنگريستند ، بول کرده بود همه خون بود گفتند :چه حالت بود ؟ گفت :از دو سبب تا به روز به بطالی بماندم . يک سبب آنکه در کودکی سخنی بر زفانم رفته بود ، ديگر که چندان عظمت بر من سايه انداخته بود که دلم متحير بمانده بود . اگر دلم حاضر می شد زبانم کار نمی کرد ، و اگر زبانم در حرکت می آمد دلم از کار می شد . همه شب در اين حالت به روز آوردم . و پير عمر گويد:چون خلوتی خواست کرد برای عبادتی يا فکری ، در خانه شدی و همه سوراخها محکم کرد ی. گفتی :ترسم که آوازی يا بانگی مرا بشوراند و آن خود بهانه بودی . و عيسی بسطامی گويد :سيزده سال با شيخ صحبت داشتم که از شيخ سخنی نشنيدم ، و عادتش چنان بودی سر بر زانو نهادی . چون سربرآوردی آهی بکردی و ديگر باره بر آن حالت باز شدی . نقل است که سهلگی گويد :اي در حالت قبض بوده است و الا در روزگار بسط از شيخ هر کسی فوايد بسيار گرفته اند . و يکبار در خلوت بود ، برزفانش برفت که :سبحانی ما اعظم شانی . چون با خود آمد مريدان با او گفتند :چنين کلمه ای بر زفان تو برفت . شيخ گفت :خداتان خصم ، بايزيدتان خصم ! اگر از اين جنس کلمه ای بگويم مرا پاره پاره بکنيد . پس هريکی را کاردی بداد که اگر نيز چنين سخنی آيدم بدين کاردها ، مرا بکشيد .مگر چنان افتاد که ديگر بار همان گفت .مريدان قصد کردند تا بکشندش . خانه از بايزيد انباشته بود . اصحاب خشت از ديوار گرفتند و هر يکی کاردی می زدند . چنان کارگر می آمد که کسی کارد بر آب زند . هيچ زخم کارگر نمی آمد چون ساعتی چند برآمد آن صورت خرد می شد . بايزيد پديد آمد . چون صعوه ای خرد در محراب نشسته .اصحاب درآمدند و حال بگفتند . شيخ گفت :بايزيد اين است که می بينيد . آن بايزيد نبود . پس گفت :الجبار نفسه علی لسان عبده . اگر کسی گويد اين چگونه بود ؟ گويم :چنانکه آدم عليه السلام در ابتدا چنان بود که سر در فلک می کوفت ، جبرئيل عليه السلام پری به فرق او فرو آورد تا آدم به مقدار کوچکتر باز آمد . چون روا بود صورتی مهتر که کهتر گردد ، برعکس اين هم را بود . چنانکه طفلی در شکم مادر دو من بود ، چون به جوانی می رسد دويست من می شود . و چنانکه جبرئيل عليه السلام در صورت بشری بر مريم متجلی شد ، حالت شيخ هم از اين شيوه بوده باشد . اما تا کسی به واقعه ای آنجا نرسد شرح سود ندارد . نقل است که وقتی سيبی سرخ برگرفت و در نگريست گفت :اين سيبی لطيف است . به سرش ندا آمد که :ای بايزيد ! شرم نداری که نام ما بر ميوه ای نهی ، و چهل روز نام خدای بر دلش فراموش شد . شيخ گفت :سوگندخوردم تا زنده باشم ميوه بسطام نخورم . و گفت :روزی نشسته بودم . برخاطرم نگذشت که من امروز پير وقتم و بزرگ عصرم . چون اين انديشه کردم دانستم که غلطی عظيم افتاد . برخاستم و به طريق خراسان شدم ، و در منزلی مقام کردم ، و سوگند ياد کردم که از اينجا بر نخيزم تا حق تعالی کسی به من فرستد که مرا به من بازنمايد . سه شبانه روز آنجا بماندم ، روز چهارم مردی اعور را ديدم ، بر راحله می آمد . چون در نگرستم اثر آگاهی در وی بديدم . به اشتر اشارت کردم توقف کن . در ساعت دو پای اشتر به خشک بر زمين فرورفت و بايستاد . آن مرد اعور به من بازنگرست . گفت :بدان می آوری که چشم فرا کرده بازکنم و در بسته بازگشايم و بسطام و اهل بسطام را با بايزيد به هم غرقه کنم ؟ گفت :من از هوش برفتم . گفتم از کجا می آيی؟ گفت :از آن وقت باز ، که تو آن عهد بسته ای سه هزار فرسنگ بيامدم . آنگاه گفت :زينهار ای بايزيد ! دل نگاه دار . و روی از من بگردانيد و برفت . نقل است که شيخ چهل سال در مسجد مجاور بود . جامه مسجد جدا داشتی ، و جامه خانه جدا ، و جامه طهارت جای جدا . و گفت :چهل سال است که پشت به هيچ ديوار بازننهادم ، مگر به ديوار مسجدی ، يا ديوار رباطی . و گفت :خدای تعالی از ذره ذره بازخواهد پرسيد . اين از ذره ای بيش بود . و گفت :چهل سال آنچه آدميان خورند نخوردم . يعنی قوت من از جايی ديگر بود . و گفت :چهل سال ديه بان دل بودم . چون بنگرستم زنار مشرکی بر ميان دل ديدم . و شرکش آن بود که جز به حق التفات کردی که در دلی که شرک نماند به جز حق هيچ ميلش نبود تا به چيزی دگر کشش می بود ، شرک باقی است . و گفت :چهل سال ديده بان دل بودم ، چون بنگرستم او طالب بود و من مطلوب . و گفت :سی سال است تا هروقت که خواهم حق را ياد کنم دهان و زفان به سه آب بشويم ، تعظيم خداوند را . ابوموسی از وی پرسيد :صعبترين کاری در اين راه چه ديد ی؟ گفت :مدتی نفس را به درگاه می بردم ، و او می گريست ، چون مدد حق در رسيد نفس را می بردم ، و او می خنديد . و پرسيدند :در اين راه چه عجبتر ديده ای ؟ گفت :آنکه کسی آنجا هرگز واديد آيد . نقل است که در آخر کار او بدانجا رسيده بود که هرچه به خاطر او بگذشتی در حال پيش او پيدا گشتی و چون حق را ياد آوردی به جای بول خون از او زايل گشتی . يک روز جماعتی پيش شيخ درآمدند ، شيخ سرفرو برده بود ، برآورد و گفت :از بامداد باز دانه پوسيده طلب می کنم تا به شما دهم تا خود طاقت کشش آن داريد در نمی يابم . نقل است که بوتراب نخشبی رحمةالله عليه ، مريدی داشت عظيم گرم و صاحب وجد .بوتراب او را بسی گفتی که :چنين که تويی تو را بايزيد می بايد ديد . يک روز مريد گفت :ای خواجه ! کسی که هر روز صدبار خدای بايزيد را بيند ، بايزيد را چه کند که بيند ؟ بوتراب گفت :ای مرد ! چون خدای را تو بينی ، بر قدر خود بينی ؛ و چون در پيش بايزيد بينی ، بر قدر بايزيد بينی . در ديده تفاوت است ، نه صديق را رضی الله عنه ، يکبار متجلی خواهد شد و جمله خلق را يکبار . آن سخن بر دل مريد آمد . گفت :برو تا برويم . هردو بيامدند به بسطام . شيخ در خانه نبود . به بيشه آمدند ، شيخ از بيشه بيرون آمد -سبويی آب در دست و پوستينی کهنه در بر - که چشم مريد بوتراب بر بايزيد افتاد بلرزيد ، و در حال خشک شد و بمرد . بوتراب گفت :شيخا ! يک نظر و مرگ ؟! شيخ گفت : در نهاد اين جوان کاری بود . هنوز وقت کشف آن نبود . در مشاهده بايزيد آن کار به يکبار بر او افتاد . طاقت نداشت ، فرو شد . زنان مصر را همين افتاد که طاقت جمال يوسف نداشتند ، دستها به يکبار قطع کردند . نقل است که يحيی معاذ رحمة الله عليه ، نامه ای نوشت به بايزيد . گفت :چه گويی در کسی که قدحی شراب خورد و مست ازل و ابد شد ؟ بايزيد پاسخ داد :من آن ندانم ! آن دانم که اينجا مرد هست که در شبانه روز درياهای ازل و ابد در می کشد و نعره هل من مزيد می زند . پس يحيی نامه ای نوشت که :مرا با تو سری هست . ولکن ميعاد ميان من وتو بهشت است که در زير سايه طوبی بگوييم . و قرصی با آن نامه بفرستاد ، و گفت :بايد که شيخ اين به کار برد ؛، که از آب زمزم سرشته است . بايزيد پاسخ داد و آن سر او بازياد کرد و گفت :آنجا که ياد او باشد ما را همه نقد بهشت است ، و همه سايه درخت طوبی . و اما آن قرص به کار نبرم ، از آنکه گفته بودی که از کدام آب سرشته ام ،و نگفته بودی که از کدام تخم کشته ام . پس يحيی معاذ را اشتياق شيخ بسی شد .برخاست و به زيارت او آمد.نماز خفتن آنجا رسيد.گفت:شيخ را تشويش نتوانستم داد ، و صبرم نبود تا بامداد . جايی که در صحرا او را نشان می دادند ، آنجا شدم . شيخ را ديدم که نماز خفتن بگزارد ، و تا روز بر سر انگشت پای ايستاده بود ،و گفت : من در حال عجب بماندم و او را گوش می داشتم ، جمله شب را در کار بود . پس چون صبح برآمد ، بر زفان شيخ برفت که اوذبک ان اسالک هذا المقام. پس يحيی به وقت خويش فرو رفت و سلام گفت . پرسيد از واقعه شبانه . شيخ گفت : بيست و اند مقام بر ما شمردند . گفتم از اين همه هيچ نخواهم - که اين همه مقام حجاب است . يحيی مبتدی بود و بايزيد منتهی بود . يحيی گفت : ای شيخ ! چرا از خدای معرفت نخواستی ! و ملک الملوک است ، و گفته است هرچه خواهيد بخواهيد . بايزيد نعره ای بزد و گفت: خاموش ای يحيی ! که مرا بر خويش غيرت آيد که او را بدانم . من هرگز نخواهم که او را جز او داند . جايی که معرفت او بود در ميآن ، چه کار دارم . خود خواست او آن است ای يحيی ! جزوی کسی ديگر او را نشناسد . پس يحيی گفت : به حق عزت خدای که از آن فتوحی که تو را دوش بوده است مرا نصيبی کن . شيخ گفت : اگر صفوت دم ، و قدس جبرئيل ، و خلت ابراهيم و شوق موسی و طهارت عيسی ، و محبت محمد عليه السلام به تو دهند زينهار راضی نشوی و ماورای آن طلب کنی که ماورای کارهاست . صاحب همت باش به هيچ فرو ميا که به هرچه فروآيی محبوب آن شوی . و احمد حرب ، حصيری بر شيخ فرستاد که به شب برآنجا نماز کن . شيخ گفت : من عبادت آسمانيان و زمينيان جمع کردم ، و در بالشی نهدم ، و آن را زير سر گرفتم . نقل است که ذالنون مصری شيخ را مصلايی فرستاد . شيخ بدو باز داد که : ما را مصلی ، به چه کار آيد ؟ مارا مسندی فرست تا بر او تکيه کنيم . يعنی کار از نياز درگذشت و به نهايت رسيد . به موسی گفت :ذوالنون بالش نيکو فرستاد . شيخ آن هم باز فرستاد ، که شيخ اين وقت بگداخته بود ، جز پوستی و استخوانی نمانده بود . گفت : آن را که تکيه گاه او لطف و کرم حق بود ، به بالش مخلوق نياز نيايد . نقل است که گفت :شبی در صحرايی بودم -سردر خرقه کشيده - مگر خوای درآمد .ناگاه حالتی پديد شد که از آن غسل بايد کرد . يعنی اختلام . و شب به غايت سرد بود . چون بيدار شدم نفسم کاهلی می کرد که به بآب سرد غسل کند . می گفت : « صبر کن تا آفتاب برآيد ، آنگاه اين معامله فرابيش گير. » گفت : چون کاهلی نفس بديدم و دانستم که نماز به قضا خواهد انداخت ، برخاستم و همچنان باز آن خرقه يخ فرو شکستم و غسل کردم و همچنان در ميان آن خرقه می بودم تا وقتی که بيفتادم و بيهوش شدم . چون به هوش آمدم ناگه خرقه خشک شده بود . نقل است که شيخ بسی در گورستان گشتی يک شب از گورستان می آمد . جوانی از بزرگ زادگان بربطی در دست می زد . چون به بايزيد رسيد بايزيد لاحول کرد . جوان بربط بر سر بايزيد زد ، و سر بايزيد و بربط ، هردو بشکست . جوان مست بود . ندانست که او کيست . بايزيد به زاويه خويش بازآمد ، توقف کرد تا بامداد . يکی را از اصحاب بخواند و گفت : بربطی به چند دهند؟ بهای آن معلوم کرد ، در خرقه ای بست ، و پاره ای حلوا به آن ياد کرد و بدان جوان فرستاد و گفت : آن جوان را بگوی که بايزيد عذر می خواهد و می گويد ، دوش آن بربط بر مازدی و بشکست . اين زر در بهای آن صرف کن و عوضی باز خر و اين حلوا از بهر آن تا غصه شکستن آن از دلت برخيزد . جوان چون بدانست بيامد و از شيخ عذر خواست و توبه کرد ، و چند جوان با او توبه کردند . نقل است که يک روز می گذشت با جماعتی . در تنگنای راهی افتاد ، و سگی می آمد . بايزيد بازگشت ، و راه بر سگ ايثار کرد تاسگ را باز نبايد گشت ، مگر اين خاطر به طريق انکار برمريدی گذشت که حق تعالی آدمی را مکرم گردانيده است . و بايزيد سلطان العارفين است . با اين همه پايگاه - و جماعتی مريدان - راه بر سگی ايثار کند و بازگردد. اين چگونه بود ؟ شيخ گفت : ای جوانمرد! اين سگ به زفان حال با بايزيد گفت در سبق السبق از من چه تقصير در وجود آمده است ، و از تو چه توفير حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشيدند و خلعت سلطان العارفين در سر تو افگندند ؟ اين انديشه در سر ما درآمد تا راه بر او ايثار کردم . نقل است که يکروز می رفت . سگی با او همراه او افتاد . شيخ دامن از او درفراهم گرفت . سگ گفت : اگر خشکم هيچ خللی نيست ، و اگر ترم هفت آب و خاک ميان من و توصلحی اندازد . اما اگر دامن به خود باز زنی ، اگر به هفت دريا غسل کنی پاک نشوی . بايزيد گفت : تو پليد ظاهر و من پليد باطن . بيا تا هردو برهم کنيم تا به سبب جمعيت بود که از ميان ما با که سربرکند . سگ گفت : تو همراهی و انبازی مرا نشايی که من رد خلقم ، و تو مقبول خلق . هرکه به من رسد سنگی بر پهلوی من زند ، و هرکه به تو رسد گويد : سلام عليک يا سلطان العارفين ! و من هرگز استخوانی فردا را ننهادم ، تو خمی گندم داری - فردا را . بايزيد گفت: همراهی سگی را نمی شايم ، همراهی لم يزل و لا يزال را چون کنم . سبحان آن خدايی را که بهترين خلق را به کمترين خلق پرورش دهد . پس شيخ گفت : دلتنگی بر من درآمد و از طاعت نوميد شدم . گفتم به بازار شوم زناری بخرم و بر ميان بندم تا ننگ من از ميان خلق برود . بيرون آمدم ، طلب می کردم . دکانی را ديدم زناری آويخته . گفتم : اين به يک درم بدهند . گفتم: به چند دهی ؟ گفت : به هزار دينار . من سر در پيش افکندم . هاتفی آواز داد : تو ندانستی که زناری که بر ميان چون تويی بندند به هزار دينار کم ندهند . نقل است که زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام . صاحب تبع و صاحب قبول ؛ و از حلقه ی بايزيد هيچ غايب نبودی . همه سخن او شنيدی و با اصحاب او نشست کردی . يک روز بايزيد را گفت : ای خواجه ! امروز سی سال است تا صايم الدهرم و به شب در نمازم . چنانکه هيچ نمی خفتم و در خود از اين علم که می گويی اثری نمی بينم ، و تصديق اين علم می کنم ، و دوست دارم اين سخن را . بايزيد گفت : - اگر سيصد سال به روز به روزه باشی و به شب نماز ، يکی ذره از اين حديث نيابی . مرد گفت : چرا ؟ گفت : از جهت اينکه تو محجوبی به نفس خويش . مرد گفت : دوای اين چيست . گفت :تو هرگز قبول نکنی . گفت : کنم ! با من بگوی تا به جای آورم هرچه گويی . گفت :اين ساعت برو و موی محاسن و سر را پاک بستره کن و اين جامه که داری برکش وازاری از گليم بر ميآن بند و توبره پر چوز برگردن آويز و به بازار بيرون شو ، و کودکان را جمع کن و بديشان گوی هرکه مرا يکی سيلی می زند يک جوز بدو می دهم . همچنين در شهر می گرد ، هرجا که تو را می شناسد آنجا رو ، وعلاج تو اين است . مرداين بشنود . گفت : سبحان الله لااله الا الله . گفت :کافری اگر اين کلمه بگويد مومن می شود . تو بدين کلمه گفتن مشرک شدی . مرد گفت : چرا ؟ شيخ گفت : از جهت آنکه خويشتن را بزرگتر شمردی از آنکه اين توان کرد . لاجرم مشرک گشتی . تو بزرگی نفس را اين کلمه گفتی . نه تعظيم خدای را . مرد گفت : اين نتوانم کرد . چيزی ديگر فرمای . گفت : علاج اين است که گفتم . مرد گفت: نتوانم کرد . شيخ گفت : نه ! من گفتم که نکنی و فرمان نبری . نقل است که شاگردی از آن شقيق بلخی رحمةالله عليه عزم حج کرد . شقيق وی را گفت : راه بسطام کن تا آن پير را زيارت کنی . آن شاگرد به بسطام آمد . بايزيد او را گفت : پير تو کيست ؟ گفت :شقيق . شيخ گفت : او چه گويد ؟ گفت :شقيق از خلق فارغ شده است ، و بر حکم توکل نشسته ، و او چنين گويد که اگر آسمان روئين گردد ، و زمين آهنين گرد د، و هرگز از آسمان باران نبارد ، و از زمين گياه نرويد ، و خلق همه عالم عيال من باشد ، من از توکل خود برنگردم . بايزيد که بشنود گفت : اينت صعب کافری ! اينت صعب مشرکی که اوست . اگر بايزيد کلاغی بودی به شهر آن مشرک نپريدی . چون بازگردی بگو او را که نگر خدای را به دو گرده نان نه نيازمايی . چون گرسنه گردی دو گرده از جنسی از آن خويش بخواه ، وبارنامه توکل به يکسو نه تا آن شهر ولايت از شومی معاملت تو به زمين فرونشود . آن مريد از هول اين سخن بازگشت و به حج نرفت . به بلخ بر شقيق شد . شقيق گفت : زود بازگشتی . گفت : نه ! تو گفته بودی که گذر بر بايزيد کن . بر او رفتم چنين پرسيد ، و من چنين پاسخ دادم و او چنين گفت ، من از هول اين سخن بازگشتم تا تو را بياگاهنم . شقيق زيرک بود . عيب اين سخن بر خودبديد که چنين گويند که چهارصد خروار کتاب داشت ، و مردی بزرگ بود .لکن پنداشت بزرگان را بيشتر افتد . پس شقيق مريد را گفت : تو نگفتی که اگر او چنان است تو چگونه ای ؟ گفت :نه . گفت :اکنون برو و بپرس . گفت :مرا بازفرستاد تا که از تو بپرسم اگر او چنين است تو چگونه ای ؟ بايزيد گفت : اين ديگر نادانيش نگر ! پس گفت : اگرمن بگويم توندانی . گفت :من از راهی دور آمده ام ، بدين اميد . اگر مصلحت بيند فرمايد تا حرفی بنويسند تا رنج ضايع نشود . بايزيد گفت : بنويسيد بسم الله الرحمن الرحيم . بايزيد اين است . کاغذ فرانورديد و داد . يعنی بايزيد هيچ است . چون موصوفی نبود ، چگونه وصفش توان کرد تا بدان چه رسد که پرسند که او چگونه است يا توکلی دارد يا اخلاصی که اين همه صفت خلق است . و تخلقوا باخلاق الله می يابد نه به توکل محلی شدن . مريد رفت . شقيق بيمار شده بود ، و اجلش نزديک رسيده ، و هر ساعت کسی بر بام می فرستاد تا راه می نگرد ، تا پيش از آنکه اجلش در رسد . پاسخ بايزيد بشنود . نفسی چند مانده بود که مريد در رسيد ، گفت : چه گفت مريد ؟ گفت : برکاغذ نوشته است . شقيق برخواند : گفت : اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله . ومسلمانی پاکگ ببرد از عيب پنداشت خويش ، و از آن باز پس آمد و توبه کرد و جان بداد. نقل است که هزار مريد با احمد خضرويه رحمةالله عليه در بر بايزيد شدند . چنانکه هر هزار بر آب می توانستند رفتن ، و در هوا می توانستند پريد . چنانکه احمد بديشان گفت : هرکه از شما طاقت مشاهده بايزيد نداريد بيرون باشيد تا ما به زيارت شيخ برويم . هر هزار در رفتند و هريکی عصايی داشتند ؛ در خانه ای که دهليز شيخ بود بنهادند ، که آن خانه را بيت العصا گويند ، پر عصا شد . يک مريد باز پس ايستاد و بر بايزيد نرفت. گفت : من خويشتن را اهليت آن نمی بينم که بر شيخ روم . من عصاها گوش دارم . چون جمع بر بايزيد درآمدند بايزيد گفت : آن بهتر شما - که اصل اوست - درآوريدش . برفتند و او را درآوردند . خضرويه را گفت تا کی سياحت و گرد عالم گشتن ؟ خضرويه گفت : چون آب بر ي: جای بايستد متغطر شود . شيخ گفت :چرا دريا نباشی تا هرگز متغير نگرد ، و آلايش نپذيری . پس شيخ بايزيد در سخن آمد . احمد گفت : ای شيخ ! فروتر آی که سخن تو فهم نمی کنيم . فروتر آی . پس ديگر بار گفت : فروتر آی ! همچنين گفت تا هفت بار . بايزيد خاموش شد . احمد گفت : يا شيخ ! ابليس را ديدم بر سر کوی تو بردار کرده! بايزيد گفت : آری !با ما عهد کرده بود که گرد بسطام نگردد . اکنون يکی را وسوسه کرد تا در خونی افتاد .شرط دزدان اين است که بردرگاه پادشاهان بردار کنند . وکسی از شيخ پرسيد : ما به نزديک تو جماعتی را می بينيم مانند زن و مرد . ايشان کيستند ؟ گفت : ايشان فريشتگان اند که می آيند و مرا از علوم سوال می کنند و من پاسخ ايشان می دهم . نقل است که يک شب به خواب می ديد که فريشتگان آسمان اول بر او می آمدند که خيز تا خدای را ذکر گوييم . گفت : من زبان ذکر ندارم . فريشتگان آسمان دوم بيامدند همان گفتند . او همان پاسخ داد . همچنين تا آسمان هفتم . گفتند : پس زبان ذکر او کی خواهد داشت ؟گفت : آنگاه که اهل دوزخ در دوزخ و اهل بهشت در بهشت قرار گيرند و قيامت بگذرد . پس آنگاه بايزيد گرد عرش خداوند می گردد و می گويد الله الله . و گفت : شبی خانه روشن گشت . گفتم : اگر شيطان است من از آن عزيزترم ، و بند همت تر ، که او را در من طمع افتد و اگر از نزديکان توست بگذار تا از سر خدمت به سرای کرامت رسم . نقل است که يک شب ذوق عبادت می نيافت . گفت : بنگريد تا هيچ در خانه معلوم هست ؟ نگريستند . نيم خوشه انگور ديدند . گفت : ببريد و با کسی دهيد که خانه ما خانه بقالان نيست . تا وقت خويش بازيافت . نقل است که در همسايگی او گبری بود و کودکی داشت . اين کودک می گريست که چراغ نداشتند . بايزيد به دست خويش چراغی در خانه ايشان برد . کودکشان خاموش شد . ايشان گفتند : چون روشنايی بايزيد درآمد ، دريغ بود که به سر تاريکی خويش شويم . در حال مسمان شدند . نقل است که گبری در عهد شيخ گفتند : مسلمان شو ! گفت : اگر مسلمانی اين است که بايزيد می کند ، من طاقت ندارم . و اگر اين است که شما می کنيد ، آرزوم نمی کند . نقل است که روزی در مسجدی نشسته بود . مريدان را گفت : برخيزيد تا به استقبال دوستی شويم - از دوستان جبار عالم . پس برفتند . چون به دروازه رسيدند ف ابراهيم هروی بر خری نشسته می آمد بايزيد گفت : ندا آمد از حق به دلم که «خيز ! او را استقبال کن و به ما شفيع آور.» گفت : اگر شفاعت اولين و آخرين به تو دهند هنوز مشتی خاک بود . بايزيد گفت : او عجب سخنی داشت . پس چون وقت سفره درآمد ، مگر طعامی بود خوش . ابراهيم با خود انديشيد که شيخ اين است که چنين خورشهای نيکو خورد . شيخ اين معنی بدانست . چون فارغ شدند دست ابراهيم بگرفت وبه کناری برد ، و دست بر ديوار زد . دريچه ای گشاده گشت و دريايی بی نهايت ظاهر شد . شيخ گفت : اکنون بيا تا در اين دريا شويم . ابراهيم را هراس آورد و گفت : مرا اين مقام نيست . پس شيخ گفت : آن جو که از صحرا برگرفته ای ، و نان پخته ای ، و در انبان نهاده ای ، آن جوی بوده است که چهارپايان بخورده اند و بينداخته . و آن جونجس بوده است . و چنان بود که شيخ گفته بود . ابراهيم توبه کرد . و يک روز مردی گفت : در طبرستان کسی از دنيا برفته بود . من تو را ديدم باخضر عليه السلام و او دست بر گردن تو نهاده ، و تو دست بر دوش او نهاده . چون خلق ا زجنازه بازگشتند من در هوا ديدم تو را که رفتی . شيخ گفت : چنين است که تو می گويی . نقل است که يک روز جماعتی آمدند ، که :يا شيخ ! بيم قحط است و باران نمی آيد . شيخ سرفروبرد و گفت : هين ! نادانها راست کنيد که باران آمد . در حال باريدن آغاز نهاد ، چنانکه چند شبانه روز بازنداشت . نقل است که يک روز شيخ پای فرو کرد . مريدی با او به هم فرو کرد . بايزيد پای برکشيد و آن مرد را گفت : پای برکش! آن مرد پای برنتوانست کشيد . همچنان بماند تا آخر عمر و آن از آن که پنداشت پای فروکردن مردان همچنان بود که قياس خلق ديگر . نقل است که يکبار شيخ پای فروکرده بود . دانشمندی برخاست تا برود . پای از زبر پايش بنهاد . گفتتند : ای نادان ! چرا چنين کردی ؟ از سرپنداری گفت : چه می گوييد ؟ طاماتی در او بسته اند . بعد از آن پای خوره افتاد . و چنين گويند که به چندين فرزند او آن علت سرايت کرد . يکی از بزرگان پرسيد : چون است که يکی گناه کرد ، عقوبت وی به ديگران رسيد ، چه معنی است ؟ گفت : چون مردی سخت انداز بود ، تير او دورتر شود . نقل است که منکری به امتحان پيش شيخ آمد و گفت : فلان مساله بر من کشف گردان . شيخ آن انکار در وی بديد ، گفت : به فلان کوه غاری است . در آن غار يکی از دوستان ماست . از وی بپرس تا بر تو کشف گرداند . برخاست و بدان غار شد . اژدهايی ديد عظيم سهمناک ، چون آن بديد بيهوش شد و در جامه نجس کرد ، و بی خود خود را از آنجا بيرون انداخت ، و کفش در آنجابگذاشت . و همچنان بازبه خدمت شيخ آمد ، و در پايش افتاد و توبت کرد . شيخ گفت : سبحان الله ! تو کفش نگاه نمی توانی داشت از هيبت مخلوقی . در هيبت خالق چگونه کشف نگاه داری؟ که به انکار آمده ای که مرا فلان سخن کشف کن ! نقل است که قراطی را انکاری بود در حق شيخ که کارهای عظيم می ديد ، و آن بيچاره محروم گفت : اين معاملتها و رياضت ها که او می کشد من هم می کشم او سخنی می گويد که ما در آن بيگانه ايم . شيخ را از آن آگاهی بود . روزی قصد شيخ کرد . شيخ نفسی برآن قرا حوالت کرد . قرا سه روز از دست درافتاد وخود را نجس کرد . چون بازآمد غسلی کرد . پس به نزد شيخ آمد ، پس از آن شيخ گفت : تو ندانستی که بار پيلان برخران ننهند ؟ نقل است که شيخ ابوسعيد منجورانی پيش بايزيد آمد و خواست تا امتحانی بکند . شيخ او را به مريدی حوالت کرد ، نام او سعيد راعی . گفت : پيش او رو که ولايت کرامت به اقطاع بدو داده ايم . چون سعيد آنجا رفت راعی را ديد که در صحرا نماز می کرد ، و گرگان شبانی گوسفندان او می کردند . چون از نماز فارغ شد . گفت : چه می خواهی ؟ گفت : نان گرم و انگور . راعی چوبی داشت . به دو نيم کرد و يک نيمه به طرف خود برد و نيمه ديگر به سوی او . در حال انگور بار آورد . و طرف راعی سفيد بود و طرف سعيد منجورانی سياه بود و گفت : چرا طرف تو سفيد است و آن من سياه ! راعی گفت : از آنکه من از سر يقين خواستم و تو از راه امتحان . خواستی رنگ هرچيزی نيز لايق حال او خواهد بود . بعد از آن گليمی به سعيد منجورانی داد و گفت : نگاه دار ! چون سعيد به حج شد ، در عرفات آن گليم از وی غايب شد . چون به بسطام آمد آن گليم با راعی بود . نقل است که از بايزيد پرسيدند که پير تو که بود ؟ گفت :پيرزنی . يک روز در غلبات شو ق و توحيدبودم چنانکه مويی را گنج نبود . به صحرا رفتم ، بيخود . پيرزنی با انبانی آرد برسيد . مرا گفت :«اين انبان آرد با من برگير!» و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شيری اشارت کردم ، بطامد . انبان در پشت او نهادم ، و پيرزن را گفتم اگر به شهر وری چه گويی که کرا ديدم ، که نخواسم داند که کيم ؟ گفت :که را ديدم ؟ ظالمی رعنا را ديدم . پس شيخ گفت : هان ! چه می گويی ؟ پيرزن گفت : اين شير مکلف است يا نه ؟ گفتم : نه . گفت : تو آن را که خدای تکليف نکرده است تکليف کردی ، ظالم نباشی ؟ گفتم : باشم . گفت :با اين همه میخواهی که اهل شهر بدانند که او تو را مطيع است و تو صاحب کراماتی . اين نه رعنايی بود . گفتم : بلی ! توبه کردم و از اعلی به اسفل آمدم . اين سخن پير من بود . بعد از آن چنان شد که چون آيتی يا کراماتی روی بدو آوردی ، از حق تعالی تصديق آن خواستی . پس در حال نوری زرد پديد آمدی به خطی سبز . بر او نوشته که : لا الاه الا الله ، محمد رسول الله ، ابراهيم خليل الله ،موسی کليم الله ، عيسی روح الله . بدين پنج گواه کرامت پذيرفتی تا چنان شد که گواه به کار نيامد . احمد خضرويه گفت : حق را به خواب ديدم . فرمود : که جمله مردان از من می طلبند - آنچه می طلبند ، مگر بايزيد که مرا می طلبد . نقل است که شقيق بلخی و ابوتراب نخشبی پيش شيخ آمدند . شيخ طعام فرمود که آوردند و يکی از مريدان خدمت شيخ می کرد و اطستاده بود . بوتراب گفت :موافقت کن . گفت :روزه دارم . گفت :بخور و ثواب يک ماهه بستان . گفت :روزه نتوان گشاد . شقيق گفت:روزه بگشای و مزد يک ساله بستان . گفت :نتون گشاد . بايزيد گفت : بگذار که او رانده حضرت است . پس از مدتی نيامد که او را بدردی بگرفتند . و هردو دستش جدا کردند . نقل است که شيخ يک روز در جامع عصا بر زمين فرو برده بود ، و بيفتاد و عصای پيری آمد . آن پير دو تا شد و عصا برداشت . شيخ به خانه او رفت و از وی بحلی خواست. و گفت :پشت دو تاکردی در گرفتن عصا. نقل است که روزی يکی درآمد ، و از حيا مساله ای پرسيد ، شيخ پاسخ داد و آنکس آب شد . مردی درآمد ، آبی زرد ديد ، ايستاد گفت: ياشيخ ! اين چيست . گفت : يکی از حيا پرسيد . من جواب دادم . طاقت نداشت چنين شد از شرم . نقل است که شيخ گفت : يکبار به دجله رسيدم . دجله آب به هم آورد . گفتم بدين عزم غره نشوم که به نيم دانگ مرا بگذرانند و من سی سال عمر خويش به نيم دانگ به زبان نيارم . مرا کريم بايد نه کرامت . نقل است که گفت : خواستم تا از حق تعالی درخواهم تا مونت زنان از من کفايت کند. پس گفتم روا نبود اين خواستن ، که پيغمبر عليه السلام نخواست . بدين حرمت داشت پيغمبر حق تعالی آن را کفايت کرد تا پيش من چه زنی ، چه ديواری ، هر دويکی است . نقل است که شيخ در پس امامی نماز می کرد . پس امام گفت : يا شيخ ! تو کسبی نمی کنی و چيزی از کسی نمی خواهی . از کجا می خوری؟ شيخ گفت : صبر کن تا نماز قضا کنم . گفت : چرا ؟ گفت : نماز از پس کسی که روز دهنده را نداند روا نبود که گزارند . و يکبار يکی در مسجدی ديد که نماز می کرد .گفت : اگر پنداری که اين نماز سبب رسيدن است به خدای تعالی ، غلط می کنی که همه پنداشت است نه مواصلت . اگر نماز نکنی کافر باشی ، و اگر ذره ای به چشم اعتماد به وی نگری مشرک باشی . نقل است که گفت : کس باشد که به زيارت ما آيد و ثمره آن لعنت بود و کس باشد که بيايد و فايده آن رحمت باشد . گفتند : چگونه ؟ گفت :يکی بيايد و حالتی بر من غالب آيد در آن حالت با خود نباشم . مرا غيبت کند ، در لعنت افتد . و ديگری بيايد حق را بر من غالب يابد ، معذور دارد . ثمره آن رحمت باشد . و گفت : می خواهم که زودتر قيامت برخاستی تا من خيمه خود بر طرف دوزخ زدمی که چون دوزخ مرا بيند نيست شدی ، تا من سبب راحت خلق باشم . حاتم اصم مريدان را گفت : هرکه را از شما روز قيامت شفيع نبود در اهل دوزخ او را ، از مريدان نيست . اين سخن بايزيد گفتند . بايزيد گفت : من می گويم که مريد من آن است که بر کناره دوزخ بايستند و هرکه را به دوزخ برند دست او بگيرد و به بهشت فرستد و به جای او خود به دوزخ رود. گفتند: چرا بدين فضل که حق با تو کرده است خلق را به خدای نخوانی ؟ گفت :کسی را که او پند کرد بايزيد چون تواند که بردارد ؟ بزرگی پيش بايزيد رفت . او را ديد ، سر به گريبان فکرت فروبرده ، چون سربرآورد گفت : ای شيخ ! چه کردی ؟ گفت : سر به فنای خود فرو بردم ، و به بقای حق برآوردم . يک روز خطيب بر منبر اين آيت بخواند :ما قدروا الله حق قدره . چندان سر بر منبر زد که بيهوش شد . چون به هوش آمد گفت : چون دانستی اين گدای دروغ زن را کجا می آوردی تا دعوی معرفت تو کند ؟ مريدی شيخ را ديد که می لرزيد . گفت : يا شيخ ! اين حرکت تو از چيست ؟ شيخ گفت : سی سال در راه صدق قدم بايد زد ، و خاک مزبل به محاسن بايد رفت و سر برزانوی اندوه بايدنهاد تا تحرک مردان بدانی . به يک دو روز که از پس تخته برخاستی می خواهی که به اسرار مردان واقف شوی ؟ نقل است که وقتی لشکر اسلام در روم ضعيف شده بود ، و نزديک بود که شکسته شوند . از کفار آوازی شنيدند که يا بايزيد درياب ! در حال از جانب خراسان آتشی بيامد . چنانکه در لشکر کفار افتاد و لشکر اسلام نصرت يافت . نقل است که مردی پيش شيخ آمد . شيخ سرفرو برده بود . چون برآورد ، آن مرد گفت : کجابودی ؟ گفت :به حضرت آن مرد . گفت :من به حضرت بودم و تو را نديدم . شيخ گفت : راست می گويی . من درون پرده بودم و تو برون . و بيرونيان درونيان را نبينند . گفت :هرکه قرآن نخواند ، و به جنازه مسمان حاضر نشود ، وبه عيادت بيماران نرود ، و يتيمان را نپرسد ، ودعوی اين حديث کند بدانيأ که مدعی است . يکی شيخ را گفت : دل صافی کن تا با تو سخنی گويم . شيخ گفت : سی سال است تااز حق دل صافی می خواهم ، هنوز نيافته ام . به يک ساعت از برای تو دل صافی از کجا آرم ؟ و گفت: خلق پندارند که راه به خدای روشنتر از آفتاب است ، و من چندين سال است تا از او می خواهم که مقدار سر سوزنی از اين راه بر من گشاده گرداند و نی شود . نقل است که آن روز که بلايی بدو نرسيدی گفتی:الهی ! نان فرستادی ، نان خورش می بايد . بلايی فرست تا نان خورش کنم . روزی بوموسی از شيخ پرسيد :بامدادت چون است ؟ گفت :مرا نه بامداد است و نه شبانگاه . و گفت به سينه ما آواز دادند که : ای بايزيد ! خزاين ما از طاعت مقبول و خدمت پسنديده پراست . اگر مارا می خواهی چيزی بيار که ما را نبود. گفتم : خداوندا! آن چه بود که تو را نباشد ؟ گفت :بيچارگی و عجز و نياز و خواری و شکستگی . و گفت : به صحرا شدم عشق باريده بود . و زمين تر شده بود. چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود ، پای من به عشق فرو می شد . و گفت : از نماز جز ايستادگی تن نديدم ، و از روزه جز گرسنگی نديدم . آنچه مراست از فضل اوست ، نه از فعل من . و گفت :به جهد و کسب هيچ حاصل نتوان کرد و اين حديث که مرااست بيش از هر دو کون است ، لکن بنده نيکبخت آن بود که می رود ، ناگه پای او به گنجی فرورود و توانگر گردد . و گفت :هر مريد که در ارادت آمد مرا فروتر بايست آمد ، و برای او با او سخن گفت . نقل است که چون در صفات حق سخن گفتی شادمان و ساکن بودی ، و چون در ذات حق سخن گفتی از جای برفتی ، و در جنبش آمدی . و گفتی : آمد ، آمد! و به سرآمد . شيخ مردی را ديد که می گفت : عجب دارم از کسی که او را داند و طاعتش نکند . شيخ گفت : عجب دارم از کسی که او را داند و طاعتش کند . يعنی عجب بود که برجای بماند . نقل استک ه از او پرسيدند : اين درچه به چه يافتی و بدين مقام رسيدی ؟ و گفت :شبی در کودکی از بسطام بيرون آمدم ماهتاب می تافت . جهان آراميده و حضرتی ديدم که هژده هزار عالم درجنب آن حضرت ذره ای نمود . شوری در من افتاد و حالتی عظيم بر من غالب شد . گفتم خداندا! درگاهی بدين عظيمی و چنين خالی و کارهايی بدين شگرفی و چنين تنهايی ؟ هاتفی آواز داد :درگاه خالی نهاز آن است که کسی نمی آيد ، از آن است که ما نمی خواهيم ! که هر نانشسته رويی شايسته ی اين درگاه نيسیت . نيت کردم که جمله خلايق را بخواهم . باز خاطری امد که مقام شفاعت محمد راست عليه السلام . ادب نگاه داشتم . خطابی شنيدم که :بدين يک ادب کهنگاه داشتی نامت بلند گردانيدم . چنانکه تا قيامت گويند سلطان العارفين بايزيد . در پيش امام جعفر ابونصفر فشيری گفتند : بايزيد چنين حکايت فرموده استکه من دوش خواستم از کرم ربوبيت درخواهم تا ذيل غفران برجرايم خلق اولين و کنم و شفاعت ، که مقام صاحب شريعت است - در تصرف خويش آرم ، ادب نگاه اشتم . قشيری گفت : بهذی الهمة نال مانال. بايزيد بدين همت بلند در اوج شرف به پرواز رسيده است . نقل است که شيخ گفت :اول بار که به خانه رفتم ، خانه ديدم ، دوم بار خداوند خانه ديدم ، سوم بار نه خانه و نه خداوند خانه ، يعنی در حق گم شدم . که هيچ کس نمی دانستم ، که اگر می ديدم حق می ديدم ، و دليل بر اين سخن آن است که يکی به در خانه بايزيد شد ، و آواز داد . شيخ گفت که را می طلبی ؟ و گفت :بايزيد را ؟ گفت : بيچاره بايزيد ! سی سال است تا من بايزيد را می طلبم ، نام و نشانش نمی يابم . اين سخن با ذوالنون گفتند . گفت : خدای برادرم را - بايزيد - بيامرزاد که با جماعتی که در خدای گم شده اند گم شده است . نقل است که بايزيد را گفتند : از مجاهده خود ما را چيزی بگوی ! گفت : اگر از بزرگتر گويم ، طاقت نداريد . اما از کمترين بگويم . روزی نفس را کاری بفرمودم ، حرونی کرد . يعنی فرمان نبرد . يک سالش آب ندادم . گفتم : يا نفس تن در طاعت ده يا در تشنگی جان بده . و گفت :چه گويی در کسی که حجاب او حق است ؟ يعنی تا اوو می داند که حق است حجاب است . او می بايد که نماند و دانش او نيز نماند تا کشف حقيقی بود . و در استغراق چنان بود که مريدی داشت که بيست سال بودتا از وی جدا نشده بود . هر روز که شيخ او را خواندی گفتی : ای پسر ! نام تو چيست ؟ روزی مريدی گفت :ای شيخ ! مرا افسوس می کنی ! بيست سال است تا در خدمت تو می باشم و هر روز نام من می پرسی ؟ شيخ گفت : ای پسر ! استهزا نمی کنم . لکن نام او آمده است و همه نامه ا از دل من برده ، نام تو ياد می گيرم و باز فراموش می کنم . نقل است که گفت : در همه عمر خويش می بايدم که يک نماز کنم که حضرت او را شايد و نکردم . شبی از نماز خفتن تا وقت صبح ، چهاررکعت نماز می گزارم . هربار که فارغ شدمی . گفتمی : الهی من جهد کردم تا در خور تو بود اما نبود . در خور بايزيد است . اکنون تو را بی نمازان بسياراند ، بايزيد را يکی از ايشان گير . و گفت :بعد از رياضات - چهل سال - شبی حجاب برداشتند . زاری کردم که راهم دهيد . خطاب آمد که با کوزه ای که تو داری و پوستينی تو را بار نيست . کوزه و پوستين بينداختم . ندايی شنيدم که بايزيد ! با اين مدعيان بگوی که بايزيد بعد از چهل سال رياضات و مجاهدت با کوزه شکسته و پوستينی پاره پاره تا نيدنداخت بار نيافت . تا شما که چندين علايق به خود بازبسته ايد و طريقت را ندانه دام هوا ساخته ايد کلا و حاشا که هرگز بار يابيد . نقل است که شبی بر سرانگشتان پای بود از نماز خفتن تا سحر گاه و خادم آن حال مشاهده می کرد و خون از چشم شيخ بر خاک می ريخت . خادم در تعجب ماند . بامداد از شيخ پرسيد : آن چه حال بود ، ما را از آن نصيبی کن . شيخ گفت : اول قدم که رفتم ، به عرش رفتم . عرض را ديدم چون گرگ لب آلوده و تهی شکم . گفتم ای عرش به تو نشانی می دهند که الرحمن علی العرش استوی . بيا تا چه داری . گفت : چه جای اين حديث است که ما را نيز به دل تو نشانی می دهند که انا عند المنکره قلوبهم . اگر آسمانيانند از زمينينا می جوطند و اگر زمينيان اند از آسمانيان می طلبند . اگر جوان است از پير می طلبد واگر پير است از جوان می طلبد واگر خراباتی است از زاهد می طلبد . اگر زاهد است از خراباتی . و گفت چون به مقام قرب رسيدم گفتند : بخواه ! گفتم :مرا خواست نيست ، هم تو از بهر ما بخواه . گفتند : بخواه . گفتم : تو را خواهم و بس . گفتند : تا وجود بايزيد ذره ای می ماند . اين خواست محال است دع نفسک و تعال . گفتم : بی زلت بازنتوانم گشت . گستاخی خواهم کرد . گفتند: بگوی . گفتم :بر همه خلايق رحمت کن . گفتند : باز نگر ! بازنگرستم ، هيچ آفريده نديدم ، الا او را شفيعی بود و حق را بر ايشان بسی نيکخواه تر از خود ديدم . پس خواموش شدم . بعد از آن گفتم : بر ابليس رحمت کن ! گفتند : گستاخی کردی ! برو که او از آتش است ، آتشی را آتشی بايد . تو جهد آن کن که خد را بدان نيازی که سزای آتش شوی که طاقت نياری . نقل است که گفت : حق تعالی مرا دو هزار مقام در پيش خود حاضر کرد و در هر مقامی مملکتی بر من عرضه کرد . من قبول نکردم . مرا گفت : ای بايزيد ! چه می خواهی ؟ گفتم : آنک هيچ نخواهم . و چون کسی از وی دعای خواستی ، گفتی : خداوندا ! خلق تواند و تو خالق ايشان . من در ميانه کيستم که ميان تو و خلق تو واسطه باشم . و يکی پيش شيخ آمد و گفت : مرا چيزی آموز که سبب رستگاری من بود. گفت : دو حرف ياد گير ! از علم چندينت بس که بدانی که خدای بر تو مطلع است و هرچه می کنی می بيند ؛ و بدانی که خداوند از عمل تو بی نياز است . و يک روز شيخ می رفت . جوانی قدم به قدم شيخ نهاد و می گفت : قدم بر قدم مشايخ چنين نهند . و پوستينی در بر شيخ بود . گفت : يا شيخ پاره ای از اين پوستين به من ده تا برکت تو به من رسد . شيخ گفت : اگر تو پوست بايزيد در خود کشی سودت ندارد تا عمل بايزيد نکنی. و يک روز شوريده ای را ديد که می گفت : الیه ! در من نگر . شيخ گفت : از سر غيرت و غلبات وجد که نيکو سر و رويی داری ،که در تو نگرد؟ گفت : ای شيخ ! آن نظر از برا آن می خواهم تا سر و رويم نيکو شود . شيخ را از آن سخن عظيم خوش آمد . گفت : راست گفتی . نقل است که يک روز سخن حقيقت می گفت و لب خويش می مزيد و می گفت : هم شراب خواره ام و هم شراب و هم ساقی . نقل است که گفت : هفتاد زنار از ميان گشادم يکی بماند . هرچند جهد کردم که گشاده شود ، نمی شد . زاری کگردم و گفتم : الهی قوت ده تا اين نيز بگشايم . آوازی آمد که : همه زنارها گشادی . اطن يکی گشادن کار تو نيست . و گفت :به همه دستها در حق بکوفتم آخر تا بدست نياز نکوفتم نگشادند ؛ و به همه زبانها بار خواستم تا به زفان اندوه باز نخواستم بار ندادند ، به همه قدمها به راه او برفتم تا به قدم ذل نرفتم به منزلگاه عزت نرسيدم . و گفت : سی سال بود تا من می گفتم چنين کن و چنين ده ، و چون به قدم اول معرفت رسيدم ، گفتم : الهی تو مرا باش و هرچه می خواهی کن . و گفت : سی سال خدای را ياد کردم . چون خاموش شدم ، بنگريستم حجاب من ذکر من بود . و گفت : يکبار به درگاه او مناجات کردم .و گفتم : کيف الوصول اليک . ندايی شنيدم که :ای بايزيد ! طلق نفسک ثلثا ثم قل الله . نخست خود را سه طلاق ده ، و آنگه حديث ما کن . و گفت : اگر حق تعالی از من حساب هفتاد ساله خواهد من از وی حساب هفتاد ساله خواهم . از بهر آنکه هفتاد هزار سال است تا الست بربکم . گفته است ، و جمله را در شور آورده . از بلی گفتن جمله شورها که در سر آسمان و زمين است از شوق الست است . پس گفت : بعد از آن خطاب آمد که :جواب شنو ! روز شمار ، هفت اندامت ذره ذره گردانيم و به هر ذره ديداری دهيم . گويم اينک حساب هفتاد هزارساله و حاصل و باقی در کنارت نهاديم . و گفت : اگر هشت بهشت را در کلبه ما گشايند و ولايت هر دو سرای به اقطاع به مادهند هنوز بدان يک آه که در سحرگاه برياد شوق او از ميان جان ما برآيد ندهيم بل که يک نفس که به درد او برآريم با ملک هژده هزار عالم برابر نکنيم . و گفت : اگر فردا در بهشت ديدار ننمايد چندان نوحه و ناله کنم که اهل هفت دوزخ از گريه و ناله من عذاب خود فراموش کنند . و گفت : کسانی که پيش از ما بوده اند هرکسی به چيزی فروآمده اند . ما به هيچ فرونيامديم. و يکبارگی خود را فدای او کرديم و خود را از برای خود نخواهيم که اگر يک ذره صفات ما به صحرا آيد هفت آسمان و زمين درهم اوفتد . و گفت : او خواست که ما را بيند و ما نخواستيم که او را بينيم . يعنی بنده را خواست نبود . و گفت : چهل سال روی به خلق کردم و ايشان را به حق خواندم ، کسی مرا اجابت نکرد . روی از ايشان بگردانيدم چون به حضرت رفتم همه را پيش از خود آنجا ديدم . يعنی عنايت حق در حق خلق بيش از عنايت خود ديدم . آنچه خواستم حق تعالی به يک عنايت آن همه را بيش از من به خود رسانيد . و گفت : از بايزيدی بيرون آمدم چون مار از پوست . پس نگه کردم عاشق و معشوق و عشق يکی ديدم که در عالم توحيد همه يکی توان بود . و گفت : از خدای بخدای رفتم ، تا ندا کردند از من در من که ای تو من يعنی به مقام الفناء فی الله رسيدم . و گفت : چند هزار مقام از پس کردم ، چون نگه کردم خود را در مقام حزب الله ديدم . يعنی به معنی الله که ان کنه است راه نيست . و گفت : حق تعالی سی سال آينه من بود ، اکنون من آينه خودم . يعنی آنچه من بودم نماندم که من و حق شرک بود ، چون من نماندم حق تعالی آينه خويش است . اينک بگويم که آينه خويشم . حق است که به زبان من سخن گويد و من در ميان ناپديد . و گفت : سالها بر اين درگاه مجاور بودم ، به عاقبت حيرت بديدم و جز حيرت نصيب ما نيامد . و گفت : به درگاه عزت شدم ف هيچ زحمت نبود . اهل دنيا به دنيا مشغول بودند و محجوب ، وا هل آخرت به آخرت ، و مدعطان به دعوی ، وارباب طريقت و تصوف قومی به اکل و شرب و گريه ، و قومی به سماع و رقص ، و آنها که مقدمان راه بودند و پيروان سپاه بودند ، درباديه ی حيرت گم شده بودند و در دريای عجزغرق شده . گفت : مدتی گرد خانه طواف کردم ، چون به حق رسيدم خانه را دطدم که گرد من طواف می کرد . گفت : شبی دل خويش می طلبيدم و نيافتم . سحرگاه ندايی شنيدم که ای بايزيد ! به جز از ما چيزی دطگری می طلبی ! تو را با دل چه کار است ؟ و گفت : مرد نه آن استکه بر پی چيزی رود ، مرد آن است که هرجا که باشد هرچه خواهد پيش آيد ، و با هرکه سخن گويد از وی جواب شنود . و گفت : حق مرا به جايی رسانيد که خلايق جمله در ميان دو انگشت خود بديدم . و گفت : مريد را حلاوت طاعت دهند ، چون بدان خرم شود شادی او حجاب قرب او گردد . و گفت : کمترين درجه عارف آن است که صفات حق در وی بود . و گفت : اگر بدل خلايق مرا به آتش بسوزانند من صبر کنم ، از آنجا که منم محبت او را هنوز هيچ نکرده باشم ، و اگر گناه من و از آن همه خلايق بيامرزد از آنجا که صفت رافت و رحمت اوست هنوز پس کاری نباشد . و گفت : توبه از معصيت يکی است و از طاعت هزار . يعنی عجب در طاعت بدتر از گناه. و گفت : کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت . و گفت : علم ازل دعوی کردن از کسی درست آيد که اول برخود نور ذات نمايد . و گفت : دنيا را دشمن گرفتم و نزد خالق رفتم و خدای را بر مخلوقات اختيار کردم تا چندان محبت حق بر من مستولی شد که وجود خود را دشمن گرفتم . چون زحمات از ميانه برداشتم انس به بقای لطف حق داشتم . و گفت : خدای را بندگانند که اگر بهشت با همه زينتها بر ايشان عرضه کنند ايشان از بهشت همان فرياد کنند که دوزخيان از دوزخ . و گفت : عابد به حقيقت و عامل به صدق آن بود که به تيغ جهد سر همه مرادات بردارد و همه شهوات و تمنای او در محبت حق ناچيز شود ، آن دوست دارد که حق خواهد و آن آرزو کند که حق شاهد او بود . و گفت : نه خداوند تعالی رضای خود به کسی دهد آنکس بهشت را چه کند ؟ و گفت : يکی ذره حلاوت معرفت در دلی به از هزار قصر در فردوس اعلی . و گفت : يگانگی او بسيار مردان مرد را عاجز کند و بسی عاجزان را به مردی رساند . و گفت : اگر توانيد به سرقاعده فنای اول بازرويد تا بدين حديث رسيد ، و اگر نه اين همه صلاح و زهد بادست که بر شما می زند . و گفت : خدای شناسان ثواب بهشت اند و بهشت وبال ايشان . و گفت : گناه شما را چنان زيان ندارد که بی حرمتی کردن و خوار داشتن برادری مسلمان . و گفت : دنيا اهل دنيا را غرور در غرور است و آخرت اهل آخرت را سرور در سرور است ، و دوستی حق اهل معرفت را نور در نور . و گفت : در معاينه کار نقد است اما در مشاهده نقد نقد است . و گفت : عبادت اهل معرفت را پاس انفاس است . و گفت : چون عارف خاموش بود مرادش آن بود که يا سخن گويد ، و چون چشم بر هم نهد مقصودش آن بود که چون باز کند به حق نگردد . و چون سر به زانو نهد طلب آن کند که سر برندارد تا اسرافيل صور بدمد از بسياری انس که به خدای دارد . و گفت : سوار دل باش و بباد تن . و گفت : علامت شناخت حق گريختن از خلق باشد و خاموش بودن در معرفت او . و گفت : هرکه به حق مبتلا گشت مملکت از او دريغ ندارند و او خود به هردو سرای سرفرونيارد . و گفت : عشق او درآمد و هرچه دون او بود برداشت واز ما دون اثر نگذاشت تا يگانه ماند چنانکه خود يگانه است . و گفت : کمال عارف سوختن او باشد در دوستی حق . و گفت : فردا اهل بهشت به زيارت روند ، چون بازگردند صورتها بر ايشان عرضه کنند هرکه صورت اختيار کرد او را به زيارت راه ندهند . و گفت : بنده را هيچ به از آن نباشد که بی هيچ باشد . نه زهد دارد و نه علم ونه عمل ، چون بی همه باشد ، با همه باشد . و گفت : اين قصه را الم بايد که از قلم هيچ نيايد . و گفت : عارف چندان از معرفت بگويد و در کوی او ببويد که معارف نماند ، و عارف برسد . پس معارف از عارف نيابت دارد ، و عارف به معرفت نرسد تا از معارف ياد نيارد . و گفت : طلب علم و اخبار از کسی لايق است که از علم به معلوم شود و از خبر به مخبر . اما هرکه از برای مباهات علمی خواند و بدان رتبت و زينت خود طلب کند تا مخلوقی اورا پذيرد ، هر روز دورتر باشد ، و از او مهجورتر گردد . و گفت : دنيا چه قدر آن دارد که کسی گذاشتن او کاری پندارد که محال باشد که کسی حق را شناسد و دوستش ندارند ومعرفت بی محبت قدری ندارد . و گفت : از جويهای آب روان آواز می شنوی که چگونه می آيد که چون به دريا رسد ساکن گردد و از درآمدن و بيرون شدن او دريا را نه زيادت بود و نه نقصان . و گفت : او را بندگانند . اگر ساعتی در دنيا از وی محجوب مانند او را نپرستند و طاعتش ندارند . يعنی چون محجوب مانند نابود گردند ؛ ونابود عبادت چون کند ؟ و گفت : هرکه خدای را داند زبان به سخنی ديگر جز ياد حق نتواند گشاد . و گفت : کمترين چيزی که عارف را واجب آمد آن است که از مال و ملک تبرا کند ، و حق اين است که اگر هردو جهان در سر دوستی او کنی هنوز اندک باشد . و گفت : ثواب عارفان از حق ، حق باشد . گتف : عارفان در عيان مکان جويند و در عين اثر نگويند واگر از عرش تا ثری صدهزار آدم باشند با ذراير بسيار و اتباع و نسل بی شمار و صدهزار فريشته مقرب ، چون جبرئيل و ميکائيل - قدم از عدم در زاويه دل عارف نهند ، او در جنب وجود و معرفت حق ايشان را موجود نپندارد و از درآمدن و بيرون شدن ايشان خبر ندارد ، و اگر به خلاف اين بود مدعی بود نه عارف . و گفت : عارف معروف را بيند و عالم با عالم نشيند . عالم گويد : من چه کنم ؟ عارف گويد او چه کند ؟ و گفت : بهشت را نزد دوستان حق خطری نباشد ، و با اين همه که اهل محبت به محبت مهجورانند ، کار آن قوم دارند که اگر خفته اند واگر بيدارند طالب و مطلوب اند ، و از طلبگاری ودوستداری خود فارغ اند . مغلوب مشاهده معشوق اند ، که بر عاشق عشق خود ديدن تاوان است ، و در مقابله مطلوب به طلبگاری خود نگرستن در راه محبت طغيان است . و گفت : حق بر دل اوليای خود مطلع گشت ، بعضی از دلها که ديد بار معرفت او نتوانست کشيد ، به عبادتش مشغول گردانيد . و گفت : بار حق جز بارگيران خاص برندارند که مذلل کرده مجاهده باشند و رياضت يافته مشاهده . و گفت : کاشکی خلق به شناخت خود توانندی رسيد که معرفت ايشان را در شناخت خود تمام بودی . و گفت : جهد کن تا يک دم به دست آری که آن دم در زمين و آسمان جز حق را نبينی . يعنی تا بدان دم همه عمر توانگر نشينی . و گفت : علامت آنکه حق او را دوست دارد آن است که سه خصلت بدو دهد : سخاوتی چون سخاوت دريا ؛ و شفقتی چون شفقت آفتاب ، و تواضعی چون تواضع زمين . و گفت : حاجيان به قالب گرد کعبه طواف کنند ، بقا خواهند ؛ و اهل محبت به قول گردند گرد عرش و لقا خواهند . و گفت : در علم علمی است که علما ندانند و درزهد زهدی است که زاهدان نشناسند . و گفت : هرکه را برگزينند فرعونی را بدو گمارند تا او را می رنجاند . و گفت : اين همه گفت و گوی و مشغله و بانگ و حرکت و آرزو بيرون پرده است . درون پرده خاموشی و سکونت و آرام است . و گفت : اين دليری چندان است که خواجه غايت است از حضرت حق ، و عاشق خود است . چون حضور حاصل آمد چه جای گفت و گوی است . و گفت : صحبت نيکان به از کار نيک ، و صحبت بدان بتر از کار بد . و گفت : همه کار ها در مجاهده بايد کرد ، آنگاه فضل خدای ديدن نه فعل خويش . و گفت : هرکه خدای را شناخت او را با سوال حاجت نيست و نبود ف و هرکه نشناخت سخن عارف درنيابد . و گفت : عارف آن است که هيچ چيز مشرب گاه او تيره نگرداند ، هرکدورت که بدو رسد صافی گردد . و گفت : آتش عذاب آنکس راست که خدای را نداند ، اما خدای شناسان برآتش عذاب باشند . و گفت : هرروز هزار کس در اين راه آيند . شبانگاه از ايمان برآيند . و گفت : هرچه هست در دو قدم حاصل آيد ، که يکی بر نصيبهای خود نهد ، و يکی بر فرمانهای حق . آن يک قدم را بردارد و آن ديگر برجای آن نهد . و گفت : هرکه ترک هوا گفت به حق رسيد . و گفت : هرکه نزديک حق بود همه چيز و همه جای او را بود ، زيرا که حق تعالی همه جای است و حق را همه چيز هست . و گفت : هرکه به حق عارف است جاهل است و هرکه جاهل حق است عارف است . و گفت : عارف طيار است و زاهد سيار است . و گفت : هرکه خدای را شناخت عذابی گردد بر آتش ، و هرکه خدای را ندانست آتش براو عذاب گردد ، و هرکه خدای را شناخت بهشت را ثوابی گردد ، و بهشت براو وبالی گردد . و گفت : عارف به هيچ چيز شاد نشود ، جز به وصال. و گفت : آنچه روايت می کنند که ابراهيم و موسی و عيسی صلوات الله عليهم اجمعين گفتند خدايا ! ما را از امت محمد گردان ، گمان بری که آرزوی فضايح اين مشتی رياست جوی کردند ؟ کلاو حاشا بل ، که ايشان در اين امت مردانی ديدند که اقدام ايشان برتحت ثری بود و سرهای ايشان از اعلی عليين برگذشته وايشان در ميان گم شده . و گفت : حظ اوليا در تفاوت درجات از چهار نامست ، و قيام هر فرقتی از ايشان به نامی است از نامهای خدای و آن قول خدای است هو الاول والاخر والظاهر والباطن. هرکه را حظ او از اين نامها زطادت تر بود به ظاهر عجايت قدتر وی نگرانتر بود و هرکه را حظ او ازاين نامها باطن بود ، نگران بود بدانچه رود از انوار وا سرار و هرکه را حظ او از اين نامها باطن بود ، نگران بود بدانچه رود از انوار واسرار وهرکه را حظ او ازاين نامها اول بود ، شغل او بدان بود که اندر سبقت رفته است ، هرکه را حظ او از اين نامها اول بد ،شغل او بدان بود که اندر سبقت رفته است ، و هرکه را حظ او از اين نامها آخر بود شغل او به مستقبل بسته بود با آنچه خواهد بود ، و هرکس را ازين کشف برقدر طاقت او بود . و گفتند : اگر همه دولتها که خلايق را بود در حواله شما افتد در حواله مشويد و اگر ههم بی دولتی در راهتانافتد نوميد مگرديد که کار خدای کن فيکون بود و هرکه به خود فرونگرد و عبادت خويش خالص بيند واز صفای کشف خود حسابی برتواند گرفت ، ونفس خود را اخبث النفوس نبيند او از هيچ حساب نيست . و گفت : هرکه دل خود را مرده گرداند به کثرت شهوات ، او را در کفن لعنت پيچند و در زمين ندمت دفن کنند ؛ و هرکه نفس خود را بميراند به باز ايستادن شهوات ، او را در کفن رحمت پيچد ، و در زمين سلامت دفن کنند . و گفت : به حق نرسيد آنکه رسيد ، مگر به حفظ حرمت . و از راه نيفتاد . آنکه از راه افتاد ، مگر به ترک حرمت کردن . و گفت : هرگز اين حديث را به طلب نتوان يافت ، اما جز طالبان نيابند . و گفت : چون مريد نعره زند و بانگ کند حوضی بود و چون خاموش بود دريايی شود پر در . و گفت : يا چنان نمای که هستی يا چنان باش که می نمايی . و گفت : هرکه را ثواب خدای به فردا افتد خود امروز عبادت نکرده است که ثواب هر نفسی از مجاهدات در حال حاصل است . و گفت : علم عذر است و معرفت مکر است و مشاهده حجاب . پس کی خواهی يافت چيزی که می طلبی ؟ و گفت : قبض دلها در بسط نفوس است و بسط دلها در قبض نفوس است . و گفت : نفس صفتی است که هرگز نرود جز به باطل . و گفت : حيات در علم است و راحت در معرفت و رزق در ذکر . و گفت : شوق دار الملک عاشقان است . در آن دار الملک تختی از سياست فراق نهاده است ، و تيغی از هول هجران کشيده ، و يک شاخ نرگس وصال بردست رجا داده ، و در هر نفسی هزار سربدان تيغ بردارند . و گفت : هفت هزار سال بگذشت و هنوز آن نرگس غصا طريا است که دست هيچ امل بدو نرسيده است . و گفت : معرفت آن است که بشناسی که حرکات و سکنات خلق به خدای است . و گفت : توکل زيستن را به يک روز بازآوردن است و انديشه فردا پاک انداختن . و گفت : ذکر کثير نه به عدد است لکن به حضور بی غفلت است . و گفت : محبت آن است که بسيار خود را اندک شمری و اندک حق بسيار دانی . و گفت : محبت آن است که دنيا و آخرت را دوست نداری. و گفت : اختلاف علما رحمت است مگر در تجريد و توحيد . و گفت : گرسنگی ابری است که جز باران حکمت نباراند . و گفت : نزديک ترين خلايق به حق آن است که بار خلق بيش کشد و خوی خوش دارد . و گفت : فراموشی نفس ياد کردن حق است و هرکه حق را به حق شناسد زنده گردد ، و هرکه حق را به خود شناسد فانی گردد . و گفت : دل عارف چون چراغی است در قنديلی از آبگينه پاک که شعاع او جمله ملکوت را روشن دارد ، او را از تاريکی چه باک . و گفت : هلاک خود در دو چيز است . يکی خلق را حرمت ناداشتن ، و يکی حق را منت ناداشتن . گفتند : فريضه و سنت چيست ؟ گفت : فريضه صحبت مولی است و سنت ترک دنيا . نقل است که مريدی به سفری می رفت . شيخ را گفت : مرا وصيتی کن . گفت : به سه خصلت تو را وصيت می کنم . چون با بدخويی صحبت داری ، خوی بد او را با خوی نيک خود آر تاعيشت مهيا و مهنا بود و چون کسی با تو انعامی کند اول خدای را شکر کن ، بعد زا ان ، آنکس را که حق دل او بر تو مهربان کرد و چون بلايی روی به تو نهد به عجز معترف گرد و فرياد خواه که تو صبر نتوانی کرد و حق باک ندارد . پرسيدند از زهد گفت : زهد را قيمتی نيست که من سه روز زاهد بود م . روز اول در دنيا ، روز دوم در آخرت ، روز سوم از آنچه غير خدا است . هاتفی آواز داد که ای بايزيد ! تو طاقت ما نداری . گفتم : مراد من اين است . به گوش من آمد که يافتی . يافتی . و گفت : کمال رضای من از او تا حدی است که اگر بنده ای را جاويد به عليين برآرد و مرا به اسفل السافلين جاويد فرو برد من راضيتر باشم از آن بنده . پرسيدند که بنده به درجه ی کمال کی رسد ؟ گفت : چون عيب خود را بشناسد و همت خلق برآرد ، آنگاه حق او را بر قدر همت وی و به قدر دوری از نفس خود به خوطش نزديک گرداند . گفتند : ما را زهد و عبادت می فرمايی و تو زيادت زهد و عبادت نمی کنی . شيخ نعره ای زد و گفت : زهد و بعادت از من شکافته اند . پرسيدند : راه به حق چگونه است ؟ گفت : تو از راه برخيز که به حق رسيدی . گفتند : به چه به حق توان رسيد ؟ گفت : به کوری و کری و گنگی . گفتند : بسيار سخنهای پيران را شنيد م . هيچ سخن عظيمتر از آن سخن تو نيست . گفت : ايشان در بحر صفای معاملت گفتند ، و من از بحر صفای منت می گويم . ايشان آميخته می گويند ، من خالص می گويم . آميخته آميخته را پاک نکند . ايشان گفتند تو و ما ؛ و من می گويم تو بر تو . يکی وصيت خواست . گفت :بر آسمان نگر! نگه کرد گفت : می دانی که اين که آفريده است ؟ گفت : دانم . گفت : آنکس که آفريده است هرجا که باشی برتو مطلع است . از او برحذر باش. يکی گفت : اين طالبان از سياحت نمی آسايند . گفت : آنچه مقصود است ، مقيم است نه مسافر . مقيم را طلبيدن محال بود در سفر . گفتند : صحبت با که داريم ؟ گفت : آنکه چون بيمار شوی تو را بازپرسد و چون گناهی کنی توبه پذيرد ، و هرچه حق از تو داند از او پوشيده نماند . يکی گفت : چرا امشب نماز نمی کنی ؟ گفت :مرا فراغت نمازنيست . من گرد ملکوت می گردم . و هرکجا افتاده ای است دست او می گيرم . يعنی کاردر اندرون خود می کنم . گفتند : بزرگترين نشان عارف چيست ؟ گفت :آنکه با تو طعام می خورد و از تو می گريزد و ازتو می خرد و به تو می فروشد و دلش در حضاير قدس پشت به بالش انس بازنهاده باشد . و گفت : عارف آن است که در خواب جز خدای نبيند و با کس جز از وی موافقت نکند و سر خود جز با وی نگشايد . پرسيدند از امر به معروف و نهی از منکر . گفت : در ولايتی باشيد که در وی امر به معروف و نهی از منکر نباشد که هردو در ولايت خلق است . در حضرت وحدت نه امر معروف است و نه نهی منکر باشد . فگتند : مرد کی داند که به حقيقت معرفت رسيده است ؟ گفت : آن وقت که فانی گردد در تحت اطلاع حق ،و باقی شود بر بساط حق بی نفس و بی خلق . پس او فانی بود باقی و باقيی بود فانی و مرده ای بود زنده و زنده ای بود مرده و مجوبی بود مکشوف و مکشوفی بود محجوب . شيخ را گفتند : سهل عبدالله در معرفت سخن گويد . گفت : سهل برکناره دريا رتفه و در گرداب افتاده . گفتند : ای شيخ ! آنکه در بحر غرق شود ، حال او چو ن بود ؟ گفت :از آنجا که ديدار خلق است ناپروای هردو کون بود و بساط گفت و گوی درنوردد که من عرف الله کل لسانه . گفتند :درويشی چيست ؟ گفت :آنکه کسی را در کنج دل خويش پای به گنجی فرو شود و آن را رسوای آخرت گويند ، در آن گنج گوهری يابد ، آن را محبت گويند . هرکه آن گوهر يافت او درويش است . گفتند :مرد به خدای کی رسد ؟ گفت :ای مسکين ! هرگز رسد . گفتند : به چه يافتی آنچه يافتی ! گفت :اسباب دنيا راجمع کردم و به زنجير قناعت بستم و در منجنيق صدق نهادم وبه دريای نااميدی انداختم . گفتند :عمر تو چند است ؟ گفت : چهار سال . گفتند :چگونه ؟ گفت :هفتاد سال بود تا در حجب دنطا بودم اما چهارسال است تا او را می بينم ، چنانکه مپرس ، و روزگار حجاب از عمر نباشد . احمد خضرويه شيخ را گفت به نهايت توبه نمی رسم . شيخ گفت : نهايت توبه عزتی دارد و عزت صفت حق است . مخلوقی که به دست تواند آوردن؟ پرسيدند از نماز . گفت : پيوستن است و پيوستن نباشد . مگر بعد از گسستن . گفتند :راه به خدای چگونه است ؟ گفت :غايب شو از راه و پيوستی به الله . گفتند : چرا مدح گرسنگی می گويی ؟ گفت : اگر فرعون گرسنه بودی هرگز انا ربکم الاعلی نگفتی . و گفت : هرگز متکبر بوی معرفت نيابد. گفتند :نشان متکبر چيست ؟ گفت : آنکه در هژده هزار عالم نفسی بيند خبيثتر از نفس خويش . گفتند : بر سر آب می روی؟ گفت : چوب پاره ای بر آب برود . گفتند : در هوا می پری؟ گفت : مرغ در هوا می پرد . گفتند : به شبی به کعبه می روی ؟ گفت : جادوی در شبی از هند به دماوند می رود . گفتند : پس در کار مردان چيست ؟ گفت : آْنکه دل در کس نبندد به جز خدای . گفتند : در مجاهده ها چون بودی ؟ گفت : شانزده سال در محراب بودم و خود را چون زن حايض ديدم . و گفت : دنيا را سه طلاق دادم و يگانه را يگانه شدم . پيش حضرت بايستادم ، گفتم : بارخدايا ! جز از تو کس ندارم و چون تو را دارم همه دارم . چون صدق من بدانست . فضل که کرد آن بود که خاشاک نفس از پيش من برداشت . و گفت : حق تعالی امر و نهی فرمود . آنها که فرمود او را نگاه داشتند خلعت يافتند و بدان خلعت مشغول شدند و من نخواستم از وی جز وی را . و گفت : چندان يادش کردم که جمله خلقان يادش کردند تا به جايی که ياد کرد من ياد کرد او شد . پس شناخت او تاختن آورد و مرا نيست کرد . دگر باره انداختن آورد و مرا زنده کرد . و گفت : پنداشتم که من او را دوست می دارم . چون نگه کردم دوستی او مرا سابق بود . و گفت : هرکسی در دريای عمل غرقه گشتند و من در دريای برغرقه گشتم . يعنی ديگران رياضت خود ديدند و من عنايت حق ديدم . و گفت : مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده ای علم گرفتيم که هرگز نميرد . همه به حق گويند و من از حق گويم . لاجرم گفت هيچ چيز بر من دشوارت از متابعت علم نبود ، يعنی علم تعليم ظاهر . و گفت : نفس را به خدای خواندم اجابت نکرد ترک او کردم و تنها رفتم به حضرت . و گفت : دلم را به آسمان بردند ، گرد همه ملکوت بگشت و بازآمد . گفتم :چه آوردی ؟ گفت : محبت و رضا که پادشاه اين هردو بودند . و گفت : چون حق را به علم خويش دانستم ، گفتم اگر به کفايت او تو را بس نيست به کفايت هيچ کس تو را بسنده نبود ، تا جوارح را در خدمت آوردم . هرگاه که يکی کاهلی کردی به ديگر اندام مشغول شدمی تا بايزيد شد . و گفت : خواستم تا سخت ترين عقوبتی بر تن خود بدانم که چيست . هيچ چيز بدتر از غفلت نديدم و آتش دوزخ با مردان آن نکند که يک ذره غفلت کند . و گفت : سالهاست تا نماز می کنم و اعتقادم در نفس به هر نمازی بوده ناپاکی و ما در همه عمر خود غسلی نکرديم در پاکی . و گفت : اگر در همه عمر از بايزيد اين کلمه درست آيد از هيچ باک ندارد . و گفت : اگر فردا مرا در عرصات گويند چرا نکردی دوست تر دارم از آنکه گويند چرا کردی. يعنی هرچه کنم در وی منی من بود و منی شرک است و شرکت بدتر از گناه است ، مگر طاعتی بر من رود که من در ميان نباشم . و گفت : خدای تعالی بر اسرار خلق مطلع است به هر سر که نگرد خالی بيند مگر سر بايزيد که از خود پر بيند. و گفت : ای بسا کسا که به مانزديک است و از مادور است و ای بسا کسی که از ما دور است و به ما نزديک است . و گفت : در خواب ديدم که زيادت می خواستم از حق تعالی . پس از توحيد بيدار شدم ، گفتم : يارب ! زيادت نمی خواهم بعد از توحيد . و گفت : حق را به خواب ديدم ، مرا گفت : يا بايزيد ! چه می خواهی ؟ گفتم : آن می خواهم که تو می خوهی . فرمود که من تو را هستم چنانکه تو مرا هستی . و گفت : حق را به خواب ديدم . پرسيدمکه راه به تو چونست . گفت : ترک خود گوی که به من رسيدی . و گفت : خلق پندارند که من چون ايشان يکی ام . اگر صفت من در عالم غيب بينند همه هلاک شوند . و گفت : مثل من چون مثل درياست که آن را نه عمق پديد است نه اول و آخر پيداست . و يکی از وی پرسيد : که عرش چيست ؟ گفت منم . و گفت : کرسی چيست ؟ گفت : منم. و گفت : لوح و قلم چيست ؟ گفت : منم. گفتند :خدای را بندگانند بدل ابراهيم و موسی و عيسی صلوات الله عليهم اجمعين . گفت : آن همه منم . گفتند : می گويند که خدای را بندگان اند بدل جبرئيل و ميکائيل و اسرافيل . گفت : آن همه منم . مرد خاموش شد . بايزيد گفت : بلی ! هرکه در حق محو شد و به حقيقت هرچه هست رسيد ، همه حق است . اگر آنکس نبود حق همه خود را بيند عجب نبود . والله اعلم واحکم .

معراج شيخ بايزيد قدس الله روحه العزيز اين را بياريم و ختم کنيم . شيخ گفت : به چشم يقين در حق نگريستم . بعد از آنکه مرا از همه موجودات به درجه استغنا رسانيد و به نور خود منور گردانيد و عجايب اسرار بر من آشکارا کرد ، و عظمت هويت خويش بر من پيدا آورد . من از حق بر خود نگرستم و در اسرار و صفات خويش تامل کردم . نور من در جنب نور حق ظلمت بود ، عظمت من در جنب عظمت حق عين حقارت گشت ، عزت من در جنب عزت حق عين پندار شد . آنجا همه صفا بود و اينجا همه کدورت . باز چون نگاه کردم ، بود خود به نور او ديدم ، عزت خود از عظمت و عزت او دانستم . هرچه کردم به قدرت او توانستم کرد . ديده قالبم هرچه يافت از او يافت . به چشم انصاف و حقيقت نظر کردم همه پرستش خود از حق بود ، نه از من . و من پنداشته بودم که منش می پرستم . گفتم : بار خدايا چيست ؟ گفت :آن همه منم و نه غير من . يعنی مباشر افعال تويی ليکن مقدر و ميسر تو منم تا توفيق من روی ننمايد از طاعت تو چيزی نيايد . پس ديده من از واسطه ديدن او از من ديده بردوخت و نگرش به اصل کار و هويت خويش در آموخت ، و مرا ازبود خود ناچيز کرد و به بقای خويش باقی گردانيد و عزيز کرد خودی خود بی زحمت وجود من به من نمود ، لاجرم حق مرا حقيقت بيفزود . از گوش کوشش بياگندم و زبان نياز در کام تا مرادی کشيدم و علم کسبی بگذاشتم و زحمت نفس اماره از ميان برداشتم - بی آلت ، مدتی قرار گرفتم و فضول از راه اصول به دست توفيق برفتم . حق را بر من بخشايش آمد . مرا علم ازلی داد و زبانی از لطف خود در کام من نهاد و چشم از نور خود بيافريد . همه موجودات را به حق بديدم . چون به زبان لطف با حق مناجات کردم و از علم حق علمی به دست آوردم و به نور او بدو نگريستم ، گفت ای همه بی همه با همه مستغنی نشوم ، و توبی من مرا باشی به از آنکه من بی تو خود را باشم ، و به تو با تو سخن گويم بهتر که بی تو با نفس خود گويم . گفت : اکنون شريعت را گوش دار و پای از حد امر و نهی در مگذار تا سعيت به نزد ما مشکور باشد . گفتم :از آنجا که مرا دين است و دلم را يقين است تو اگر شکر گويی از خود گويی به از آنکه رهی ، واگر مذمت کنی تو از عيب منزهی . مرا گفت : از که آموختی ؟ گفتم :سايل به داند از مسئول که هم مراد است و هم مريد ، و هم مجاب است و هم مجيب . چون صفای سر من بديد ، پس دل من ندا از رضای حق بشنيد ، و رقم خشنودی بر من کشيد ، و مرا منور گردانيد و از ظلمت نفس و از کدورات بشريت درگذرانيد . دانستم که بدو زنده ام و از فضل او بساط شادی در دل افگندم . گفت: هرچه خواهی بخواه . گفتم : تو را خواهم که از فضل فاضلتری و ازکرم بزرگتری و از توبه تو قانع گشتم ، چون تو مرا باشی منشور فضل و کرم در نوشتم ، از خودم بازمدار ، و آنچه ما دون توست در پيش من ميار . زمانی مرا جواب نداد ، پس تاج کرامت بر فرق من نهاد و مرا گفت : حق می گويی و حقيقت می جويی ، از آنچه حق ديدی و حق شنيدی . گفتم : اگر ديدم به تو ديدم ، و اگر شنيدم به تو شنيدم . نخست تو شنيدی . باز من شنيدم . و بروی ثناها گفتم . لاجرم از کبريا مرا بر داد تا در ميادين عز او می پريدم و عجايب صنع او می ديدم . چون ضعف من بدانست و نياز من بشناخت مرا به قوت خود قوی گردانيد و به زينت خود بياراست و تاج کرامت بر سر من نهاد ، و درسرای توحيد بر من بگشاد . چون مطلع شد که صفات من در صفات او برسيد از حضرت خود مرا نام نهاد و به خودی خود مرا تشريف داد و يکتايی پديد آمد ، دويی برخاست و گفت : رضای ما آن است که رضای توست ورضای تو آن است که رضای ماست سخن تو آلايش نپذيرد و منی تو کس بر تو نگيرد . پس مرا زخم غيرت بچشانيد و بازم زنده گردانيد . از کوزه امتحان خالص بيرون آمدم تا گفت : لمن الملک . گفتم : تو را . گفت : لمن الحکم . گفتم : تو را . گفت : لمن الاختيار . گفتم : تو را . چون سخن همان بود که در بدايت کار شنود خواست که مرا بازنمايد که اگر سبق رحمت من نبودی خلق هرگز نياسودی و اگر محبت نبودی قدرت دمار از همه برآوردی . به نظر قهاری به واسطه جباری به من نگريست . نيز از من کسی اثری نديد . چون در مستی خويش خود را به همه واديها در انداختم و به آتش غيرت تن را بر همه بوته ها بگداختم و اسب طلب در فضای صحرا بتاختم ، به از نياز صيدی نديدم ، و به از عجز چيزی نيافتم . و روشنتر از خاموشی چراغی نديدم . و سخن به از بی سخن نشنيد م . ساکن سرای سکوت شدم و سدره صابری در پوشيدم تا کار به غايت رسيد . ظاهر و باطن مرا از علت بشريت خالی ديد . فرجه ای از فرج در سينه ظالمانی من گشاد و مرا از تجريد و توحيد زبانی داد . لاجرم اکنون زبانم از لطف صمدانی است و دلم از نور ربانی است و چشم از صنع يزدانی است . به مدد او می گويم . و به قوت او می گيرم . چون بدو زنده ام هرگز نميرم . چون بدين مقام رسيد م اشارت من ازلی است و عبارت من ابدی است . زبان من زبان توحيد است و روان من روان تجريد است . نه از خود می گويم تا محدث باشم يا به خود می گويم تا مذکر باشم . زبان را او می گرداند بدانچه خواهد و من در ميان ترجمانی ام . گوينده به حقيقت او است نه منم . اکنون چون مرا بزرگ گردانيد مرا گفت : که خلق می خواهند که تو را ببينند . گفتم : من نخواهم که ايشان را ببينم . اگر دوست داری که مرا پيش خلق بيرون آوری من تو را خلاف نکنم . مرا به وحدانيت خود بيارای تا خلق تو چون مرا ببيند و در صنع تو نگرند صانع را ديده باشند و من در ميان نباشم . اين مراد به من داد و تاج کرامت بر سر من نهاد و از مقام بشريتم در گذرانيد . پس گفت : پيش خلق من آی ! يک قدم از حضرت بيرون نهادم . به قدم دوم از پای درافتادم . ندايی شنيدم که دوست مرا بازآريد که او بی من نتواند بودن ، و جز به من راهی نداند . و گفت : چون به وحدانيت رسيدم و آن اول لحظت بود که به توحيد نگرستم ، سالها در آن وادی به قدم الهام دويدم تا مرغی گشتم . چشم او از يگانگی ، پر او از هميشگی . در هوای چگونگی می پريدم . چون از مخلوقات غايب گشتم . گفتم : به خالق رسيدم . پس سر از وادی برآوردم . کاسه ای بياشاميدم که هرگز تا ابد ازتشنگی او سيراب نشدم . پس سی هزار سال در فضای وحدانيت او پريدم و سی هزار سال ديگر در الوهيت پريدم و سی هزار سال ديگر در فردانيت . چون نود هزار سال به سرآمد بايزيد را ديدم و من هرچه ديدم همه من بودم . پس چهارهزار بايده بريدم و به نهايت رسيدم . چون نگه کردم خود را ديدم در بدايت درجه انبيا . پس چندانی در آن بی نهايتی برفتم که گفتم بالای اين هرگز کسی نرسيده است و برتر ازين مقام ممکن نيست . چون نيک نگه کردم سر خود بر کف پای يکی نبی ديدم . پس معلوم شد که نهايت حال اوليا بدايت احوال انبيا است ، نهايت انبيا را غايت نيست . پس روح من برهمه ملکوت بگذشت و بهشت و دوزخ بدو نمودند و به هيچ التفات نکرد و هرچه در پيش او آمد طاقت آن نداشت و به جان هيچ پيغمبر نرسيد ، الا که سلام کرد ، چون به جان مصطفی عليه السلام رسيد . آنجا صدهزار دريای آتشين ديد بی نهايت ،و هزار حجاب از نور که اگر به اول دريا قدم نهادمی بسوختمی و خود را به باد بر دادمی تا لاجرم از هيبت و دهشت چنان مدهوش گشتم که هيچ نماندم . هرچند خواستم تا ميخ طناب خيمه محمد رسول الله بتوانم ديد زهره نداشتم . با آنکه به حق رسيدم زهره نداشتم به محمد رسول الله بتوانم ديد زهره نداشتم . با آنکه به حق رسيدم زهره نداشتم به محمد رسيدن . يعنی هرکسی بر قدر خويش به خدای توانند رسيد که حق با همه است . اما محمد در پيششان در حرم خاص است . لاجرم تاوادی لااله الا الله قطع نکنی به وادی محمد رسول الله نتوانی رسيد ، و در حقيقت هردو وادی يکی است چنانکه آن معنی که گفتم : مريد بوتراب حق را می ديديد و طاقت ديدار بايزيد نداشت . پس بايزيد گفت : الهی ! هرچه ديدم همه من بودم . با منی مرا به تو راه نيست و از خودی خود مرا گذر نيست . مرا چه بايد کرد ؟ فرمان آمد که : خلاص تو از خلاص تو از تويی تو در متابعت دوست ماست محمد عربی ديده را به خاک قدم او اکتحال کن و بر متابعت او مداومت نمای . تعجب از قومی دارم که کسی را چندين تعظيم نبوت بود، آنگاه سخن گويد به تحت لوای محمد عليه الصلوة و السلام باشند . گفت : به خدايی خدای که لوای من از لوای محمد زيادت است که پيغامبران و خلايق در تحت لوای من باشند . يعنی چون منی را نه در آسمان مثل يابند و نه در زمين صفتی دانند . صفات من در غيبت است ، و آنکه در سراپرده غيب است از او سخن گفتن جهل محض است و سراسر همه غيبت است . چون کسی چنين بود ، چگونه اين کس ، اين کس بود ؟ بل که اين کس را زيان حق بود و گوينده نيز حق بود . گفت : آن که نطق او بی نطق و بی تمتع و بی يبصر بود . تا لاجرم حق بر زبان بايزيد سخنی گويد و آن ، آن بود که :لوائی اعظم من لواء محمد . بلی ! پديد آيد ، روادار ، که :لوائی اعظم من لواءمحمد و سبحانی ما اعظم شانی از درخت نهاد بايزيد پديد آيد . و اعلم و احکم .


مناجاة شيخ بايزيد قدس الله روحه العزيز بايزيد را مناجاتی است . بارخدايا ! تا کی ميان من و تو تويی بود ؟ منی از ميان بردار تا منيت من به تو باشد ، تا من هيچ نباشم . و گفت : الهی !تا با توام بيشتر از همه ام و تا با خودم کمتر از همه ام . و گفت : الهی !مرا فقر و فاقه به تو رسانيد و لطف تو آن را زايل نگردانيد . و گفت : الهی !مرا زاهدی نمی بايد ، و قرايی نمی بايد ، و عالمی نمی بايد . اگر مر از اهل چيزی خواهی گردانيد از اهل شمه ای از اسرار خود گردان ، وبه درجه دوستان خود برسان . الهی ! ناز به تو کنم و ازتوبه تو رسم . الهی ! چه نيکوست واقعات الهام تو برخطرات دلها ، و چه شيرين است روش افهام تو در راه غيبها ، و چه عظيم است حالتی که خلق کشف نتوانند کرد ، و زبان وصف آن دوست دارم . من بنده عاجز و ضعيف و محتاج . عجب آنکه تو مرا دوست داری و تو خداوندی و پادشاه مستغنی . و گفت : الهی !که می ترسم اکنون به تو چنين شادم چگونه شادمان نباشم اگر ايمن گردم . نقل است که بايزيد هفتاد بار به حضرت عزت قرب يافت . هربار که بازآمدی زناری برستی و باز بريدی . عمرش چون به آخر آمد درمحراب شد ، و زناری بربست ، و پوستينی داشت باژگونه در پوشيد و کلاه باژگونه برسرنهاد ، و گفت : الهی !رياضت همه عمر نمی فروشم و نماز همه شب عرضه نمی کنم ، و روزه همه عمر نمی گويم ، و ختمهای قرآن نمی شمرم . و اوقات و مناجات و قربت بازنمی گويم . تو می دانی که به هيچ بازنمی نگرم ، و اين که به زبان شرح می دهم نه از تفاخر و اعتماد است بل که شرح می دهم که از هرچه کرده ام ننگ دارم و اين خلعتم تو داده ای که خود را چنين می بينم . آن همه هيچ ننگ می دارم . و اين خلعت تو داده ای که خود را چنين می بينم . آن همه هيچ است . همان انگار که نيست . ترکمانی ام هفتاد ساله ، موی در گبری سفيد کرده. از بيابان اکنون برمی آيم و تنگری تنگری می گويم . الله الله گفتن اکنون می آموزم ، زنار اکنون می برم ، قدم در دايره اسلام اکنون می زنم ، زبان به شهادت اکنون می گردانم کار توب ه علت نيست . قبول تو به طاعت نه و رد توبه معصيت نه . من هرچه کردم هبا انگاشتم تو نيز هرچه ديدی از من که پسند حضرت تو نبود خط عفو بر وی کش ، و گرد معصيت را از من فروشوی که من گرد پندار طاعت فروشستم . نقل است که شيخ در ابتدا الله الله بسيار گفتی . در حالت نزع همان الله می گفت پس و گفت : الهی !هرگز تو را ياد نکردم ، مگر به غفلت ، و اکنون که جان می رود از طاعت تو غافل ام . ندانم تا حضور کی خواهد بود . پس در ذکر و حضور جان بداد . آن شب که او وفات کرد بوموسی حاضر نبود . گفت :به خواب ديدم که عرض را بر فرق سرنهاده بودم و می بردم . تعجب کردم . بامداد روانه شدم تا با شيخ بگويم . شيخ وفات کرده بود و خلق بی قياس از اطراف آمده بودند . چون جنازه برداشتندمن جهد کردم تا گوشه جنازه به من دهند البته به من نمی رسيد ، بی صبر شدم ، در زير جنازه رفتم ، و بر سر گرفتم و می رفتم . و مرا آن خواب فراموش شده بود . شيخ را ديدم که گفت : يا بوموسی ! اينک تعبير آن خواب که دوش ديدی که عرض بر سرگرفته بودی آن عرش اين جنازه بايزيد است . نقل است که مريدی شيخ را به خواب ديد . گفت : از منکر و نکير چون رستی ؟ گفت :چون آن عزيزان از من پرسيدند گفتم : شما را ازين سوال مقصودی برنيايد ،به جهت آنکه اگر گويم خدای من اوست اين سخن از من هيچ نبود . لکن بازگرديد و از وی پرسيد که من او را کيم ؟ آنچه او گويد آن بود که اگر من صدبار گويم خداوندم اوست تا او مرا بنده خود نداند فايده نبود . بزرگی او را به خواب ديد . گفت : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : از من پرسيد :ای بايزيد چه آوردی ؟ گفتم : خداوندا ! چيزی نياوردم . حق تعالی فرمود ولا ليلةاللبن . آن شب شير شرک نبود . گفت :شبی شير خورده بودم و شکمم به درد آمد . حق تعالی با من بدين قدر عتاب فرمود . يعنی جز از من چيزی ديگر بر کار است . نقل است که شيخ را دفن کردند . مادر علی که زن احمد خضرويه بود به زيارت شيخ آمد . چون از زيارت او بازگشت گفت : می دانيد که شيخ بايزيد که بود ؟ گفتند : تو به دانی . گفت : شبی در طواف کعبه بودم ، ساعتی بنشستم ، در خواب شدم ، چنان ديدم که مرا بر اسمان بردند و تا زير عرش بديدم و آنجا که زير عرش بود بيابانی ديدم که پهنا و بالای آن پديد نبود و همه بيابان گل و رياحين بود . بر هر برگ گلی نوشته بود که ابويزيد وليی . نقل است که بزرگی گفت : شيخ را به خواب ديدم . گفتم : مرا وصيتی کن . گفت : مردمان در دريايی بی نهايت اند . دوری از ايشان کشتی است . جهد کن تا در اين کشتی نشينی و تن مسکين را از اين دريا برهانی . نقل است که کسی شيخ را به خواب ديد . گفت : تصوف چيست ؟ گفت : در آسايش برخود ببستن و در پس زانوی محنت نشستن . و چون شيخ ابوسعيد ابوالخير به زيارت شيخ آمد . ساعتی بايستاد ، چون بازمی گشت گفت : اين جايی است که هرکه چيزی گم کرده باشد در عالم اينجا بازيابد . رحمةالله عليه و الله تعالی اعلم واحکم .