تذکرة الاولياء/ذکر ابوسليمان دارائی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه ذکر ابوسليمان دارائی قدس الله روحه  از عطار نیشابوری ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه
تذکرة الاولياء


آن مجرد باطن و ظاهر ، آن مسافر غايب و حاضر ،آن در ورع و معرفت عامل ، آن درصد گونه صفت کامل ، آن در دريای دانايی ، ابوسليمان دارائی رحمةالله عليه ، يگانه وقت بود و از غايت لطف او را ريحان القلوب گفته اند . و در رياضت صعب و جوع مفرط شانی نيکو داشت چنانکه او را بندار الجايعين گفتندی که هيچ کس از اين امت بر جوع آن صبر نتوانست کرد که وی ، و در کلماتی است عالی واشارتی لطيف و ديگر دارا ، ديهی است در دمشق ، او از آنجا بود . احمد حواری که مريد او بود گفت :شبی در خلوت نماز می کردم و در آن ميانه راحتی عظيم يافتم . ديگر روز با سليمان گفتم . گفت : ضعيف مردی ای که تو را هنو زخلق در پيش است تا در خلا ديگرگونه ای و در ملا ديگرگونه ، و در دو جهان هيچ چيز را آن خطر نيست که بنده را از حق تواند باز داشت . و ابوسليمان گفت : شبی در مسجد بودم و از سرما آرامم نبود . در وقت دعا دعا ي: دست پنهان کردم . راحتی عظيم از راه اين دست به من رسيد . هاتفی آواز داد : يا باسليمان آنچه روزی آن دست بود ، که بيرون کرده بودی ، داديم . اگر دست ديگر بيرون بودی ، نصيب وی بدادمانی . سوگند خوردم که هرگز دعا نکنيم به سرما و گرما مگر هردو دست بيرون کرده باشم . پس گفت : سبحان آن خدايی که لطف خود در بی کامی و بی مرادی تعبيه کرده است . و گفت : وقتی خفته ماندم ورد من فوت شد . حوری ديدم که مرا گفت خوش می خسبی . پانصد سال است که مرا می آرايند در پرده از برای تو . و گفت : شبی حوری ديدم که از گوشه ای در من خنديد ، و روشنی او به حدی بود که وصف نتوان کرد . وصف زيبايی او به جايی که در عبارت نمی گنجد . گفتم : اين روشنی و جمال از کجا آوردی ؟ گفت : شبی قطره ای چند از ديده باريدی. از آن ، روی من شستند . اين همه از آن است که آب چشم شما گلگونه رويهای حوران است ، هرچند بيشتر از خوبتر . و گفت : مرا عادت بود به وقت نان خوردن نان و نمک خوردمی . شبی درر آن نمک يک کنجد بود که خورده آمد . يکسال وقت خود گم کردم . جايی که کنجدی نمی گنجد صد هزار شهوت با دل تو ندانم چه خواهد کرد . و گفت : دوستی داشتم که هرچه خواستمی . بدادی . يکبار چيزی خواستم ، گفت : چند خواهی ؟ حلاوت دوستی از دلم برفت . و گفت : برخليفه انکار کردم . دانستم که سخن من شنود و از آن نه انديشيدم ، لکن مردمان بسيار بودند . ترسيدم که مرا بينند و صلابت به نظر خلق در دل من شيرين شود . آنگاه بی اخلاص گشته شوم . و گفت : مريدی ديدم به مکه ، هيچ نخوردی الا آب زمزم . گفتم : اگر اين آب خشک شود چه خوری؟ پس برخاست و گفت : جزاءک الله خيرا . مرا راه نمودی که چندين سال زمزم پست بودم . اين بگفت و برفت . احمد حواری گفت : ابوسليمان در وقت احرام لبيک نگفتی . گفت : حق تعالی به موسی عليه السلام وحی کرد که ظالمان امت خود را بگوی تا مرا ياد نکنند کههرکه ظالم بود و مرا ياد کند من او را به لعنت ياد کنم . پس گفت : شنيده ام که هرکه نفقه حج از مال شبهت کند آنگاه گويد لبيک ! او را گويند : لالبيک و لاسعيدک حتی ترد ما فی يديک . نقل است که پسر فضيل طاقت شنيدن آيت عذاب نداشتی . از فضيل پرسيدند : پسر تو به درجه خوف به چه رسيد ؟ گفت : به اندک گناه . اين با سليمان گفتند : گفت :کسی را خوف بيش بود از بسياری گناه بود ، نه از اندکی گناه . نقل است که صالح عبدالکريم گفت : رجا و خوف در دل دو نور است. با او گفتند : از اين هر دو کدام روشنتر ؟ گفت : رجا. اين سخن را به بوسليمان رسانيدند . گفت : سبحان الله ! اي« چگونه سخنی است که ما ديده ايم ، که از خوف تقوی و صوم و صلوة و اعمال ديگر می خيزد و از رجا نخيزد . پس چگونه روشنتر بود ؟ و گفت : من می ترسم از آتشی که آن عقوبت خدا است ، يآ می ترسم از خدايی که عقوبت او آتش است . و گفت : اصل همه چيزها در دنیا واخرت خوف است .از حق تعالی بود هر گاه که رجا بر خوف غالب آید دل فساد یابد ، وهر گاه که خوف در دل دایم بود خشوع بر دل ظاهر گردد،وهر دایم نگرددوگاه گاه بر دل خوفی می گذرد ،هرگز دل راخشوع حاصل نیاید. وگفت:هرگزاز دلی خوف جدا نشود که نه آن دل خراب گردد. ویک روز احمد حواری را گفت :چون مردمان را بینی که بر جا عمل می کنند ،اگر توانی که تو بر خوف عمل کنی بکن .لقمان پسر خود را گفت بترس ازخدای ترسیدنی که در او ناامید نشوی از رحمت او ، و اميد دار به خدای اميد داشتی که در او ايمن نباشی از مکر او . و گفت : چون دل خود را در شوق اندازی بعد ز آن در خوف انداز ، تا آن شوق را خوف از راه برگير . يعنی تو اين تو اين ساعت به خوف محتاجتری از آنکه به شوق . و گفت : فاضلترين کارها خلاف رضای نفس است و هرچيزی را علامتی است . علامت خذلان دست داشتن از گريه است و هرچيزی را زنگاری است و زنگار نور دل سير خوردن است . و گفت : احتلام عقوبت است. از آن جهت می گويد علامت سيری است . و گفت : هرکه سير خورد شش چيز به وی درآيد . عبادت را حلاوت نيابد ، و حفظ وی در يادداشت حکمت کم شود ، و از شفقت برخلق محروم ماند که پندارد که همه جهانيان سيراند ، و عبادت بر وی گران شود ، و شهوات بر وی زيادت گردند ، و همه مومنان گرد مساجد گردند و او گرد مزابل گردد. و گفت : جوع نزديک خدای از خزانه ی است مدخر که ندهد به کسی الا بدان که او را دوست دارد . و گفت : چون آدمی سير خورد جمله اعضای او به شهوات گرسنه شد ، و چون گرسنه باشد جمله اعضای او از شهوات سير گردد. يعنی تا شکم سير نبود هيچ شهوت ديگر آرزو نکند . و گفت : گرسنه کليد آخرت است ، و سيری کليد دنيا . و گفت : گرسنگی کليأ آخرت است ،و سيری کليد دنيا. و گفت : هرگاه که تو را حاجتی بود از حوايج دنيآ و آخرت ، هيچ مخور تا آن وقت که آن حاجت روا بود از بهر آنکه خوردن عقل را متغعير گرداند ، و حاجت خواستن زا متغير ، متغير بود . پس بر تو باد که بر جوع حرص کنی که جوع نفس را ذليل کند و دل را رقيق کند و علم سماوی بر تو ريزد . و گفت : اگر يک لقمه از حلال شبی کمتر خوردم دوست تر دارم از آنکه تا روز نماز کنم . زيرا که شب آن وقت درآيد که آفتاب فرو شود . و شب دل مومنان آن وقت آيد که معده از طعام پر شود . و گفت : صبر نکند از شهوات دنيا ، مگر نفسی که در دل او نوری بود که به آخرتش مشغول می دارد . و گفت : چون بنده صبر نکند بر آنکه دوست تر دارد چگونه صبر کند بر آنکه دوست ندارد . و گفت : بازنگشت آنکه بازگشت الا از راه ، که اگر برسيدی بازنگشتی ابدا. و گفت : خنک آنکه در همه عمر خويش يک خطوه ای به اخلاص دست دادش. و گفت : هرگاه که بنده خالص شود از بسياری وسواس و ريا نجات يابد . و گفت : اعمال خالص اندکی است . و گفت : اگر صادقی خواهد که صفت کند آنچه در او بود زبانش کار نکند . و گفت : صدق با زبان صادقان به هم برفت و باقی ماند بر زبان کاذبان . و گفت : هرچيزی را که بينی زيوری است ، و زيور صدق خشوع است . و گفت : صدق را مظنه خويش ساز و حق را هميشه شمشير خويش ساز ، خدای را غايت طلب خويش دان . و گفت : قناعت از رضا به جای ورع است از زهد . اين اول رضا است و آن اول زهد . و گفت : خدای را بندگان اند که شرم می دارند که با او معاملت کنند به صبر پس معاملت می کنند به رضا . يعنی در صبر کردن معنی آن بود که من خود صبورم ، اما در رضا هيچ نبود و چنانکه دارد چنان باشد . صبر به تو تعلق دارد و رضا بدو . و گفت : راضی بودن و رضا آن است که از خدا بهشت نخواهی و از دوزخ پناه نطلبی . و گفت : من نمی شناسم زهد را حدی ، و ورع را حدی ، و رضا را حدی و غايتی ، ولکن راهی از او می دانم. و گفت : از هر مقامی حالی به من رسيد ، مگر از رضا که به جز بويی از او به من نرسيد با اين همه اگر خلق همه عالم را به دوزخ برند و همه به کره روند من به رضا روم زيرا که اگر رضای من نيست درآمدن به دوزخ رضای او هست . و گفت : ما در رضا به جايی رسيديم که اگر هفت طبقه دوزخ در چشم راست ما نهند در خاطر مانگذرد که چرا در چشم چپ ننهادند . و گفت : تواضع آن است که در عمل خويشت هيچ عجب پديد نيايد . و گفت : هرگز بنده تواضع نکند تا وقتی که نفس خويش را نداند ، و هرگز زهد نکند تا نشناسد که دنيا هيچ نيست و زهد آن است که هرچه تو را از حق تعالی باز دارد ترک آن کنی . و گفت : علامت زهد آن است که اگر کسی صوفی در تو پوشد که قيمت آن سه درم بود ، در دلت رغبت صوفی نبود که قيمتش پنج درم بود . و گفت : بر هيچ کس به زهد گواهی مده ، به جهت آن که او در دل غايب است از تو و در ورع حاضر است . و گفت : ورع در زبان سخت تر از آن است که سيم و زر در دل . و گفت : حصن حصين نگاه داشت زبان است و مغز عبادت گرسنگی است ، و دوستی دنيا سر همه خطا هاست . و گفت : تصوف آن است که بر وی افعال می رود که جز خدای نداند و پيوسته با خدای بود چنانکه جز خدای نداند . و گفت : تفکر در دنيا حجاب آخرت است و تفکر در آختر ثمره حکمت و زندگی دلهاست . و گفت : از غيرت ، علم زيادت شود و از تفکر خوف . و در پيش او کسی ذکر معصيتی کرد . او زار بگريست ، وگفت : به خدای که در طاعت چندان آفت می بينم که به آن معصيت حاجت نيست . و گفت : عادت کنيد چشم را به گريه و دل را به فکرت . و گفت : اگر بنده به هيچ نکريد مگر برآنکه ضايع کرده است از روزگار خويش تا اين غايت ، او را اين اندوه تمام است تا به وقت مرگ . و گفت : هرکه خدای را شناخت دل را فارغ دارد و به ذکر او مشغول شود و به خدمت او ، و می گريد بر خطاهای خويش . و گفت : در بهشت صحراهاست . چون بنده به ذکر مشغول شود ، درختان می کارند به نام او تا آنگاه که بس کند . آن فريشته را گويند چرا بس کرديد ؟ گويند وی بس کرد . و گفت : هرکه پند دهنده ای می خواهد گو در اختلاف روز و شب نگر. و گفت : هرکه در روز نيکی کند در شب مکافات يابد و هرکه در شب نيکی کند در روز مکافات يابد . و گفت : هرکه به صدق از شهوت بازايستد حق تعالی از آن کمتر است که او را عذاب کند و آن شهوات را از دل او ببرد . و گفت : هرکه به نکاح و سفر و حديث نوشتن مشغول شود روی به دنيا آورد ، مگر زنی نيک که او از دنيا نيست بلکه از آخرت است . يعنی تو را فارغ دارد تا به کار آخرت پردازی اما هرکه تو را از حق بازدارد از مال و اهل و فرزند شوم بود . و گفت : هر عمل که آن را در دنيا به نقد ثواب نيابی بدانکه آن را در آخرت نخواهی يافت . يعنی راحت قبول آن طاعت بايد که اينجا به تو رسد . و گفت : آن يک نفس سرد که از دل درويشی برآيد به وقت آروزويی که از يافت آن عاجز بود فاضلتر از هزار ساله طاعت و عبادت توانگر. و گفت : بهترين سخاوت آن است که موافق حاجت بود . و گفت : آخر اقدام زاهدان اول اقدام متوکلان است . و گفت : اگر غافلان بدانند که از ايشان چه فوت می شود از آنچه ايشان در آن اند جمله به مفاجات سختی بميرند . و گفت : حق تعالی عارف را بر بستر خفته باشد که بر وی سر بگشايد و روشن کند آنچه هرگز نگشايد ايستاده را در نماز. و گفت : عارف را چون چشم دل گشاده شد چشم سرشان بسته شود ، جز ا و هيچ نبينند چنانکه هم او گفت نزديک ترين چيزی که بدان قربت جويند به خدای تعالی آن است که بدانی که خدای تعالی بر دل تو مطلع است . ا ز دل تو داند که از دنيا و آخرت نمی خواهی الا او را . و گفت : اگر معرفت را صورت کنند برجايی هيچ کس ننگرد در وی الا کی بميرد از زيبايی و جمال او و از نيکويی و از لطف او و تيره گردد همه روشنيها در جنب نور او . و گفت : معرفت به خاموشی نزديک تر است که به سخن گفتن و دل مومن روشن است به ذکر او وذکر او غذای او است . و انس راحت او ، و حسن معاملت او تجارت او ، و شب بازار او ، و مسجد دکان او و عبادت کسب او ، و قرآن بضاعت او ، و دنيا کشتزار او و قيامت خرمنگاه او ، و ثواب حق تعالی ثمره رنج او . و گفت : بهترين روزگار ما صبر است و صبر بر دو قسم است . صبری است بر آنچه کاره آنی در هرچه اوامر حق است ولازم است گزاردن و صبری است از آنچه طالب آنی در هرچه تو را هوا بر آن دعوت کند و حق تو را از آن نهی کرده است . و گفت : خيری که در او شر نبود شکر است در نعمت و صبر است در بلا . و گفت : هرکه نفس خود را قيمتی داند هرگز حلاوت خدمت نيابد . و گفت : اگر مردم گرد آيند تا مرا خوار کنند چنانکه من خود را خوار گردانيدم نتوانند ، و اگر خواهند که مرا عزيز گردانند چنانکه من خود را نتوانند . يعنی خواری من در معصيت است و عز من در طاعت است . و گفت : هرچيزی را کاوينی است و کاوطن بهشت ترک دنيا کردن است و هرچه در دنيا است . و گفت : در هر دلی که دوستی دنيا قرار گرفت دوستی آخرت از آن دل رخت برداشت . و گفت : چون حکيم ترک دنيا کرد دنيا را به نور حکمت منورکرد . و گفت : دنيا نزديک خدای کمتر است از پر پشه ای . قيمت آن چه بود تا کسی در وی زاهد شود . و گفت : هرکه وسيلت جويد به خدای به تلف کردن نفس خويش خدای نفس او را بر وی نگاه دارد و او را از اهل جنت گرداند . و گفت : خدای تعالی می فرمايد که بنده من اگر از من شرم داری عيبهای تو را برمردم پوشيده گردانم و زلتهای تو را از لوح محفوظ محو گردانم و روز قيامت در شمار با تو استقصا نکنم . و مريدی را گفت : چون از دوستی خيانتی بينی عتاب مکن ، که باشد در عتاب سخنی شنوی ، که از آن سخت تر . مرطد گفت : چون بيازمودم چنان بود . احمد حواری گفت : يک روز شيخ جامه سفيد پوشيده بود ، گفت : کاشکی دل من در ميان دلها ، چون پيراهن من بودی در ميان جامها. و شيخ جنيد گويد(رحمةالله عليه ) : احتياط وی چنان بود که گفت . بسيار بود که چيزی بر دلم آيد از نکته اين قوم به چند روز آن را نپذيرم الا به دو گواه عدل از کتاب وسنت . و در مناجات گفتی :الهی چگونه شايسته خدمت تو بود آنکه شايسته خدمتگار تو نتواند بود ، يا چگونه اميد دارد به رحمت تو آنکه شرم نمی دارد که نجات يابد از عذاب تو . نقل است که وی صاحب معاذ جيل بود و علم از وی گرفته بود . چون وفاتش نزديک آمد اصحاب گفتند : ما را بشارت ده که به حضرتی می روی که خداوند غفور و رحمان است . گفت : چرا نمی گوييد که به حضرت خداوند ی می روی که او به صغيره ای حساب کند و به کبيره ای عذاب سخت . پس جان بداد . ديگری بعد از وفات او به خوابش ديد . گفت : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : رحمت کرده ، و عنايت نمود در حق من ولکن اشارت اين قوم مرا عظيم زيانمند بو د. يعنی انگشت نمای بودم ميان اهل دين . رحمةالله عليه .