تذکرة الاولياء/ذکر ابوحفص حداد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر يوسف بن الحسين قدس الله روح العزيز ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزيز  از عطار نیشابوری '
تذکرة الاولياء


آن قدوه رجال ، آن نقطه کمال ، آن عابد صادق ، آن زاهد عاشق ، آن سلطان اوتاد ، قطب عالم : ابوحفص حداد ، رحمةالله عليه ، پادشاه مشايخ بود علی الاطلاق ، خليفه حق بود به استحقاق ، و از محتشمان اين طايف بود ، و کسی به بزرگی او نبود در وقت وی ، ور در رياضت و کرامت و مروت و فتوت بی نظير بود و در کشف و بيان يگانه و معلم و ملقن او بی واسطه خدای بود ، عزوجل. و پير بوعثمان حيری بود و شاه شجاع از کرمان به زيارت او آمدو در صحبت او به بغداد به زيارت مشياخ ، و ابتدای او آن بود که بر کنيزکی عاشق بود ، چنانکه قرار نداشت ، او را گفتند : در شارستان نشابور جهودی جادوگر است ، تدبير کار تو او کند . ابوحفص پيش او رفت و حال بگفت . او گفت : تو را چهل روز نماز نبايد کرد و هيچ طاعت و عمل نيکو نبايد کرد و نام خدای بر زبان نشايد راند و نيت نيکو نبايد کرد ، تا من حيلت کنم و تو را به سحر به مقصود رسانم . بوحفص چهل روز چنان کرد . بعد از آن جهود آن طلسم بکرد و مراد حاصل نشد. جهود گفت : بی شک از تو خيری در وجود آمده است و اگر نه مرا يقين است که اين مقصود حاصل شدی . بوحفص گفت : من هيچ چيزی نکردم الا در راه که می آمدم سنگی از راه به پای باز کناره افگندم تا کسی بر او نيفتد . جهود گفت : ميازار خداوندی را که تو چهل روز فرمان او ضايع کنی و او از کرم اين مقدار رنج تو ضايع نکرد . آتشی از اين سخن در دل ابوحفص پديد آمد و چندان قوت کرد که بو حفص به دست جهود توبه کرد و همان آهنگری می کرد و واقعه خود نهان می داشت و هر روز يک دينار کسب می کرد و شب به درويشان دادی و در کليددان بيوه زنان زانداختی - چنانکه ندانستندی - و نماز خفتن دريوزه کردی و روزه بدان گشادی . وقت بودی که در حوضی که تره شستندی بقايای آن در بازا ر می گذشت . اين آيت می خواند : اعوذ بالله من الشيطان الرجيم * بسم الله الرحمن الرحيم * و بدالهم من الله ما لم يکونوا يحتسبون* دلش بدين آيت مشغول شد و چيزی بر وی در آمد و بيخود گذشت . به جای انبر ، دست در کوره کرد و آهن تفسيده بيرون کرد و بر سندان نهاد . شاگردان پتک بزدند ، نگاه کردند ، آهن در دست او ديدند - که می گردانيد . گفتند : ای استاد ! اين چه حال است ؟ او بانگ بر شاگردان زد که بزنيد ! گفتند : ای استاد ! برکجا بزنيم ؟ چون آهن پاک شد ؟ پس بوحفص به خود بازآمد . آهن تافته در دست خود ديد و اين سخن بشنيد که :چون پاک شد برکجا زنيم ؟ نعره بزد و آهن از دست بيفگند و دکان را به غارت داد و گفت : ما چندين گاه خواستيم به تکلف که اين کار رها کنيم و نکرديم تا آنگاه که اين حديث حمله آورد و ما را از ما بستد تو اگر چه من دست از کار می داشتم تا کار دست از من نداشت فايده نبود . پس روی به رياضت سخت نهاد و عزلت و مراقبت پيش گرفت . چنانکه نقل است که در همسايگی او احاديث استماع می کردند . گفتند : آخر چرا نيايی تا سماع احاديث کنی ؟ گفت : من سی سال است تا می خواهم که داد يک حديث بدهم ، نمی توانم داد . سماع ديگر حديث چون کنم ؟ گفتند : آن حديث کدام است ؟ گفت : آنکه می فرمايد :رسول صلی الله عليه و آله وسلم من حسن اسلام المرء ترکه ما لا يعنيه . از نيکويی اسلام مرد آن است که ترک کند چيزی که به کارش نيايد . نقل است که با ياران به صحرا رفته بود و سخن گفت . وقت ايشان خوش گشت . آهويی از کوه بيامد و سر برکنار ابوحفص نهاد . ابوحفص تپانچه بر روی خود می زد و فرياد می کرد . آهو برفت . شيخ به حال خود بازآمد . اصحاب پرسيدند : اين چه بود ؟ گفت : چون وقت ما خوش شد در خاطرم آمد که کاشکی گوسفندی بودی تا بريان کردمانی و ياران امشب پراکنده نشدندی . چون در خاطرم بگذشت آهويی بيامد . مريدان گفتند : يا شيخ ! کسی را با حق چنين حالی بود فرياد کردن و تپانچه زدن چه معنی دارد ؟ شيخ گفت : نمی دانيد که مراد در کنار نهادن از در بيرون کردن است . اگر خدای تعالی به فرعون نيکی خواستی بر مراد او نيل را روان نکردی . نقل است که هر وقت در خشم شدی سخن نيکو گفتی تا خشم او ساکن شدی ، آنگه به سختی ديگر شدی . نقل است که يک روز می گذشت . يکی را ديد متحير و گريان . گفت : تو را چه بوده است ؟ گفت : خری داشتم ، گم شده است و جز آن هيچ نداشتم . شيخ توقف کرد و گفت : به عزت تو که گام برندارم تا خر بدو باز نرسد . در حال خر پديد آمد . ابوعثمان حيری گويد : روزی در پيش ابوحفص می رفتم . ميوپزی چند ديدم پيش او نهاده . يکی برداشتم و در دهان نهادم . حلق مرا بگرفت و گفت : ای خائن !ميويز من بخوردی از چه وجه ؟ گفتم : من از دل تو دانم و بر تو اعتماد دارم و نيز دانستم که هرچه داری ايثار کنی . گفت : ای جاهل !من بر دل خويش اعتماد ندارم ، تو بر دل من چون اعتماد داری . به پاکی حق - که عمری است تا برهراس او می زيم و نمی دانم که از من چه خواهد آمد - کسی درون خويش نداند ، ديگری درون او چه داند . و هم ابوعثمان گويد که با ابوحفص به خانه ابوبکر حنيفه بودم و جمعی اصحاب آنجا بودند ، از درويشی ياد می کردند . گفتم : کاشکی حاضر بودی . شيخ گفت : اگر کاغذی بودی رقعه ای نوشتمی تا بيامدی . گفتم : اينجا کاغذ هست . گفت : خداوند خانه به بازار رفته است . اگر مرده باشد و کاغذ وارث را شده باشد نشايد بر اين کاغذ چيزی نوشتن . بوعثمان گفت: بوحفص را گفتم : مرا چنان روشن شده است که مجلس علم گويم . گفت : تو را چه بدين آورده است ؟ گفتم : مشقت تو بر خلق تا چه حد است ؟ گفت : تا بدان حد که حق تعالی مرا به عوض همه عاصيان در دوزخ کند و عذاب کند روا دارم . گفت : اگر چنين است بسم الله . اما چون مجلس گويی اول دل خود را پند ده و تن خود را ؛ و ديگر آن که جمع آمدن مردم تو را غره نکند که ايشان ظاهر تو را مراقبت کنند و حق تعالی باطن تو را . پس من بر تخت برآمدم . بوحفص پنهان در گوشه ای بنشست . چون مجلس به آخر آمد سايلی برخاست و پيراهنی خواست . در حال پيراهن خود بيرون آوردم و به وی دادم . ابوحفص گفت : يا کذاب انزل من المنبر . فرود آی ای دروغ زن از منبر ! گفتم :چه دروغ گفتم؟ گفت : دعوی کردی که شفقت من بر خلق بيش از آن است که برخود ؛ و به صدقه دادن سبقت کردی تا فضل سابقان تو را باشد ؛ خود را بهتر خواستی . اگر دعوی تو راست بودی زمانی درنگ کردی تا فضل سابقان ديگری را باشد . پس تو کذابی و منبر نه جای کذابان است . نقل است که يک روز در بازار می رفت . جهودی پيش آمد . او در حال بيفتاد و بيهوش شد . چون بهوش آمد از او پرسيدند . گفت : مردی را ديدم لباس عدل پوشيده و خود را ديدم لباس فصضل پوشيده . ترسيدم که نبايد که لباس فضل از سر من برکشند و در آن جهود پوشند ، و لباس عدل از وی برکشند و در من پوشند . و گفت : سی سال چنان بودم که حق را خشمگين می ديدم که در من نگريست . سبحان الله آن چه سوز و بيم بوده باشد او را در آن حال . نقل است که ابوحفص را عزم حج افتاد و او عامی بود و تازی نمی دانست . چون به بغداد رسيد مريدان با هم گفتند : شينی عظيم باشد که شيخ الشيوخ خراسان راترجمانی بايد تا زبان ايشان را بداند . پس جنيد مريدان را به استقبال فرستاد و شيخ بدانست که اصحابنا چه می انديشند . در حال تازی گفتن آغاز کرد - چنانکه اهل بغداد در فصاحت او عجب ماندند - جماعتی از اکابر پيش او جمع آمدند و از فتوت پرسيدند . بوحفص گفت : عبارت شما را است . شما گوييد . جنيد گفت :فتوت نزديک من آن است که فتوت از خود نبينی و آنچه کرده باشی آن را به خود نسبت ندهی که اين من کرده ام . بوحفص گفت : نيکوست آنچه گفتی . اما فتوت نزديک من انصاف دادن و انصاف ناطلبيدن است . جنيد گفت : در عمل آريد اصحابنا . بوحفص گفت : اين به سخن راست نيايد . جنيد چون اين بشنيد گفت : برخيزيد ای اصحابنا که زيادت آورد بوحفص برآدم و ذريت او در جوانمردی . يعنی خطی گرد اولاد آدم بکشيد در جوانمردی ، اگر جوانمردی اين است که او می گويد . و بوحفص اصحاب خويش را عظيم به هيبت و ادب داشتی و هيچ مريد را زهره نبودی که در پيش او بنشستی و چشم بر روی او نيارستی انداخت و پيش او همه برپای بودندی و بی امر او ننشستندی . بوحفص سلطان وار نشسته بودی . جنيد گفت : اصحاب را ادب سلاطين آموخته ای . بوحفص گفت : تو عنوان نامه بيش نمی بينی اما از عنوان دليل توان ساخت که در نامه چيست . پس ابوحفص گفت : ديگی زيره با و حلوا فرمای تا بسازند . جنيد اشارت کرد به مريدی تا بسازد . چون بياورد ابوحفص گفت : بر سر حمالی نهيد تا می برد. چندانکه خسته گردد آنجا بر در هر خانه ای که رسيده باشد آواز دهد ، و هرکه بيرون آيد به وی دهد . حمال چنان کرد و می رفت تا خسته شدو طاقت نماند . بنهاد بر در خانه ای و آواز داد . پيری خداوند خانه بود . گفت : اگر زيره با حلوا آورده ای ، تا دربگشاييم . گفت : آری . دربگشاد و گفت : درآر. حمال گفت : عجب داشتم . از پير پرسيدم که اين چه حال است و تو چه دانستی که ما زيره با و حلوا آورده ايم ؟ گفت : دوش در مناجات اين بر خاطرم بگذشت که مدتی است فرزندان من از من اين می طلبند . دانم که بر زمين نيفتاده باشد . نقل است که مريدی بود در خدمت بوحفص - سخت با ادب - جنيد چند بار در وی نگرست . از آنکه او خوش آمدش پرسيد : چند سال است تا در خدمت شماست ؟ ابوحفص گفت : ده سال است . گفت : ادبی تمام دارد و فری عجب و شايسته جوانی است . ابوحفص گفت : آری ، هفده هزار دينار در راه ما باخته است و هفده هزار ديگر وام کرده ام و در باخته ام ، هنوز زهره آن ندارد که زا ما سخنی پرسد . پس ابوحفص روی به باديه نهاد . گفت : ابوتراب را ديدم در باديه و من شانزده روز هيچ نخورده بودم . بر کنار حوضی رفتم تا آب خورم . به فکری فرورفتم . ابوتراب گفت : تو را چه نشانده است اينجا ؟ گفتم : ميان علم و يقين انتظار می کنم تا غلبه کدام را بود تا يار آن ديگر باشم که غالب باشد . يعنی اگر غلبه علم را بود آب خورم و اگر يقين را بود بروم . بوتراب گفت : کار تو بزرگ شود . پس چون به مکه رسيد جماعتی مسکين را ديد مضطر و فرومانده . خواست که در حق ايشان انعامی کند . گرم گشت . حالتی بر وی ظاهر شد ، دست فرو کرد و سنگی برداشت و گفت : به عزت تو که اگر چيزی به من ندهی جمله قناديل مسجد بشکنم . اين بگفت و در طواف آمد . در حال يکی بيامد و صره ای زر بياورد و بدو داد تا بر درويشان خرج کرد . چون حج بگزارد و به بغداد آمد اصحاب جنيد از او استقبال کردند . جنيد گفت : ای شيخ ! راه آورد ما چه آورده ای ؟ بوحفص گفت : مگر يکی از اصحاب ما چنانکه می بايست زندگانی نمی توانست کرد ؟ اينم فتوح بود که گفتم ارگ از برادری ترک ادبی بينيد آن را عذری از خود برانگيزيد و بی او آن عذر را از خود بخواهيد . اگر بدان عذر غبار برنخيزد و حق به دست تو بود عذر بهتر انگيزد و بی او عذری ديگر از خود بخواه . اگر بدين همه غبار برنخيزد عاذری ديگر انگيز تا چهل بار . اگر بعد از آن غبار برنخيزد و حق به جانب تو باشد و آن چهل عذر در مقابله آن جرم نيفتد بنشين و با خود بگوی که زهی گاو نفس ! زهی گران و تاري: ! زهی خودرای بی ادب ! زهی ناجوانمرد که تويی!برادری برای جرمی چهل عذر از تو خواست و تو يکی نپذيرفتی و همچنان بر سر کار خودی . من دستم از تو شستم . تو دانی . چنانکه خواهی می کن . جنيد چون اين بشنيد تعجب کرد . يعنی از قوت که را تواند بود . نقل است که شبلی چهار ماه بوحفص را مهمانی کرد و هرروز چند لون طعام و چند گونه حلوا آوردی . آخر چون به وداع او رفت گفت : يا شبلی !اگر وقتی به نشابور آيی ميزبانی و جوانمردی به تو آموزم . گفت : يا اباحفص !چه کردمی ؟ گفت : تکلف کردی و متکلف جوانمرد نبود . مهمان را چنان بايد داشت که خود را به آمدن مهمانی گرانی نيايدت و به رفتن شادی نبودت و چون تکلف کنی آمدن او بر تو گران بود و رفتن آسان و هرکه را با مهمان حال اين بود ناجوانمردی بود. پس چون شبلی به نشابور آمد پيش ابوحفص فرود آمد و چهل تن بودند . بو حفص شبانه چهل و يک چراغ برگرفت . شبلی گفت : نه ، گفته بودی که تکلف نبايد کرد . بوحفص گفت : برخيز و بنشان . شبلی برخاست و هرچند جهد کرد يک چراغ بيش نتوانست نشاند . پس گفت : يا شيخ !اين چه حال است ؟ گفت : شما چهل تن بوديت فرستاده حق - که مهمان فرستاده حق بود - لاجرم به نام هريکی چراغی گرفتم برای خدای و يکی برای خود. آن چهل که برای خدای بود نتوانستی نشاند اما آن يکی که از برای من بود نشاندی . تو هرچه در بغداد کردی برای من کردی و من اينچه کردم برای خدای کردم . لاجرم آن تکلف باشد و اين نه . بوعلی ثقفی گويد : بوحفص گفت : هرکه افعال و احوال به هروقتی نسنجد به ميزان کتاب و سنت و خواطر خود را متهم ندارد او را از جمله مردان مشمر . پرسيدند : ولی را خاموش به يا سخن ؟ گفت : اگر سخنگوی آفت سخن داند هرچند تواند خاموش باشد ، اگر چه به عمر نوح بود . و خاموش اگر راحت خاموشی بداند از خدای در خواهد تا دو چند عمر دهدش تا سخن نگويد . گفتند : چرا دنيا را دشمن داری ؟ گفت : از آنکه سرايی است که هر ساعت بنده را در گناهی ديگر می اندازد . گفتند : اگر دنيا بد است تو به نيک است و توبه هم در دنيا حاصل شود . گفت : چنين است . اما به گناهی که در دنيا کرده می آيد . يقينم و در يقين تو نه به شک و بر خطريم . گفتند : عبوديت چيست ؟ گفت : آنکه ترک هرچه توراست بگويی ، و ملازم باشی چيزی را که تو را بدان فرموده اند . گفتند : درويشی چيست ؟ گفت : به حضرت خدای شکستگی عرضه کردن . گفتند : نشان دوستان چيست ؟ گفت : آنکه روزی که بميرد دوستان شاد شوند . يعنی چنان مجرد از دنيا بيرون رود که از وی چيزی نماند که آن خلاف دعی او بود در تجريد . گفتند : ولی کيست ؟ گفت : آنکه او را قوت کرامات داده باشند و او را ازآن غايب گردانيده . گفتند : عاقل کيست ؟ گفت : آنکه نفس خويش اخلاص طلبد . گفتند : بخل چيست ؟ گفت : آنکه ايثار ترک کند د روقت یکه بدان محتاج بود . و گفت : ايثار آن است که مقدم دارای نصيبت برادران بر نصيب خود در کارهای دنيا و آخرت . و گفت : کرم انداختن دنيا است برای کسی که بدان محتاج است و روی آوردن است بر خدای به سبب نيازی که تو را است به حق . و گفت : نيکوترين وسيلتی که بنده بدو تقرب کند به خدای دوام فقر است به همه حالها و ملازم گرفتن سنت در همه فعلها و طلب قوت حلال. و گفت : هرکه خد را متهم ندارد در همه وقتها و همه حالتها و مخالفت خود نکند مغرور بود و هرکه به عين رضا بخود نگرست هلاک شد . و گفت : خوف چراغ دل بود و آنچه در دل بود از خير و شر بدان چراغ توان ديد . و گفت : کسی را فقر درست نيايد تا دادن دوست تر از گرفتن ندارد . و گفت : کسی را نرسد که دعوی فرسات کند ولکن از فراست ديگران ببايد ترسيد . و گفت : هرکه بدهد و بستاند او مردی است ، و هرکه بدهد و نستاند او نيم مردی است ؛ و هرکه ندهد و بستاند او مگسی است ، نه کسی است در وی هيچ خير نيست . بوعثمان حيری گفت : معنی اين سخن از او پرسيدند . گفت : هرکه از خدای بستاند وبدهد به خدای ، او مردی است ، زيرا که او دراين حال خود را نمی بيند در آنچه کند ؛ و هرکه بدهد و نستاند او نيم مردی است زيرا که خود را می بيند در آنچه کند که ناستدن فضلی است ؛ و هرکه ندهد و بستاند او هيچ کسی است ، زيرا که گمان او چنان است که دهنده و ستاننده اوست نه خدای . و گفت : هرکه در همه حال فضل خدای می بيند بر خويشتن اميد می دارم که از هالکان نباشد . و گفت : مبادا که عبادت خدای تو را پشتی بود تا معبود معبود بود . و گفت : فاضلترين چيزی اهل اعمال را مراقبت خويش است با خدای . و گفت : چه نيکوست استغنا به خدای و چه زشت است استغنا با نام . و گفت : هرکه جرعه ای از شراب ذوق چشيد بيهوش شد به صفتی که بهوش نتواند آمد مگر در وقت لقا و مشاهده. و گفت : حال مفارقت نکند از عالم و مفارقت نکند با قبول . و گفت : خلق خبر می دهند از وصول و از قرب و از مقامات عالی و مرا همه آرزوی آن است که دلالت کنند مرا به راهی که آن ره حق بود و اگرهمه يک لحظه بود . و گفت : عبادات در ظاهر سرور است و در حقيقت غرور از آنکه مقدور سبقت گرفته است و اصل آن است که کس به فعل خود شاد نشود مگر مغروری . و گفت : معاصی بريد کفر است چنانکه زهر بر يد مرگ است . و گفت : هرکه داند که او را برخواهند انگيخت و حسابش خواهند کرد و از معاصی اجتناب ننمايد و از مخالفات روی نگرداند يقين است که از سر خود خبر می دهد که من ايمان ندارم به بعث و حساب . و گفت : هرکه دوست دارد که دل او متواضع شود گو در صحبت صالحان باش و خدمت ايشان را ملازم . و گفت : روشنی تنها به خدمت او است و روشنی جانها به استقامت . و گفت : تقوی در حلال محض است و بس . و گفت : تصوف همه ادب است . و گفت : بنده در توبه بر هيچ کار نيست زيرا که توبه آن است که بدو آيد نه آنکه از او آيد . و گفت : هر عمل که شايسته بود آن را برند و بر تو فراموش کنند . و گفت : نابينا آن است که خدای را به اشياء بيند و نبيند اشياء را به خدا و بينا آن است که از خدای بود نظر او به مکونات . نقل است که يکی از او وصيت خواست . گفت : يا اخی ! لازم يک در باش تا همه درها برتو گشايند و لازم يک سيد باش تا همه سادات تو را گردن نهند . محمش گفت : بيست و دو سال با ابوحفص صحبت داشتم. نديدم که هرگز با غفلت و انبساط خدای را ياد کرد که چون خدای را ياد کردی برسبيل حضور و تعظيم و حرمت ياد کردی و در آن حال متغير شدی . چنانکه حاضران آن را بديدندی . و سخن اوست که گفت : در وقت نزع که شکسته دل بايد بود به همه حال در تقصيرهای خويش . از او پرسيدند : بر چه روی به غنی آرد به چه آرد الا به فقر و فروماندگی . و وصيت عبدالله سلمی آن بود که چون وفات کنم سر من بر پای ابوحفص نهيد . رحمةالله عليه .