تذکرة الاولياء/ذکر ابوتراب نخشبی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر احمد خضرويه قدس الله روحه العزيز ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه  از عطار نیشابوری ذکر يحيی معاذ رازی قدس الله روحه العزيز
تذکرة الاولياء


آن مبارز بلا ، آن عارف صدق و صفا ، آن مرد ميدان معنی ، آن فرد ايوان تقوی ، آن محقق حق و نبی ، قطب وقت ابوتراب نخشبی رحمةالله عليه ، از عيار پيشگان طريقت بود ، و از مجردان راه بلا بود و از سياحان باديه فقر بود ، و از سيدان اين طايفه بود ، و از اکابر مشايخ خراسان بود ، و درمجاهده و تقوی قدمی راسخ داشت ، و در اشارات و کلمات نفسی عالی داشت . چهل موقف ايستاده بود و در چندين سال هرگز سر بر بالين ننهاده بود ، مگر در حرم . يکبار در سحرگاه به خواب شد . قومی از حوران خواستند که خويشتن بر او عرضه کنند . شيخ گفت :ما را چندان پروايی هست به غفور که پروای حور ندارم . حوران گفتند : ای بزرگ ! هرچند چنين است اما ياران ما را شماتت کنند که بشنوند ما را پيش تو قبولی نبود. تا رضوان جواب داد کی: ممکن نيست اين عزيزان پروای شما بود . برويد تا فردا که در بهشت قرار گيرد و بر سرير ممکلت نشيند آنگاه بياييد و تقصيری که در خدمت رفته است به جای آريد . بوتراب گفت : ای رضوان ! اگر خود به بهشت فرو آيم گو خدمت کنيد . ابن جلا گويد : بوتراب در مکه آمد . تازه روی بود . گفتم : طعام کجا خورده ای ؟ گفت : به بصره ، و ديگر به بغداد ، و ديگر اينجا. و ابن جلا گويد : سيصد پير را ديدم . در ميان ايشان هيچ کس بزرگتر از چهارتن نبود . اول ايشان بوتراب بود . نقل است که چون از اصحاب خويش چيزی ديدی که کراهيت داشتی خود توبه کردی و در مجاهده بيفزودی و گفتی : اين بيچاره به شومی من در اين بلا افتادست . و اصحاب را گفتی : هرکه از شما مرقعی پوشيد سوال کرد ، وهرکه اندر خانقاه نشست سوال کرد ، و هرکه از مصحف قرآن خواند سوال کرد. يک روز يکی از اصحاب وی دست به پوست خربزه ای دراز کرد و سه روز بود تا چيزی نخورده بود . گفت : تو برو که تصوف را نشايی . تو را به بازار بايد شد . و گفت : ميان من و خدای عهدی است که چون دست به حرام دراز کنم مرا از آن بازدارد . و گفت : هيچ آرزو بر دل من دست نبرده است ، مگر وقتی در باديه می آمدم . آرزوی نان گرم و خايه مرغ بر دلم گذر کرد . اتفاق افتاد که راه گم کردم . به قبيله ای افتادم . جمعی ايستاده بودند و مشغله می کردند . چون مرا بديدند در من آويختند و گفتند : کالای ما برده ای . و کسی آمده بود و کالای ايشان برده بود . شيخ را گرفتند و دويست چوب بزدند . در ميان چوب زدن پيری از آن موضع بگذشت . ديد يکی را می زدند . به نزديک او شد . بدانست که او کيست . مرقع بدريد و فرياد برداشت و گفت : شيخ الشيوخ طريقت است . اين چه بی حرمتی است ؟ اين چه بی ادبی است که با سيد همه صديقان طريقت کرديد ؟ آن مردمان فرياد کردند و پشيمانی خوردند و عذر خواستند . شيخ گفت : ای برادران ! به حق وفای اسلام که هرگز وقتی بر من گذر نکرد خوشتر از اين وقت ، سالها بود تا می خواستم که اين نفس به کام خويش ببينم . بدان آرزو اکنون رسيدم . پس پير صوفی دست او بگرفت و او را به خانقاه بردو دستوری خواست تا طعامی بياورد . برفت و نان گرم و خايه مرغ بياورد . گفت : ای نفس ! هر آرزويی که بر دل تو خواهد گذشت بی دويست تازيانه نخواهد بود . نقل است که بوتراب را چند پسر بود ؛ و در عهد او گرگ مردم خوار پديد آمده بود . چند پسرش را بدريد . يک روز به سجاده نشسته بود . گرگ قصد او کرد . او را خبر کردند . همچنان بود . گرگ چون او را بديد بازگشت . نقل است که يکبار با مريدان در باديه می رفت. اصحاب تشنه شدند . خواستند که وضو سازند . به شيخ مراجعت کردند . شيخ خطی بکشيد ، آب برجوشيد و وضو ساختند . ابوالعباس سيرمی گويد : با بوتراب در باديه بودم . يکی از ياران گفت مرا تشنه است . پای بر زمين زد . چشمه ای آب پديد آمد . مرد گفت : مرا چنان آرزوست که به قدح بخورم . دست بر زمين زد قدحی برآمد از آبگينه سپيد که از آن نيکوتر نباشد . وی از آن آب بخورد و ياران را آب داد و آن قدح تا به مکه با ما بود. بوتراب ابوالعباس را گفت : اصحاب تو چه می گويند در اين کارها که حق تعالی با اوليای خويش می کند از کرامات ؟ گفت :هيچکس نديدم که به دين ايمان آورد الا اندکی . گفت : هرکه ايمان نيارد به دين کافر بود . و يکابر مريدان گفتند : گريز نيست از قوت شيخ . گفت : گريز نيست از آنکه از او گريز نيست . بوتراب گفت : شبی در باديه می رفتم - تنها - شبی تاريک بود . ناگاه سياهی پيش آمد . چندانکه مناره ای ترسيدم . چون او را بديدم گفتم : تو پری هستی يا آدمی؟ گفت : تو مسلمانی يا کافری؟ گفتم : مسلمان . گفت : مسلمان جز خدای از چيزی نترسد . شيخ گفت : دل من به من بازآمد . دانستم که فرستاده غيب است . تسليم کردم و خوف از من برفت . و گفت : غلامی ديدم در باديه بی زاد و راحله . گفتم : اگر يقين نيستی با او هلاک شود . پس گفتم : يا غلام به چنين جای می روی بی زاد ؟ گفت : ای پير! سربردار تا جز خدای هيچ کس را بينی. گفتم : اکنون هرکجا خواهی برو . و گفت : مدت بيست سال نه از کسی چيزی گرفتم و نه کسی را چيزی دادم . گفتند : چگونه ؟ گفت : اگر می گرفتم از وی گرفتم و اگر می دادم بدو می دادم . و گفت : روزی طعامی برمن عرضه کردند ، منع کردم . چهارده روز گرسنه ماندم ، از شومی آنکه منع کردم . و گفت : هيچ نمی دانم مريد را مضرتر از سفرکردن بر متابعت نفس و هيچ فساد به مريد راه نيافت الا به سبب سفرهای باطل . و گفت : حق تعالی فرموده است که دور باشيد از کباير ، و کباير نيست الا دعوی فاسد و اشارت باطل و اطلاق کردن عبارات و الفاظ ميان تهی بی حقيقت . ثم قال قال الله تعالی و ان الشياطين ليوحون الی اولياءهم ليجادلوکم . و گفت : هرگز هيچکس به رضای خدای نرسد اگر يک ذره دنيا را در دل او مقدار بود . و گفت : چون بنده صادق بود در عمل حلاوت يابد ، پيش از آنکه عمل کند و اگر اخلاص به جای آورد در آن حلاوت يابد ، در آن وقت که آن عمل کند . و گفت : شما سه چيز دوست می داريد و از آن شما نيست نفس را دوست می داريد و نفس از آن خدای است ، و روح را دوست می داريد و روح از آن خدای است ، و مال را دوست می داريد و مال از آن خدای است . و دو چيز طلب می کنيد و نمی يابيد : شادی و راحت. و اين هردو در بهشت خواهد بود . و گفت : سبب وصول به حق هفده درجه است . ادنای آن اجابت است و اعلای آن توکل کردن به خدای تعالی به حقيقت . و گفت : توکل آن است که خويشتن را در دريای عبوديت افگنی ، دل در خدای بسته داری . اگر دهد شکر گويی و اگر بازگيرد صبر کنی . گفت : هيچ چيز عارف را تيره نکند و همه تيرگيها با او روشن بود . و گفت : از دلها دلی است که زنده به نور فهم خدای است . و گفت : قناعت گرفتن قوت از خدای است . و گفت : هيچ چيز نيست از عبادات نافعتر از اصلاح خواطر . و گفت : انديشه خويش را نگاه دار زيرا که مقدمه همه چيزها است که هرکه را انديشه درست شد بعد از آن هرچه بر وی برود از افعال و احوال همه درست بود . و گفت : حق تعالی گويا گرداند علما را در هر روزگاری مناسب اعمال اهل روزگار. و گفت : حقيقت غناآن است که مستغنی باشی از هرکه مثل توست ، و حقيقت فقر آن است که نيازمند باشی به هرکه مثل توست . نقل است که کسی گفتش :تو را هيچ حاجت هست به من ؟ بردار. شيخ گفت : مرا چون به تو و مثل تو حاجت بود که مرا به خدای حاجت نيست . يعنی در مقام رضايم ؛ راضی را با حاجت چه کار. و گفت : فقير آن است که قوت او آن بود که بيابد و لباس او آن بود که عورتی بپوشد و مسکن او آن بود که در آنجا باشد . نقل است که وفات او در باديه بصره بود و از پس او به چندين سال جماعتی بدو رسيدند او را ديدند بر پای ايستاده و روی به قبله کرده و خشک شده و رکوه ای پيش نهاده و عصا در دست گرفته و هيچ سباعی گرد او نگشتی ؛ رحمةالله عليه.