تذکرة الاولياء/ذکراويس القرنی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ذکر امام صادق(ع) ذکراويس القرنی رضی الله عنه  از عطار نیشابوری ذکر حسن بصری رحمة الله عليه
تذکرة الاولياء


آن قبله تابعين ، آن قدوه اربعين ، آن آفتاب پنهان ، آن هم نفس رحمان ، آن سهيل يمنی :اويس قرنی رضی الله عنه ، قال النبی صلی الله عليه و سلم :اويس القرنی خير التابعين باحسان و عطف . ستايش کسی را که ستاينده او رحمه للعالمين بود . و نفس او نفس رب العالمين بود. به زبان من کجا راست آيد ؟ گاه گاه خواجه انبيا عليهم السلام روی سوی يمن کردی و گفتی انی لاجد نفس الحرمن من قبل اليمن . يعنی نسيم رحمت از جانب يمن می يابم و باز خواجه انبيا گفت .عليهم السلام که :فردای قيامت حق تعالی هفتاد هزار فرشته بيافريند در صورت اويس تا اويس را در ميان ايشان به عرصات برآورند و به بهشت رود تا هيچ آفريده ، الا ماشاء الله واقف نگردد که در آن ميان اويس کدام است .که چون در سرای دنيا حق را در زير قبه تواری عبادت می کرد و خويش را از خلق دور می داشت تا در آخرت نيز از چشم اغيار محفوظ ماند که اوليائی تحت قبايی لايعرفونم غيری . و در اخبار غريب آمده است که :فردا خواجه انبيا عليهم السلام در بهشت از حجره خود بيرون آيد چنانکه کسی مر کسی را طلب کند خطاب آيد که :که را طلب می کنی ؟ گويد :اويس را . آواز آيد که :رنج مبر که چنانکه در دار دنيا وی را نديدی اينجا نيز هم نبينی . گويد :الهی کجاست ؟ فرمان رسد که :فی مقعد صدق . گويد :مرا نبيند . فرمان رسد که :کسی که ما را می بيند ، تو را چرا ببيند ؟ باز خواجه انبيا گفت عليهم السلام که :در امت من مردی است که به عدد موی گوسفندان ربيعه و مضر او را در قيامت شفاعت خواهد بود . و چنين گويند که در عرب هيچ قبيله را چندان گوسفند نبود که اين دو قبيله را . صحابه گفتند :اين که باشد ؟ گفت :عبد من عبيد الله . بنده ای از بندگان خدای . گفتند :ما همه بندگانيم . نامش چيست ؟ گفت :اويس. گفتند :او کجا بود ؟ گفت :به قرن . گفتند :او تو را ديده است ؟ گفت :به ديده ظاهر نديده است . گفتند :عجب ! چنين عاشق تو ، و او به خدمت تو نشتافته است ؟ گفت :از دو سبب، يکی از غلبه حال ؛ دوم از تعظيم شريعت من . که پيرمادری دارد عاجزه ای است ايمان آورده به چشم به خلل و دست و پای سست شده . به روز اويس اشتروانی کند و مزد آن بر نفقات خود و مادر خود خرج کند . گفتند :ما او را ببينيم ؟ صديق را گفت تو او را در عهد خود نبينی . اما فاروق و مرتضی را گفت رضی الله عنهم که شما او را ببينيد . و وی مردی شعرانی است و بر پهلوی چپ وی و برکف دست وی چندانکه يک درم سفيد است و آن نه سفيدی برص است . چون او را دريابيد از من سلامش رسانيد و بگوييد تا امت مرا دعا گويد . باز خواجه انبيا گفت عليهم السلام :احب العباد الی الله الاخفياء. بعضی گفتند :يا رسول الله ! ما اين در خويشتن می يابيم . سيد عليه السلام گفت :شتر وانی است به يمن . او را اويس گويند . قدم بر قدم او نهيد . نقل است که چون خواجه انبيا را عليهم السلام وفاة نزديک رسيد گفتند :يا رسول الله ! مرقع تو به که دهيم ؟ گفت :به اويس قرنی . چون فاروق و مرتضی از بعد وفاة مصطفی عليه السلام به کوفه آمدند فاروق در ميان خطبه گفت :يا اهل نجد قوموا.ای اهل نجد ، برخيزيد . برخاستند . گفت :از قرن کسی در ميان شما هست ؟ گفتند :بلی . قومی را بدو فرستادند . فاروق رضی الله عنه خبر اويس از ايشان پرسيد . گفتند :نمی دانيم . گفت :صاحب شرع مرا خبر داده است و او گزاف نگويد . مگر شما او را نمی دانيد ؟ يکی گفت :هو احقر شانا من ايطلبه اميرالمومنين . گفت :او از آن حقيرتر است که اميرالمومنين او را طلب کند . ديوانه ای احمق است و از خلق وحشی باشد . گفت او را طلب می کنيم . کجاست ؟ گفتند :در وادی يحمی الابل. در آن وادی اشتر نگاه می دارد تا شبانگاه نانش دهيم . شوريده ای است . در آبادانيها نيايد ، و با کسی صحبت ندارد ، و آنچه مردمان خورند او نخورد ، غم و شادی ندارد.چون مردمان بخندند او بگريد ، و چون بگريند او بخندد. گفت :او را می طلبيم. پس فاروق و مرتضی رضی الله عنهما ، آنجا شدند ، او را بديدند در نماز و حق تعالی ملکی را بدو گماشته تا اشتران او را نگاه می داشت . چون بانگ حرکت آدمی بيافت ، نماز کوتاه کرد . چون سلام باز داد فاروق برخاست و سلام کرد . او جواب داد . فاروق گفت :«مااسمک»چيست نام تو ؟ قال :عبدالله . گفت :بنده خدای . گفت :همه بندگان خداييم .تو را نام خاص چيست ؟ گفت :اويس . گفت :بنمای دست راست . بنمود . آن سپيدی که رسول عليه السلام نشان کرده بود بديد . بوسه داد دست او را و گفت :که رسول عليه السلام تو را سلام رسانيده است . گفته است که امتان مرا دعا کن . گفت :تو اوليتری به دعا گفتن مسلمانان که بر روی زمين از تو عزيزتر کسی نيست .فاروق گفت :من خود اين کاری می کنم . تو وصيت رسول عليه السلام به جای آور . گفت :بنگر نبايد که آن ديگری بود . گفت :پيغمبر تو را نشان کرده است . پس اويس گفت :مرقع پيغمبر به من دهيد تا دعا کنم . ايشان مرقع بدادند .پس گفتند :بپوش و دعا کن . گفت :صبر کنيد تا حاجت بخواهم . در نپوشيد . از بر ايشان دور دور برفت و آن مرقع فرو کرد و روی بر خاک نهاد و گفت :الهی اين مرقع در نپوشم تا همه امت محمد را به من نبخشی . پيغمبرت حواله اينجا کرده است . و رسول فاروق و مرتضی است . اهلی همه کار خويش کردند ، کنون کار تو مانده است . خطاب آمد که :چندينی به تو بخشيدم ، مرقع درپوش . می گفت :نه ! همه را خواهم . باز خطاب آمد که چندين هزار ديگر به تو بخشم . مرقع بپوش . می گفت :نه همه خواهم . باز خطاب می آمد که :چندين هزار هزار ديگر به تو بخشم مرقع بپوش . می گفت همه را خواهم . همچنان در مناجات می گفت و می شنود تا صحابه را صبر نبود . برفتند تا او را در چه کار است بدو رسيدند تا اويس ايشان را بديد گفت :آه، چرا آمديد ؟ اگر اين آمدن شما نبودی مرقع در نپوشيدمی تا همه امت محمد را بنخواستمی . صبر بايست کرد . فاروق او را ديد . گليمی اشتری خود را فراگرفته و سر و پای برهنه توانگری هژده هزار عالم در تحت آن گليم ديد . فاروق از خويشتن و از خلافت خود دلش بگرفت. گفت :کيست که اين خلافت از ما بخرد به گرده ای؟ اويس گفت :کسی که عقل ندارد. چه می فروشی ؟ بينداز تا هرکه را بيابد برگيرد . خريد و فروخت در ميان چه کار دارد ؟ تا صحابه فرياد برآوردند که :چيزی که از صديق قبول کرده ای. کار چندين هزار مسلمان ضايع نتوان گذاشت ؛ که يک روز عدل تو بر هزار ساله عبادت شرف درد . پس اويس مرقع در پوشيد و گفت :به عدد موی شتر وگاو و گوسفند ربيعه و مضر از امت محمد عليه السلام بخشيدند از برکات اين مرقع . اينجا تواند بود که کسی گمان برد که اويس از فاروق در پيش بود و نه چنين است .اما خاصيت اويس تجريد بود .فاروق آن همه داشت ، تجريد نيز می خواست . چنانکه خواجه انبيا عليه السلام در پيرزنان می زد که :محمد را به دعا ياد داريد . پس مرتضا خاموش بنشست .فاروق گفت :يا اويس چرا نيامدی تا مهتر را بديدی؟ گفت :آنگاه شما ديديت؟ گفتند :بلی ! گفت :مگر جبه او را ديديد؟ اگر شما او را ديديد بگوييد تا ابروی او پيوسته بود يا گشاده ؟ ای عجب ! چندان او را ديده بودند ، اما از هيبت که او را بود نشان بازنتوانستند داد. گفت :شما دوست محمد هستيد ؟ گفتند :هستيم . گفت :اگر دوستی درست بوديت چرا آن روز که دندان مبارک او شکستند به حکم موافقت دندان خود نشکستيد ، که شرط دوستی موافقت است . و پس دندان خود بنمود . يک دندان در دهان نداشت . گفت ! من او را به صورت ناديده موافقت کردم که موافقت از دين است . پس هر دو را رقت جوش آورد . بدانستند که مصب موافقت و ادب منصبی ديگر است که رسول را نديده بود و از وی می بايست آموخت . پس فاروق گفت :يا اويس مرا دعايی بکن . گفت :در ايمان ميل نبود ، دعا کرده ام و در هر نماز تشهد می گويم . اللهم اغفرللمومنين و المومنات . اگر شما ايمان به سلامت به گور بريد خود شما را دعا دريابد و اگر نه من دعا ضايع نکنم . پس فاروق گفت :مرا وصيتی کن .گفت :يا عمر! خدای را شناسی ؟ گفت :شناسم .گفت :اگر به جز از خدای هيچ کس ديگر نشناسی تو را به . گفت :زيادت کن . گفت :يا عمر ! خدای تو را می داند . گفت :داند . گفت :اگر به جز خدای کس ديگر تو را نداند تو را به . پس فاروق گفت :باش تا چيزی بياورم برای تو . اويس دست در گريبان کرد و دو درم برآورد . گفت :من اين را از اشتربانی کسب کرده ام . اگر تو ضمان می کنی که من چندان بزيم که اين بخورم ، آنگاه ديگر بستانم زمانی بود . پس گفت :رنجه گشتيد، بازگرديد که قيامت نزديک است . آنگاه آنجا ما را ديدار بود که بازگشتی نبود ، که من اکنون به ساختن زاد راه قيامت مشغولم . چون اهل قرن از کوفه بازگشتند اويس را حرمتی و جاهی پديد آمد در ميان ايشان . سر آن نمی داشت ، از آنجا بگريخت و به کوفه شد و بعد از آن کسی او را نديد الا هرم بن حيان رضی الله عنه .هرم گفت :چون آن حديث بشنودم که درجه شفاعت اويس تا چه حد است آرزوی وی بر من غالب شد . به کوفه رفتم و او را طلب کردم تا وی را بازيافتم . برکنار فرات وضو می کرد و جامه می شست وی را بشناختم که صفت او شنيده بودم .سلام کردم و جواب داد و در من نگريست . خواستم تا دستش فراگيرم ، دست نداد . گفتم :رحمک الله يا اويس و غفرلک ، چگونه ای ؟ گريستن بر من افتاد . از دوستی من و از رحمت که مرا بر وی آمد از ضعيفی حال وی اويس نيز بگريست . گفت :و حياک الله يا هرم بن حيان . چگونه ای ای برادر من و تو را که راه نمود به من ؟ گفتم :نام من و پدر من چون دانستی؟ و مرا به چه شناختی هرگز ناديده ؟ گفت :نبانی العليم الخبير . آنکه هيچ چيز از علم و خبر وی بيرون نيست مرا خبر داد و روح من روح تو را بشناخت که روح مومنان با يکديگر آشنا باشد ، اگر چه يکديگر را نديده باشند . گفتم :مرا چيزی روايت کن از رسول عليه السلام . گفت :من وی را درنيافته ام . اخبار وی از ديگران شنيده ام ، و نخواهم که راه حديث بر خويش گشاده کنم و نخواهم که محدث و مفتی و مذکر باشم که مرا خود شغل هست که بدين نمی پردازم . گفتم :آيتی بر من خوان تا از تو بشنوم . پس دست من بگرفت و گفت : اعوذ بالله من الشيطان الرجيم.و زار بگريست . پس گفت :چنين می گويد خدا جل جلاله و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون وما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين ما خلقناهما الا بالحق ولکن اکثرهم لايعلمون.تا اينجا که انه هوالعزيز الرحيم.برخواند . آنگاه يک بانگ بکرد .پنداشتم که عقل ازو زايل شد . پس گفت :ای پسر حيان!چه آورد ترا اينجا؟ گفتم تا با توانس گيرم و به تو بياسايم . گفت:من هرگز ندانستم که کسی خدای را بشناخت و به هيچ چيز ديگر انس تواند گرفت و به کسی ديگر بياسود . هرم گفت :مرا وصيتی کن.اويس گفت :مرگ را زير بالين دار ، چون که بخفتی و پيش چشم دار ، که برخيزی و در خردی گناه منگر در بزرگی آن نگر که در وی عاصی شوی که اگر گناه خرد داری ، خداوند را خرد داشته باشی و اگر بزرگ داری خداوند را بزرگ داشته باشی . هرم گفت: کجا فرمايی که مقام کنم. گفت :به شام . گفتم :آنجا معيشت چگونه بود . اويس گفت :اف از اين دلها که شک برو غالب شده است پند نپذيرد . گفتم :مرا وصيتی ديگر کن . گفت :يا پسر حيان ! پدرت بمرد ، آدم و حوا بمررد ، نوح و ابراهيم خليل بمرد ، موسی عمران بمرد ، داود خليل خدای بمرد ، محمد رسول الله بمرد ، ابوبکر خليفه وی بمرد ، و دوستم بمرد وا عمراه واعمراه. گفتم :رحمک الله عمر ، نمرده است . گفت :حق تعالی مرا خبر داد از مرگ وی . پس گفت :من و تو از جمله مردگانيم . و صلوات داد و دعايی سبک بگفت و گفت :وصيت اين است که کتاب خدای و راه اهل صلاح فراپيش گيری ، يک ساعت از ياد مرگ غافل نباشی ، و چون با نزديک قوم خويش رسی ايشان را پند ده و نصيحت از خلق خدای باز مگير ، يک قدم پای از موافقت جماعت کشيده مدار که آنگاه بی دين شوی و ندانی و در دوزخ افتی. و دعايی چند بگفت و گفت :رفتی يا هرم بن حيان. نيز تو مرا بينی و نه من تو را و مرا به دعا ياد دار که من نيز تو را ياد دارم و تو از اين جانب برو تا من از آن جانب بروم . گفت :خواستم تا يک ساعتی با وی بروم ، نگذاشت و بگذشت و می گريست و مرا به گريستن آورد . من از قفای او می نگريستم تا به کوی فروشد .نيزش از آن پس خبری نيافتم و گفت بيشتر سخن که با من گفت ، از اميرين بود . فاروق و مرتضی رضی الله عنهما و ربيع خثيم گويد برفتم تا اويس را بينم . در نماز بامداد بود . چون فارغ شد گفتم صبر کنم تا از تسبيح بازپردازد . درنگی کردم ، همچنان از جای برنخاست تا نماز پيشيشن بگزارد و نماز ديگر بکرد . حاصل سه شبانه روز از نماز برنخاست . و هيچ نخورد و نخفت . شب چهارم او را گوش می داشتم . خواب در چشمش آمد . در حال با حق به مناجات آمد . گفت :خداوندا ! به تو پناه می گيرم از چشم بسيار خواب و از شکم بسيار خوار . گفتم :مرا اين بسنده است . او را تشويش ندادم و بازگرديدم . اويس را می آرند که در همه عمر خويش هرگز شب نخفت . يک شبی گفتی :هذه ليلة الرکوع . و ديگر شب گفتی هذه ليلة السجود . يک شب به قيامی بسر بردی ، و يک شب به رکوعی ، و يک شب به سجودی . گفتند يا اويس چون طاقت می داری شبی بدين درازی بر يک حال. گفت :ما خود هنوز يکبار سبحن ربی الاعلی نگفته باشيم در سجودی که روز آيد . خود سه بار تسبيح گفتن سنت است . اين از آن می کنم که می خواهم که مثل عبادت آسمانيان کنم . از وی پرسيدند :خشوع در نماز چيست ؟ گفت : آنکه اگر نيزه بر پهلوش زنند در نماز خبرش نبود . گفتند :چونی . گفت:چگونه باشد کسی که بامداد برخيزد و نداند که شبانگاه خواهد زيست يا نه ؟ گفتند :کار چگونه است ؟ گفت :آه از بی زادی و درازی راه . گفت:اگر تو خدايرا تعالی پرستش کنی به عبادة آسمانها و زمينها از تو بنپذيرد تا باورش نداری. گفتند :چگونه باورش داريم . گفت :ايمن نباشی بدانچه تو را فراپذيرفته است و فارغ نبينی خويش را تا در پرستش او به چيزی ديگرت مشغول نبايد بود . گفت:هر که سه چيز را دوست دارد دوزخ بدو از رگ گردنش نزديکتر بود :طعام خوش ، لباس نيکو پوشيدن ، و با توانگران نشستن . اويس را گفتند : رضی الله عنه که دراين نزديکی تو مردی است . سی سال است که گوری فرو کرده است و کفنی درآويخته و بر سر آن نشسته است و می گريد و نه به شب قرار گيرد و نه به روز. اويسی گفت : مرا آنجا بريد تا او را ببينم . اويس را نزديک او بردند . او را ديد زد گشته و نحيف شده و چشم از گريه در مغاک افتاده .بدو گفت :ای مرد سی سال است تا گور و کفن تو را از خدای مشغول کرده است و بديد هر دو باز مانده ای و اين هر دو بت راه تو آمد ه است . آن مرد به نور او آن آفت در خويش بديد ، حال بر او کشف شد ، نعره ای بزد و در آن گور افتاد و جان بداد .اگر گور و کفن حجاب خواهد بود حجاب ديگران بنگر که چيست و چندست . نقل است که اويس يکبار سه شبانه روز هيچ نخورده بود. روز چهارم بامداد بيرون آمد . بر راه يک دينار زر افگنده بود . گفت : از آن کسی افتاده باشد . روی بگردانيد تا گياه از زمين برچيند و بخورد . نگاه کرد ، گوسفندی می آمد .گرده گرم در دهان گرفته پيش وی بنهاد . گفت :مگر از کسی ربوده باشد . روی بگردانيد .گوسفند به سخن آمد . گفت:من بنده آن کسم که تو بنده اويی . بستان روزی خدای از بنده خدای . گفت دست دراز کردم تا گرده برگيرم ، گرده در دست خويش ديدم گوسفند ناپديد شد . محامد او بسيار است و فضايل وی بی شمار. در ابتدا شيخ ابوالقاسم گرگانی را رضی الله عنه ذکر آن بوده ست . مدتی که می گفته است اويس ، اويس ، اويس!ايشان دانند قدر ايشان . وسخن اوست که گفت:من عرف الله لايخفی عليه شیء.هرکه خدای را شناخت هيچ چيز بر او پوشيده نيست . دگر معنی آن است که هر که بشناخت تا شناسنده کيست . ديگر معنی آن است که هر که اصل بدانست فروع دانست آسان بودش که به چشم اصل در فرع نگرد . ديگر معنی آنست که خدايرا به خدای بتوان شناخت که عرفت ربی بربی پس هرکه خدايرا به خدای داند همه چيز می داند . و سخن اوست که «السلامة فی الوحدة» سلامت در تنهايی است و تنها آن بود که فرد بود در وحده آن بود که خيال غير درنگنجد تا سلامت بود . اگر تنها به صورت گيری درست نبود که الشيطان ابعد من الاثنين .حديث است . و سخن اوست که :عليک بقلبک . بر تو باد به دل تو . يعنی برتو باد که دايم دل حاضر داری تا غير در او راه نيابد . و سخن اوست که :طلبت الرفعة فوجدته فی التواضع و طلبت الرياسة فوجدته فی نصيحة و طلبت المروة فوجدته فی الصدق وطلبت الفخر فوجدته فی الفقر و طلبت النسبة فوجدته فی التقوی و طلبت الشرف فوجدته فی الفناعة و طلبت الراحة فوجدته فی الزهد . معانی اين سخنها معلوم است و مستهود. و نقل است که همسايگان او گفتند ما او را از ديوانگان شمرديمی . آخر از وی درخواست کرديم تا او را خانه ای ساختيم بر در سرای خويش. و يک سال و دو سال بسرآمدی که او را وجهی نبودی که بدان روزه گشادی . طعام او آن بودی که گاه گاه استه خرما برچيدی و شبانگاه بفروختی و در وجه قوت صرف کردی و بدان افطار کردی و اگر خرما خشک يافتی نگاه داشتی تا روزه بدان گشادی و اگر خرما خشک بيشتر يافتی استه خرما بفروختی و به صدقه بدادی . و جامه وی خرقه کهنه بود که از مزبلها برچيدی و پاک بشستی و برهم دوختی و با آن می ساختی . عجبا ! کار نفس خدايی از ميان چنين جای برآيد وقت نماز اول بيرون شدی و پس از نماز خفتن بازآمدی و به هر محلتی که فروشدی کودکان وی را سنگ زدندی . گفتی :ساقهای من باريکست .خردتر برداريد تا پای من شکسته و خون آلوده نشود تا از نماز بازنمانم که مرا غم نماز است ، نه غم پای . در آخر عمر چنين گفتند که سفيدی برو پديد آمد و آن وقت برموافقت اميرالمومنين علی رضی الله عنه در صفين حرب می کرد تا کشته شد . عاش وحيدا ومات شهيدا رضی الله عنه بدانکه قومی باشند که ايشان را اويسان گويند ايشان را به پير حاجت نبود که ايشان را نبوت در حجر خود پرورش دهد بی واسطه غيری چنانکه اويس را داد . اگرچه به ظاهرا خواجه انبيا را نديد اما پرورش ازو می يافت ، نبوت می پرورد و حقيقت هم نفس می بود . و اين عظيم عالی مقامی است تا که را آنجا رسانند واين دولت روی به که نمايد . ذلک فضل الله يوتيه من يشاءالله ذوالفضل العظيم .