بیژن جزنی/مارکسیسم اسلامی یا اسلام مارکسیستی

From ویکی‌نبشته
Jump to navigation Jump to search
' مارکسیسم اسلامی یا اسلام مارکسیستی  از بیژن جزنی '


ماركسیسم اسلامی یا اسلام ماركسیستی به مثابه یك ایدئولوژی و به مثابه استراتژی و تاکتیک چیست و چه نقش و اثری در جنبش انقلابی معاصر دارد؟

مقدمه:[edit]

سازمان مجاهدین خلق ایران یک سازمان تروریستی منافق که‌ از جنایات بیشمارش برای نمونه به ترور مردم و بی گناه ایران و عزادار کردن خانواده هایشان و همکاری با صدام علیه کشور و ملت ایران در جریان هشت سال دفاع مقدس بوده‌است.

اسلام چیست؟[edit]

===١ -اسلام

اسلام در لغت به معنای تسلیم و گردن نهادن است و در اصطلاح قرآن، مسلمان به معنای تسلیم مطلق در برابر فرمان خدا و توحید کامل و خالص از هر گونه شرک و دو گانه پرستی است و به همین جهت است که قرآن کریم حضرت ابراهیم (ع) را مسلمان معرفی می کند. و از آنجا که دین واقعی در پیشگاه خدای متعال، اسلام است، همه کسانی که دین خدا را در زمان خودشان پذیرفته باشند و مطیع دستورات الاهی باشند مسلمان اند. اما امروزه مسلمان به پیروان دین خاتم اطلاق می شود، چرا که آنان با پذیرفتن دین اسلام و اعتقاد به تمام پیامبران و شرایع آسمانی، تسلیم بودن خود را در برابر پروردگار اعلام کرده اند. و بر این اساس اکنون به پیروان ادیان دیگر مسلمان گفته نمی شود؛ زیرا که با نپذیرفتن دین خاتم، از تسلیم در برابر خدا سرپیچی کردند و وصف مسلمانی و تسلیم بودن را از خودشان دور کردند. البته؛ مسلمان واقعی کسی است که هم به زبان و هم در عمل تسلیم احکام و دستورات الهی باشد؛ یعنی هم به زبان اقرار به وحدانیت خدا و رسالت پیامبران و پیامبر خاتم داشته باشد و هم در عمل به احکام و دستورات دینی اعم از قوانین اجتماعی نظیر مراعات حقوق دیگران، احترام به حقوق شهروندی و ... و احکام فردی مانند نماز، روزه و... پایبند باشد. در قرآن از مسلمان واقعی به مومن تعبیر می شود.

پاسخ تفصیلی واژه "اسلام" مصدر باب افعال از "س ل م" به معنای صحت، عافیت و دوری از هر گونه عیب، نقص و فساد است و در باب افعال به معنای "انقیاد، اطاعت و امتثال امر و نهی بدون هیچ گونه اعتراض"است. [1]


قرآن هم در این معنای وسیع، اسلام را استعمال کرده و می فرماید: تمام کسانی که در آسمان و زمین هستند، یا تمام موجوداتی که در آسمان و زمین هستند، مسلمان و در برابر فرمان خدا تسلیم اند از روی (اختیار، یا اجبار) تکویناً یا تشریعاً. [2]


انسان متصف به وصف اسلام، انسانی است که نسبت بهر سرنوشتى که از ناحیه خداى سبحان برایش تعیین مى‏شود، چه سرنوشت تکوینى، از قدر و قضاء و چه تشریعى از اوامر و نواهى و غیر آن مطیع و تسلیم باشد. [3]


اسلام در اصطلاح بر شریعت پیامبر خاتم (ص) اطلاق شده است. [4] شاید بتوان گفت مناسبت میان معنای اصطلاحی و معنای لغوی اسلام این است که دین اسلام سراسر طاعت و تسلیم در برابر خداوند و پذیرش و انقیاد اوامر، بدون هیچ گونه اعتراضی است. [5]


در فرهنگ قرآن، مسلمان تنها به پیروان پیامبر اسلام (ص) اطلاق نمی شود، بلکه اسلام به معنای وسیع کلمه (معنای لغوی)، تسلیم مطلق در برابر فرمان خدا و توحید کامل و خالص از هر گونه شرک و دو گانه پرستی است و به همین جهت است که قرآن کریم حضرت ابراهیم (ع) را مسلمان معرفی می کند. [6]


و اگر خدای متعال به پیامبر اسلام(ص) می فرماید: بگو هر آینه من مأمورم که نخستین کس باشم که تسلیم امر خدا شده باشد [7] .


اوّلین مسلمان در این جا، به معنای تسلیم مطلق در برابر خداوند در میان امت خود، است (معنای اصطلاحی) و گرنه شکی نیست که پیامبران گذشته و پیروانشان هم، مسلمان و تسلیم در برابر فرمان الاهی بودند.


بهر حال، آنچه را که از آیه 85 سوره آل عمران (هر کس غیر از اسلام را دین خود برگزیند، از او پذیرفته نیست)، هم چنین از آیه 3 سوره مائده (امروز دین شما را به کمال رساندم ...و اسلام را دین شما برگزیدم) استفاده می شود، مسلمان به پیروان دین اسلام اطلاق می شود؛ زیرا که آنان با پذیرفتن دین اسلام و اعتقاد به تمام پیامبران و شرایع آسمانی، تسلیم بودن خود را در برابر پروردگار اعلام کرده اند. طبق این معنا، اکنون به پیروان ادیان دیگر "مسلمان" گفته نمی شود؛ زیرا که با نپذیرفتن دین خاتم از تسلیم در برابر خدا سرپیچی کردند و صفت مسلمانی و تسلیم بودن را از خودشان دور کردند. البته این اسلام و مسلمانی، ظاهری است، نه واقعی. مسلمان واقعی کسی است که هم به زبان و هم در عقیده و هم در عمل تسلیم احکام و دستورات دینی باشد؛ یعنی هم به زبان اقرار به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر (ص) داشته باشد و هم در عمل اوامر و نواهی خداوند را اجرا کند.


مسلمان واقعی کسی است که به احکام دینی اعم از قوانین اجتماعی، نظیر حق الناس، حقوق شهروندی و... و احکام فردی مانند نماز، روزه، و ... پایبند باشد. [8]


دین اسلام دارای ویژگی های منحصر به فردی است که آن را از سایر ادیان متمایز ساخته است برخی از این ویژگی ها عبارتند از:


1- جهانی بودن دین اسلام:


دین اسلام مختص به شبه جزیره عربستان نبوده و نیست؛ بلکه به عنوان کامل ترین دین، در صدد رهایی تمام انسان ها از چنگال شرک و بت پرستی است و در راستای همین رسالت جهانی بوده که پیامبر اکرم (ص)از همان سال های نخستین ورود به مدینه، نامه هایی را برای سران کشورهای مختلف فرستاده و آنها را به دین اسلام دعوت نمود.


2- کامل ترین دین:


خداوند ادیان متعددی را برای هدایت انسا ن ها فرستاده است که در اصل با هم اختلاف نداشته اند. دستورات و احکام هر دین متناسب با زمان تشریع خود بوده است و همیشه با آمدن دین بعدی، دین قبلی منسوخ می شده است ولی اسلام کامل ترین و آخرین دین آسمانی بشر است که بعد از آن دین دیگری از طرف خداوند فرستاده نشده و نخواهد شد.


اسلام دین خداست و مشیت خدای تعالی بر آن قرار گرفته است که تا أبد بشر را به وسیله این دین هدایت فرماید و این دین را دین تمامی ملتها قرار داده است و هم چنین پاسخگوی همه نیازهای بشر است حتی در مورد پدیده های نوظهور.



[1] . النکت و العیون، (تفسیرماوردی)، ج 1، صص 379 – 380.

[2] . تفسیر نمونه، ج 2، ص 643.

[3] . طباطبائی، محمد حسین، المیزان (ترجمه)، ج 1، ص 454.

[4] . الوجوه و النظائر، ج 1، ص 248.

[5] . مبادی الاسلام، ص 7.

[6] . آل عمران، 67، " مَا کاَنَ إِبْرَاهِیمُ یهَُودِیًّا وَ لَا نَصْرَانِیًّا وَ لَاکِن کاَنَ حَنِیفًا مُّسْلِمًا وَ مَا کاَنَ مِنَ الْمُشْرِکِین"‏ یعنی:" ابراهیم نه یهودى بود و نه نصرانى بلکه موحّدى خالص و مسلمان بود و هرگز از مشرکان نبود. "

[7] . انعام، 14، " قُلْ إِنىّ‏ِ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَ لَا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِین‏"

[8] اقتباس از سؤال 665 (سایت: 829)، نمایه: قرآن و معنای اسلام و مسلمان.

اسلام در طول تاریخ[edit]

اسلام یک دین مثبت که برای نمونه به انجام های‌ نیک و پسندیده‌ مثل اطاعت از‌خداوند یکتا و‌ پیامبر گرامی و چهارده معصوم, امانتداری وفای‌ به عهد خدمت به مردم و... دووی از کارهای‌زشت و ناپسند مثل اذیت کردن مردم خوردن مال مردم خوردن مال حرام دروغگویی‌ دزدی‌ و.. سفارش‌ کرده است.

تشیع[edit]

معناي شيعه: قبل از هر چيز لازم است مختصري شيعه را تعريف كنيم و ببينيم شيعه به چه معناست؟ واژه شيعه در لغت به معناي پيرو است و از نظر كلامي و اعتقادي , شيعه به كسي گفته مي شود كه اولين خليفه و جانشين پيامبر(ص) را علي (ع) بداند. شيعه بودن بعد از مسلمان بودن است. مسلمان, يعني كسي كه اصل توحيد معتقد است و شيعه, يعني كسي كه علاوه بر اعتقاد به توحيد، به اصل ولايت نيز اعتقاد دارد.بنابراين شيعه در معناي عام و مصداق كامل آن, يعني كسي كه اهل ولايت و تابع ولايت اولياي خدا است، اعم از ولايت پيامبر و امامان و ولايت امام زمان و ولايت فقيه در عصر غيبت. شيعه يعني كسي كه در مسير توحيد و خدايي شدن خود، سرپرست دارد و سرپرست او اولياي معصوم و عادل خداوند هستند. شيعه در عمل: در اصطلاح اخلاقي و عملي، شيعه علي (ع) بودن به معني پيرو آن حضرت بودن است، يعني اين كه انسان شيوه زندگي و رفتار و اخلاق خود را بر اساس زندگي علي (ع) تنظيم نمايد، يعني آن حضرت و اولاد طاهرينش را عملا راهنما و الگوي زندگي خويش قرار دهد و بكوشد تا كيفيات نفساني، اخلاقي و همچنين ظواهر زندگي خود را به كيفيات زندگي و كمالات آن حضرات (ع) نزديك نمايد، يعني اين كه انسان در زندگي فردي و اجتماعي اش و همچنين در زندگي طبيعي و معنوي، پايش را جاي پاي آن اوليائ معصوم (ع ) بگذارد و شيعه و دنباله رو ايشان باشد. نكته قابل توجه اين است كه اين دنباله روي و همانند سازي، بدون محبت، عشق، دلبستگي و ارادت قلبي به ايشان هرگز ميسر نمي باشد و از لوازم بسيار ضروري و اساسي شيعه بودن، محبت و علاقه قلبي به ايشان است.البته همان طور كه گفتيم از نشانه هاي شيعه واقعي، پيرو اهل بيت (ع) بودن است، و راه اهل بيت (ع) نيز همان راه قرآن است. لذا در كلام خداوند متعال و ائمه (ع) مي توان خصوصياتي را براي شيعه واقعي جست كه با عمل به آنها مي توان رضايت الهي و ائمه(ع) را كسب كرد. از نظر عملي و رفتاري مي توان خصوصيات شيعه واقعى را در يك كلمه تقوا و كار براى خداوند دانست كه قرآن مى فرمايد: إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ - همانا شما را يك موعظه مى كنم و آن اين است كه براى خدا قيام و كار كنيد. همچنين مى فرمايد: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اَللَّهُ مِنَ اَلْمُتَّقِينَ- خداوند فقط از متقين قبول مى كند. اما م صادق(ع) شيعه واقعى را چنين معرفى مى كنند: شيعتنا اهل الورع والاجتهاد و اهل الوفاء والامانة و اهل الزهد والعباده، اصحاب احدى و خمسين ركعة فى اليوم والليلة، القائمون بالليل، الصائمون بالنهار، يزكون اموالهم و يحجون البيت و يجتنبون كل محرم- شيعيان ما اهل پارسايى و سخت كوشى [در عبادت ] هستند، اهل وفادارى و امانت دارى اند. اهل زهد و عبادت اند. آنانند كه در شبانه روز 51 ركعت نماز مى گذارند. شب ها را به عبادت سپرى مى كنند و روزها را به روزه دارى. زكات اموال خود را مى پردازند و به حج مى روند و از هر حرامى دورى مى كنند .[1]امام باقر(ع) نيز فرموده اند: ما شيعتنا الا من اتقى اللَّه و اطاعه و ما كانوا يعرفون الا بالتواضع والتخشع واداء الامانه و كثرة ذكراللَّه- شيعه ما كسى نيست مگر آن كه از خدا بترسد و او را فرمان برد؛ آنان جز با فروتنى و خاكسارى و امانت دارى و بسيارى ياد خدا شناخته نمى شوند.[2] پس راه شيعه واقعي شدن چيزي نيست مگر رعايت تقواي اللهي و پيروي از ائمه معصومين ع در سختي ها و آساني ها و در غم و شادي ها است. در مورد شيعه شناسي، كتب زير را توصيه مي كنيم: ـ حق جو و حق شناس، علّامه سيّد شرف الدين عاملي.[3] ـ آنگاه هدايت شدم، دكتر محمّد تيجاني. [4] ـ اهل سنّت واقعي، دكتر محمّد تيجاني -از آگاهان بپرسيد، دكتر محمّد تيجاني - همراه با راستگويان، دكتر محمّد تيجاني ـ راه نجات، دكتر محمّد تيجاني ـ اوّل مظلوم عالم، دكتر محمّد تيجاني ـ امامت در بينش اسلامي، علي ربّاني گلپايگاني - شيعه پاسخ مي گويد، آية الله ناصر مكارم شيرازي - راهنماي حقيقت، آية الله جعفر سبحاني - شيعه پاسخ مي دهد، آية الله جعفر سبحاني - پاسخ جوانان شيعه به شبهات وهّابي ها، رضا استادي ـ در آمدي بر شيعه شناسي ، علي ربّاني گلپايگاني ـ شيعه در اسلام، علّامه سيدمحمدحسين طباطبايي - اين است شيعه: تحقيقي درباره شيعه ، باقر شريف القرشي ـ باورهاي شيعي: بازكاوي عقايد شيعه در منابع اهل سنت ، نادعلي صالحي ـ تاريخ شيعه ، محمدحسين مظفر، ترجمه سيدمحمدباقر حجتي


پی نوشت ها: [1] بحارالانوار، ج 68، ص 167 - ميزان الحكمه، حديث 9931 [2] تحف العقول، ص 295 - ميزان الحكمه، حديث 9933 [3] اين كتاب، مباحثه ي رئيس دانشگاه الازهر مصر ـ بزرگترين و معروفترين حوزه ي علميّه ي اهل سنّت ـ با يك عالم شيعي است [4] دكتر تيجاني، اهل تونس، قبلاً سنّي مذهب بود كه در طيّ تحقيقاتي، به مذهب شيعه مشرّف شد. اين كتاب، شرح ماجراي شيعه شدن اوست

اسلام و استعمار:[edit]

همان‌طور که اشاره شد، اسلام در دوره‌های مختلف، ایدئولوژی اقوام و دولت‌هایی شده‌است که اقوام و خلق‌های دیگر را به عنوان جهاد در راه دین، دین برتر و برحق به اسارت کشانده‌است. تهاجم حکومت عربی اسلام در صدر اسلام و سپس امپراطوری اموی و عباسی اولین دورۀ چنین تهاجمی است. لشکرکشی‌های محمود غزنوی به هند و سپس حکام مسلمان مغول به هند چهرۀ دیگری از این تهاجم است.

آخرین دورۀ تهاجم، لشکرکشی‌های امپراطوری عثمانی به اروپای جنوب شرقی و بالکان است که چند قرن حاکمیت ترک‌ها را بر ملل مسیحی مغلوب تحمیل کرد. (اسارت ملل و اقوام غیرترک مسلمان نیز زیر لوای خلافت اسلامی ترکان عثمانی انجام پذیرفت) طبیعی است که در مقابل این تهاجم‌ها ادیان و مذاهب ملل و اقوام اسیر جنبه‌هایی از مقابله و مقاومت را در مقابل این تهاجم به خود گرفته‌است‌. نمونۀ آن جنبش خرم‌دینان و فرقه‌های زندیق و تمایلات زرتشتی ایرانیان است در جنبش شعوبی و مقاومت مذهبی کلیسای مذهبی در سرزمین‌های تحت حاکمیت عثمانی در اروپا. (جدایی و مقابلۀ فرقه‌ها و مذاهب مختلف مسلمان مثل شیعه و وهابی و غیره نیز نوعی عکس‌العمل مذهبی در مقابل خلافت استعماری عثمانی است).

به این ترتیب درمی‌یابیم که اسلام و مذاهب مختلف آن دارای ماهیت طبیعی و درونی ضداستعماری نبوده و تمایلات تجاوزکارانه در این دین مانند سایر ادیان و مذاهب وجود دارد. مع‌ذالک در قرون اخیر استعمار غرب ملل و اقوام مسلمان را در موقعیت تازه‌ای قرار داده‌است. با توجه به اینکه کلیۀ سرزمین‌های اسلامی از شمال آفریقا گرفته تا اندونزی، سرزمین‌هایی بوده‌است که مورد تجاوز استعمار مسیحی غربی قرار گرفته، دین اسلام و دستگاه مذهبی مربوط به آن به حالت تدافعی درآمده و خصلت‌های ضداستعماری ملل و اقوام استعمارزده این سرزمین‌ها گاه‌وبی‌گاه روی جناح‌هایی از دستگاه روحانیت اسلامی اثر گذاشته‌است. بخصوص در یک قرن اخیر، ناسیونالیسم عرب با اسلام درهم آمیخته و زبان و دین واحد ملل مختلفی را به عنوان ملت عرب زیر پرچم ناسیونالیسم ضداستعماری به یکدیگر نزدیک کرده‌است. در کشور ما نیز در یک صدسال اخیر این تمایلات گاه‌وبی‌گاه در دستگاه مذهبی دیده شده‌است. در عین حال محافل روحانی به عنوان متحد فئودالیسم که خود اغلب دست در دست استعمار داشته‌اند به مصالح استعماری کمک کرده‌اند.

با این مقدمات، این اصل را که اسلام دارای ماهیتی کاملاً متفاوت از مسیحیت یا سایر ادیان است رد می‌کنیم و فقط موقعیت خاص ملل استعمارزدۀ مسلمان را علتی می‌شماریم که جناح‌هایی از دستگاه روحانی را به جنبش ضداستعماری نزدیک ساخته‌است. این تمایلات ضداستعماری نه در شریعت محمد و نه در اعتقادات تلفیق‌شده با آن نهفته‌است و فقط ناشی از استعمارزدگی ملل و اقوام مسلمان است. چنان‌چه در ملل استعمارزده غیرمسلمان نیز این تمایلات وجود دارد و مذاهب آنان نیزنقش دوگانۀ خود را بر له و علیه استعمار ایفا می‌کنند.

اسلام در حال حاضر:[edit]

بعضی محافل روشنفکر مذهبی طی چند دهۀ اخیر از اسلام متجدد و تصفیه‌شده سخن می‌گویند. این محافل، مذهب تودۀ عامی را که توسط دستگاه مذهبی اداره می‌شود را به عنوان اعتقادات خرافاتی غیراصیل و آلودگی‌های مضر و مردود شناخته و از اسلام منزه صدر اسلام و اسلام توجیه‌شده در عصر حاضر سخن می‌گویند. باید این پدیده را بررسی کرد و شناخت. ادیان و مذاهب گرچه در طول زمان تغییر می‌یابند و حاشیه و زائده‌هایی بنا بر مکان و زمان و موقعیت‌های تاریخی و جغرافیایی به آن‌ها اضافه می‌شود، مع‌ذالک از یک تحجر و دگماتیسم خاص برخوردارند و مبانی و شرایع اصلی همچنان در کنار دیگر عقاید حفظ می‌شود، لکن در مقابل این تحجر و سکون، جامعه حرکت می‌کند و تکامل می‌یابد و ضرورت‌های اجتماعی و اقتصادی، تجدیدنظر در مذهب را الزام‌آور می‌سازد. مثلاً جنبش «لوتری» و «پروتستان» در دین مسیحیت به خاطر انطباق این دین با جامعۀ در حال دگرگونی که پایان عمر فئودالیسم را آشکار می‌ساخت، بوده‌است. مذهب پروتستان مقتضیات جامعۀ سرمایه‌داری را از همان آغاز ظهور پیش‌بینی کرده‌است و کاتولیسم، اینکه در مقابل این تجدیدنظرطلبی مقاومت کرده، سرانجام خودش نیز در مقابل این ضرورت‌ها تاب نیاورده و به قسمتی از اصلاحات تسلیم شده‌است. روشنفکران جوامع اسلامی در قرن اخیر با آشنایی با مسائل اجتماعی نوین و با تماس با جامعۀ صنعتی غرب و تحت تأثیر تحولات اجتماعی جامعه‌های استعمارزده به کهنه بودن اسلام و لزوم انطباق آن با این مقتضیات پی برده‌اند و جناح‌هایی از این روشنفکران تمایل به اصلاح و تجددطلبی در اسلام را برای حفظ و ادامۀ حیات این دین لازم شمردند و به کوشش‌هایی در این زمینه دست زدند. این کوشش اصلاح‌طلبانه در جنبه‌های زیر ظاهر شده‌است:

الف- مردود شناختن مبانی و مفاهیم عادی و پیش پاافتاده‌ای که توده و عوام از قرآن ادراک می‌کنند و تفسیر آیات و محتوای قرآن به صورت فلسفی و با کمک گرفتن از مکتب‌های فلسفی متافیزیکی. به این ترتیب زبان قرآن کاملاً زبان تمثیلی می‌شود که برای خواص معناهایی که برای عوام‌الناس دارد پیدا می‌کند و بدین ترتیب فاصلۀ هزار و سیصد سال تکامل جامعۀ بشری و به عبارت دیگر فاصله‌ای که بین اعراب بدوی و شبه‌جزیرۀ عربستان (و نه تمدن این جامعه‌های قرن ششم میلادی) و مردم قرن اتم وجود دارد پر می‌شود.

ب- تابوها، یعنی محرمات اسلام و مقدسات این دین و بخصوص مذهب شیعه با توسل به علوم توجیه می‌شود. به این ترتیب تحریم «الحم الخنطیر»، «المسکرات»، با پزشکی نوین توجیه شده و فیزیک و شیمی و دیگر علوم تجربی نقش علم کلام قرون وسطایی را در توجیه مذهب ایفا می‌کنند و به این ترتیب می‌شود علوم جدید را از این دیدگاه بررسی کرد.

ج- کوشش می‌شود آیاتی از قرآن بیرون آورده‌شود که با تمایلات اجتماعی ترقی‌خواهانۀ عصر ما انطباق داده‌شود و در مقابل ده‌ها و صدها آیه که نظام اجتماعی کهنه را توجیه و تأیید کرده‌است مورد اغماض قرار می‌گیرند. چنانچه می‌دانیم قرآن نه فقط روابط فئودالی را مورد تأیید قرار داده بلکه بردگی را نیز پذیرفته‌است و بر اسارت زنان که امری عادی بود صحه گذاشته‌است. دین اسلام گرچه نسبت به دورۀ ماقبل خود، در مقابل قبایل بدوی عرب تمایلاتی مترقی‌تری نشان داده‌باشد ولی اصلاح‌طلبان روشنفکر در این میانه آیۀ «للزرع و الزارع» را مستمسک قرار داده، الغای فئودالیسم را با آن مطالعه می‌کنند. همچنین است کوشش‌هایی که در انطباق آیات قرآن با سوسیالیسم به عمل می‌آید.

علی‌رغم این کوشش‌های روشنفکرانه باید دانست که تودۀ مذهبی از این تفسیرها و تعبیرها به دور است. تودۀ مذهبی اسلام و شیعۀ اثنی عشری، دستگاه ارتجاع مذهبی را قبول دارد و کوشش‌های این اصلاح‌طلبان تاکنون در محیط بسیار کوچکی محدود مانده‌است. به این ترتیب صرف‌نظر از اینکه تعبیرهای تجددطلبانه، خود کوشش عبث در جهت زنده‌ کردن آئینی است که محکوم به فنا و نیستی شده‌است و با تمایلات ترقی‌خواهانۀ بشر معاصر هماهنگی ندارد، از نظر پذیرفته‌شدن در جامعه توسط توده‌های عقب‌ماندۀ مذهبی نیز محکوم به شکست است. این کوشش‌ها قادر نیست در سطح جامعه، مذهب را نو و اصلاح کند. حتی اصلاح‌طلبان قادر نخواهند بود که تفسیرها و تعبیرهای خود را به تودۀ مذهبی عرضه کنند. به این ترتیب این جماعت روشنفکر محکوم به دنباله‌روی از نحوۀ تلقی مذهبی عوام بوده و ناچارند سیادت مراجع مذهبی مورد احترام توده‌ها را در کلیۀ مسائل مذهبی بپذیرند.

نتیجه اینکه در بررسی موقعیت مذهب در جامعه نباید مذهب این عدۀ قلیل روشنفکران مورد توجه قرار گیرد، بلکه برعکس باید آن اسلام و آن شیعۀ دوازده امامی که با تمام موهومات و خرافاتش مورد قبول و به میل توده‌هاست به رسمیت شناخته‌شده و همواره تسلط حاکمیت دستگاه ارتجاعی مذهبی روی جریان‌های مذهبی توده به حساب آید. به این ترتیب مذهب نمی‌تواند در لباسی که اصلاح‌طلبان روشنفکر به آن‌ها می‌پوشانند از ضربات مهلکی که علوم جدید و ایدئولوژی مترقی به آن وارد می‌سازد برحذر بماند.

اسلام، به مثابه ایدئولوژی، چه تناقضاتی با مارکسیسم-لنینیسم دارد؟[edit]

ما در بحث مقدماتی، اسلام را به طور مختصر و فشرده معرفی کردیم. برای تحلیل دقیق و مشروح اسلام، می‌توان مباحثی را که مورد اشاره قرار گرفت بسط داده و در تشریح علمی این دین و مذاهب آن صدها فاکت را به کار گرفت. اینک مسئله‌ای که در مقابل ماست این است که معلوم کنیم اسلام و به طور کلی دین می‌تواند در کنار و یا در تلفیق با مارکسیسم-لنینیسم، ایدئولوژی یک جهان مترقی قرار بگیرد یا نه؟

چنانچه می‌دانیم ناسیونالیسم ایدئولوژی بورژوازی است. در جامعه‌های استعمارزده، ناسیونالیسم ضداستعماری ایدئولوژی بورژوازی ملی در مبارزه ضداستعماری است. مذهب نیز در جامعۀ صنعتی و استعمارزده به مثابه وسیله‌ای در دست بورژوازی به کار می‌رود. جنبش ملی بر دو پرچم ناسیونالیسم و مذهب توسط بورژوازی رهبری می‌شود. خرده‌بورژوازی جامعۀ نیمه‌مستعمره میزبان دو ایدئولوژی بورژوازی و کارگری است. خرده‌بورژوازی نحوۀ تلقی خود را بر هر دو باقی می‌گذارد ولی خود دارای یک ایدئولوژی کاملاً مستقل از دو طبقۀ متخاصم نیست. قشرهای مختلف خرده‌بورژوازی بین دو قطب ایدئولوژیک در نوسان‌اند. قشرهای مرفه‌تر به سوی ایدئولوژی بورژوازی تمایل دارند و قشرهای محروم و ستمکش به ایدئولوژی پرولتاریا متمایل می‌شوند. با این‌ها ترکیب ناسیونالیسم و سوسیالیسم با مذهب و سوسیالیسم یا مارکسیسم-لنینیسم و مذهب، ماهیت ایدئولوژی بورژوازی را تغییر نمی‌دهند. در جامعۀ صنعتی بورژوایی، استعمار در گذشته ناسیونال-سوسیالیسم و سوسیال‌مسیحی را به وجود آورده‌است. هر دو پدیده کاملاً ارتجاعی بوده‌اند ولی در جامعه‌های استعمارزدۀ سوسیال-ناسیونالیسم (مثل احزاب بعث متحد سوسیالیستی عرب) به مثابه ایدئولوژی بورژوازی ملی و قشرهای تابع آن در مراحلی از مبارزۀ ضدامپریالیستی جنبۀ ترقی‌خواهانه دارد. در کشورهای اسلامی و بخصوص عرب، اغلب سوسیالیسم-ناسیونالیسم رنگی از اسلام نیز دارد و در نتیجه از سوسیالیسم اسلامی و از ناسیونالیسم عرب (ایرانی) به صورت یک ایدئولوژی التقاطی استفاده شده‌است. مارکسیسم اسلامی به عنوان یک ایدئولوژی ترکیبی پدیده‌ای تازه است که هنوز به صورت منظم و مدون درنیامده‌است. دراین مرحله از تکامل اجتماعی که بورژوازی ملی به سود بورژوازی کمپرادور تحلیل رفته و نظام فئودالیسم نیز در شرف نابودی است و یک نظام سرمایه‌داری وابسته جایگزین شده، در نتیجه مرحلۀ انقلاب بورژوادموکراتیک سپری گشته و جنبش ترقی‌خواهانۀ ملی فقط می‌تواند در جهت انقلاب توده‌ای مبارزات را رهبری کند.

در این شرایط توجه اساسی به مبارزۀ طبقاتی الزام‌آور است. در شرایط حاضر مبارزۀ ضدامپریالیستی با منافع طبقاتی توأم گشته و در نتیجه ضروری است که خواسته‌های طبقات ستمکش در برنامۀ انقلاب گنجانده‌شود. در این شرایط است که ناسیونالیسم و مذهب، سوسیالیسم و حتی مارکسیسم تلفیق می‌شوند. با این تحلیل، این ایدئولوژی‌های تلفیقی نه فقط بخشی از ایدئولوژی پرولتاریا به حساب نمی‌آیند بلکه بر خلاف تصور عده‌ای ایدئولوژی خرده‌بورژوازی نیز نمی‌باشند. این تلفیق ایدئولوژی، همان ایدئولوژی بورژوازی ملی است که منطبق با اوضاع و احوال روز شده‌است و این اصل که خرده‌بورژوازی میزبان آن است مغایر با ماهیت بورژوایی آن نیست. خرده‌بورژوازی می‌تواند خصوصیات خود را روی این ایدئولوژی مثل دیگر ایدئولوژی‌ها از جمله ایدئولوژی طبقه کارگر باقی گذاشته و اثر خود را آشکار سازد.

با توجه به این که مارکسیسم اسلامی پدیده‌ای نوظهور است و از جانب پیروان آن نیز هنوز به عنوان یک ایدئولوژی توسعه‌یافته تلقی نمی‌شود. ما سعی می‌کنیم با این پدیده تماسی ابتدایی برقرار کنیم. به طور کلی آنچه در مورد اسلام گفته‌شد در مورد دیگر ادیان نیز صادق است. ما کوشش می‌کنیم که در بحث خود آن جا که مسئله جنبۀ ایدئولوژیک دارد اسلام (دین) منزه و متجدد شدۀ مورد قبول معتقدان به مارکسیسم اسلامی را مورد بحث قرار دهیم، نه اسلام کنکرت (مشخص) تودۀ عقب‌مانده را.

اسلام و ماتریالیسم دیالکتیک[edit]

بنیاد فلسفه مارکسیسم-لنینیسم، ماتریالیسم دیالکتیک است که تکامل‌یافته‌ترین اعتقاد فلسفی انسان در جهان‌شناسی و معرفت است و بنیاد این معرفت تاریخ و جامعه است. اصل اول ماتریالیسم دیالکتیک، ماتریالیسم است که به صراحت تأکید می‌کند که هستی جز ماده و اشکال متنوع آن نیست و هیچ چیز غیرعادی در جهان وجود ندارد. اصل دیگر ماتریالیسم دیالکتیک، خصوصیت عمومی و اساسی ماده و پدیده‌های ناشی از آن است و برای وجود داشتن، نیاز به هیچ عامل غیرعادی ندارد، بلکه شعور و آگاهی نیز امری است مادی. حال اگر خدا یا عامل ماوراءالطبیعه (غیر مادی) را هر قدر ممکن است به مفاهیم فلسفی و متافیزیک آن نزدیک کنیم و از برداشت‌های عامیانه پرهیز نماییم باز نمی‌توانیم آن را در چهارچوب ماتریالیزم بگنجانیم. از نظر مذهب خدا عاملی است غیر مادی که مادۀ بی‌شعور و بی شکل را خلق کرده و به تحرک در آورده، مذهبی‌ها ممکن است از تفسیر عقاید خود، به مکتب‌های مختلف ایده‌آلیستی گرایش داشته‌باشند، وحدت وجودی و یا پیروی مکاتب دیگر باشند ولی هرگز نمی‌توانند ماتریالیست باشند.

مذهبیون معتقدند که هستی، مخلوق و یا تحت تأثیر عامل غیرمادی ماوراءالطبیعه است و نیز غایب آن را تعیین کرده و بدین ترتیب خدا علت و غایب هستی است و طبیعت و همه پدیده‌های آن از جمله جامعه، در جهت مقصود و غایب تعیین‌شده از جانب خدا برگشت کرده و به این ترتیب تکامل طبیعی دترمینیزم تاریخی و علمی همه ناشی از دو عامل فاعلی و غائی است که در خدا وحدت می‌یابد. شاید بخواهند ماتریالیزم را از دیالیتیک جدا کنند و در این صورت با توجه به اصول ماتریالیسم دیالکتیک معلوم نیست با حذف ماده، این اصول چه محلی از اعراب دارد. دیالتیک مارکس و انگلس با دیالتیک هگل اختلاف اساسی دارد، و با تحلیل صحیح، جز رابطه‌ای صوری، رابطه‌ای با آن ندارد. مهم‌ترین اصول این است:

١- قانون تأثیرات متقابل پدیده‌های مادی در یکدیگر به طریق وحدت و تضاد -به موجب این اصل همۀ پدیده‌های مادی ترکیبی از عناصر و نیروهای متضادند و تغییر و دگرگونی خصلت اصلی آن‌هاست و وحدت پدیده‌ای است موقتی و نسبی در حالی که پروسۀ تغییر که با تأثیر متقابل و تضاد تعیین می‌شود مطلق و همیشگی است.

٢- قانون تبدیل کمیت به کیفیت و بالعکس -به موجب این اصل تغییراتی که در پدیده‌های مادی وقوع می‌یابد فقط کمی نیستند. تراکم کمیات بالاخره منجر به کیفیات تازه‌ای می‌شود که به صورت یک جهش ظاهر می‌گردد که در مقایسه با تغییرات تدریجی کمی، ناگهانی به نظر می‌رسد و کیفیتی که در نتیجۀ جمع شدن تغییرات کمی به وجود می‌آید به اندازۀ کیفیت اصلی واقعیت دارد و اما این کیفیت جدید به طور مکانیکی قابل تبدیل و تحلیل به دیگری نیست و نیز فقط محتوای مقدار بیشتری از کیفیت نیست. کیفیت جدید در درون خود رشد کرده و عوامل تازه‌ای را بوجود آورده‌است.

۳- قانون نفی -به موجب این اصل رشته تغییرات کمی و ظهور کیفیات پایان‌ناپذیر است. هر حالت و یا مرحله از پیشرفت و تکامل به مثابه سنتزی است که تضادهایی را که در سنتز قبلی وجود داشت را حل می‌کند و تضادهای ویژۀ خود را در سطح تازه‌ای از کیفیات به وجود می‌آورد. به این ترتیب می‌بینیم که اصول دیالکتیک صد در صد با مادۀ کنکرت مربوط بوده و بدون آن معنی و مفهومی ندارد. کسانی که دیالکتیک مارکس را به معنی دیالکتیک هگل تلقی می‌کنند و از دیالکتیک فقط تز و آنتی‌تز و سنتز را آن هم در زمینۀ مقوله‌های ذهنی می‌گیرند ممکن است با نفی ماتریالیسم خود را تابع دیالکتیک بدانند. دراین صورت باید به آن‌ها تذکر داد که دیالکتیک آن‌ها دیالکتیکی ایده‌آلیستی است.

در این حالت بر تمام پروسه‌ها، مشیت الهی و به صورت علت غائی حکم می‌راند و همبستگی ماده و پدیده‌های مادی و یا حرکت کمی و کیفی و تضاد درونی آن عوامل تعیین‌کننده پدیده‌های بعدی نیست. در این صورت، تز و آنتی‌تز نیست که سنتز را به وجود می‌آورد. سنتز از قبل تعیین شده و جهان در جهتی که از جانب معمار آن قبلاً در نظر گرفته شده حرکت می‌کند. دلائلی در دست است که نشان می‌دهد مذهبی‌ها حتی نمی‌توانند مترقی‌ترین مکتب‌های ایده‌آلیستی را بپذیرند. آن‌ها نمی‌توانند ایده‌آلیسم ارسطو، افلاطون، دکارت و هگل را بپذیرند. عامل غیرمادی مذهبی‌ها یعنی خدا فقط عاملی نیست که در آغاز، جهان را خلق کرده و غایت آن را معلوم نموده‌باشد، او عاملی است که دائم در جهان فعالیت می‌کند و قادر است هر پروسه را بنا به تمایل و ارادۀ خود تغییر دهد. اگر چنین نبود پرستش و تقدیس او نه تنها ضرورت نداشت بلکه اعمالی زائد و احمقانه تلقی می‌شد. اگر خدا به فرض عاملی غیرمادی بود که جهان را خلق کرده و در همان بدو خلقت، قوانین حرکت و تکامل ماده را (مثل اصول دیالکتیک) نیز خلق کرده و غایت جهان را نیز در نهاد قوانین و نوامیس مادی جهان خلق کرده و دیگر هر لحظه در تغییر جهان و پدیده‌های مهم و پیش پاافتادۀ آن دخالت ندارد، چرا باید او را پرستید و آداب و تشریفات مذهبی را به جا آورد و از او برای موفقیت مدد گرفت؟! چرا پیامبران با ایجاد رابطه با آن (وحی) در دگرگونی‌های جهان (از طریق دگرگونی جامعه) دخالت می‌کنند؟ واقعیت این است که مذهبی‌ها خواه مسلمان و خواه مسیحی، خواه بودایی، اصول دیالکتیک را درک نکرده‌اند. آن‌ها نمی‌دانند که ماتریالیسم دیالکتیک برای جهان و طبیعت، سرنوشت محتوم از قبل تعیین‌شده و علت غائی قائل نیست.

قوانین دیالکتیک، قوانینی است عینی که از مشاهدۀ حرکات پدیده‌های مادی به وجود آمده‌است و تنها همین روابط مادی دیالکتیکی است که پدیده‌های فعلی را به وجود می‌آورد و این‌ها مطالبی است که پایه‌گذاران ماتریالیسم دیالکتیک و مفسران و شاگردان آن‌ها به حد کافی روشن کرده‌اند.

غرض این است که به اقتضای مهم‌ترین تناقضات این ایدئولوژی تلفیقی اشاره کنیم. با این مقدمات باید مارکسیست‌های مذهبی بپذیرند که ماتریالیسم دیالکتیک یعنی مبانی فلسفه مارکسیسم-لنینیسم را نمی‌پذیرند و با آن اختلاف اساسی و حل‌ناشدنی دارند.

اسلام و ماتریالیسم تاریخی[edit]

ماتریالیسم تاریخی کاربرد اصول ماتریالیسم دیالکتیک در زمینه‌های جامعه و تاریخ تکامل جامعه بشر است. ماتریالیسم تاریخی مبتنی است بر ضرورت و جبر تاریخی. ماتریالیسم تاریخی، تحولات اقتصادی را اساس تحولات اجتماعی می‌شناسد و معتقد است جامعه دارای دولایه است: زیربنا و روبنا.

زیربنا شامل دو جنبه است:

الف- نیروهای مادی تولید، یعنی تکنیک و وسایل تولید.

ب- روابط تولیدی، یعنی نظام مالکیت (توزیع و مبادله)

ماتریالیسم تاریخی معتقد است که جامعۀ بشری از یک صورت غیرطبقاتی که آن را کمون اولیه می‌نامد به صورت جامعۀ طبقاتی تکامل یافته و این صورت‌ها عمدتاً بردگی، سرواژ و سرمایه‌داری است.

جامعه در جهت تکامل خود به جامعۀ غیرطبقاتی عالی به سطح بسیار تکامل‌یافتۀ تکنیک می‌رسد که مرحلۀ مقدماتی آن سوسیالیسم و مرحلۀ نهایی آن کمونیسم است. ماتریالیسم تاریخی تاکید می‌کند که مبارزۀ طبقاتی نقش تعیین‌کننده‌ای در تکامل جامعه دارد و در تمام زمینه‌های اجتماعی گرچه ظاهراً اغلب بطور ناآگاه، عمل می‌کند. در ماتریالیسم تاریخی مذهب بخشی از روبناست. همچنان که قوانین، دولت‌ها، هنرها، علوم، فلسفه‌ها، ایدئولوژی‌ها و بسیاری پدیده‌های دیگر عوامل روبنایی هستند. عوامل روبنایی گرچه در زیربنا اثر متقابل می‌گذارند، لکن خود تابع تغییرات زیربنایی است. با دگرگونی زیربنا، روبنا تغییر می‌کند. بدین ترتیب هر دین و یا مذهب مربوط به روبنای یک مرحلۀ عینی از تکامل جامعه بوده و قطعاً تابع تضاد طبقات است. یعنی ادیان و مذاهب جنبۀ طبقاتی دارند (مثل دیگر عوامل روبنایی)، به طور کلی پدیده‌ای به نام مذهب نمی‌تواند خارج از قوانین تکامل جامعۀ بشری وجود یافته و به حیات خود ادامه دهد.

به عبارت دیگر مذهب نیز تابع ماتریالیسم-دیالکتیک است. ولی آیا مذهبی‌های مارکسیست می‌توانند این نحوۀ تلقی را بپذیرند؟ آن‌ها معتقدند که: «مذهب و به‌خصوص اسلام (و با چه معیاری اسلام از مذاهب یکتاپرست دیگر متمایز می‌شود؟) خارج از دینامیزم تاریخ عمل می‌کند. اسلام نه محصول تاریخ، بلکه سازندۀ تاریخ است. پیغمبران و به‌خصوص محمد رسالت یافته‌اند که جامعه را بسازند و روابط اجتماعی را دگرگون سازند. محمد و آئین او یک عامل روبنائی از مرحلۀ بردگی سرواژ نیست که با دگرگون شدن زیربنا دگرگون می‌شود. آئین محمدی ابدی است. فقط باید اصالت آن را حفظ کرد و آن را با دانش جدید تعبیر کرد». نظریات مارکسیست‌های مذهبی در مورد مذهب و اسلام درست در نقطۀ مقابل مارکس و مارکسیست‌ها قرار دارد. آن‌ها این تناقض را انکار نمی‌کنند، زیرا اصلاً قابل انکار نیست. پس تکلیف چیست؟

می گویند باید مارکسیسم دست به تحلیل تازه‌ای از اسلام بزند و جایگاه آن را در ماتریالیسم تاریخی از نو تعیین کند. نظریات مارکس و لنین و دیگران از اسلام درست برخلاف تبیین مذهب، به عنوان یک عامل روبنایی است. از دیدگاه مارکسیسم، اسلام در آغاز ظهور، یک عامل روبنایی از جامعۀ عقب‌ماندۀ قرن ششم میلادی عربستان و دنیای اطراف آن بود. آنچه را که به عنوان حشو، مذهبی‌ها می‌خواهند از آن بزدایند، زائده‌های طبیعی و ضروری است که برای انطباق خود با جامعه‌های مختلف معاصر و سپس با جامعه‌های پیشرفته است. به اعتقاد مارکسیسم، کوشش‌هایی که از چند دهه پیش برای تجدد اسلام به عمل می‌آید کوشش‌هایی است که برای انطباق این مذهب با جامعۀ سرمایه‌داری و شرایط تازۀ اجتماعی و اخیراً با خصوصیات ضدامپریالیستی بورژوازی ملی در کشورهای اسلامی به عمل می‌آید و هدفش این است که وابستگی طبقاتی اسلام و فئودالیسم را تبدیل به وابستگی سرمایه‌داری، و به‌خصوص بورژوازی ملی کند. در هر حال اسلام یک عامل روبنایی طبقاتی خواهد بود.

ایدئولوژی مارکسیسم اسلامی چه مسائلی را به دنبال می‌آورد؟[edit]

کسانی که رابطۀ بسیار مهم تئوری با عمل را درک نمی‌کنند می‌توانند بدون دغدغۀ خاطر دچار بی‌بندوباری ایدئولوژیک باشند. این عده فکر می‌کنند که اعتقادات ایدئولوژیک امری فرعی و بی‌اهمیت است که گویا بنا بر سنت و عادت باید جایی در جریانات سیاسی به آن اعطا شود. حال آن که مارکسیسم-لنینیسم به عنوان یک عامل بنیادی به خلوص ایدئولوژی خود می‌اندیشد و به آن اهمیت درجه اول می‌دهد. ببینیم این اهمیت ناشی از چه عواملی است:

١- ایدئولوژی هر جریان سیاسی تابع وابستگی‌های اجتماعی آن جریان است.

٢- خصوصیات هر ایدئولوژی، نحوۀ خاصی از شناخت و تجزیه و تحلیل جامعه و محیط اجتماعی و سیاسی را بوجود می‌آورد که در تعیین جزئی‌ترین مسائل مبارزه اثر می‌گذارد، چه رسد به تعیین استراتژی و تاکتیک مبارزه.

٣- ایدئولوژی‌های مختلف، تربیت‌های سیاسی و مبارزاتی مختلف را به دنبال دارد. ظرفیت‌های مختلف مبارزاتی و نحوۀ تلقی‌های متفاوتی را از دوستان و دشمنان جنبش ظاهر می‌سازد. بدین ترتیب اهمیت و خلوص و شهرت ایدئولوژی غیر قابل انکار است.

مذهبی‌های مارکسیست نمی‌توانند منشأ طبقاتی جریان سیاسی خود را نادیده بگیرند و صرف‌نظر از اینکه این جریان نیز بخشی از خرده‌بورژوازی است، از نظر تولید سیاسی نیز درون جریان سیاسی بورژوازی ملی پرورش یافته و علائق جدی خود را با این جریان قطع نکرده‌است. برای این مبارزان، حقانیت و سودمندی اسلام نبوده‌است که آن‌ها را وادار به ترکیب مارکسیسم با اسلام نموده، بلکه برعکس آن‌ها نیز بنا بر عادت و سابقه، اغلبشان در خانواده‌های متعصب مذهبی بوده‌اند و سپس در جریان سیاسی اجتماعی مذهبی نهضت آزادی یا انجمن اسلامی مهندسان پرورش یافته‌اند. در یک کلام قبل از هر چیز دیگر مسلمان بوده‌اند و سپس بنا بر ضرورت‌های سیاسی، مارکسیسم را مورد عنایت قرار دادند. در شناخت این جریان سیاسی ما نمی‌توانیم در نحوۀ جریان یافتن و تکامل و ترکیب این جریان سیاسی بی‌اعتنا بمانیم. سازمان مجاهدین خلق طی دو سال اخیر بنا بر همه‌گیر شدن مارکسیسم و شکست ایدئولوژی‌های ناسیونالیسم و مذهبی بورژوازی ملی در میدان‌های مهم جنبش ضدامپریالیستی جهان به مارکسیسم روی آورد، بی آنکه ایدئولوژی قدیمی خود را که ناسیونالیسم مذهبی است ترک کرده‌باشد و آن‌ها بی آنکه توجهی به تناقضات تئوریک و عملی این دو ایدئولوژی داشته‌باشند سعی کرده‌اند شناخت مارکسیستی از جامعه را اساس کار خود قرار دهند. لکن در این شناخت همواره مذهب دخالت کرده و آنان را از داشتن یک برداشت صریح و قاطع نسبت به مسائل اجتماعی محروم کرده‌است. در عمل نیز این تردیدها و دوگانگی ها بروز کرده و تحلیل دقیق مراحل رشد و نحوۀ عمل آنان، این ضعف را آشکار می‌سازد. مع‌ذالک، مهم‌تر از همه تأثیر این ایدئولوژی تلفیقی در تعیین استراتژی و تاکتیک از جانب این سازمان است که ما به آن می‌پردازیم:

مسائل استراتژیکی و تاکتیکی ناشی از ایدئولوژی مارکسیسم اسلامی[edit]

١- در مسائل استراتژیک ، مذهبی های مارکسیست سعی می‌کنند استراتژی و تاکتیک‌های خود را با معیارهای مارکسیستی تعیین کنند و اسلام را کمتر در آن دخالت دهند. لکن علی‌رغم این کوشش، اولین مسئلۀ استراتژیک، شناخت نیروهای انقلابی جامعه، یعنی کیفیت مبارزاتی آن‌ها، یعنی تعیین نیروهای بالفعل و بالقوه و متناسب با هر مرحله از انقلاب ، متکی شدن به نیروهای بالفعل به خاطر ایجاد اهرمی برای به حرکت درآوردن نیروهای بالقوه است. مذهبی‌ها در شناخت نیروها و طبقات جامعه ایران، به‌خصوص در تعیین موقعیت بورژوازی و قشرهای خرده بورژوازی دچار اشکال اساسی می‌شوند. در تعیین حد و مرزهای جنبش ملی-ضدامپریالیستی از جنبش کارگری، دچار مشکلات ابهام‌انگیزی هستند که نمی‌توان این مشکلات را حمل بر اندک بودن مطالعه سازمان کرد. این مشکلات خواه به صورت جمعی و خواه به صورت فردی در کیفیت ایدئولوژی آن‌ها ریشه دارد. آن‌‌ها نمی‌توانند به این سئوالات با صداقت و صراحت پاسخ گویند که آیا خود را جزئی و بخشی از جنبش کارگری می‌شناسند یا از جنبش ملی؟! دومین مسئله اشتباه روی میزان واقعی نفوذ مذهبی و تعیین نقش آن است بر روی توده‌ها. مذهبی‌ها به نفوذ مذهب پربها داده و تحولات اجتماعی را در تضعیف موقعیت مذهب در جامعه به حساب نمی‌آورند و در نتیجه در تعیین تاکتیک‌های لازم دچار اشتباه می‌شوند. سومین مسئله در نظر نگرفتن امکانات واقعی قشرهای مذهبی در جنبش است. آن‌ها توجه نمی‌کنند که قشرهای مذهبی مثل بازاری‌ها و کسبۀ شهری در جنبش مسلحانه کمتر از دیگر قشرهای خرده‌بورژوازی و طبقۀ کارگر نیروی بالفعل به حساب می‌آیند. به‌خصوص در مراحل اول درگیری مسلحانه، مذهبی‌ها نه فقط روی امکانات واقعی این قشرها دچار اشتباه هستند، بلکه در تعیین تمایلات انقلابی و محافظه‌کارانۀ این قشرها نیز دچار اشتباه هستند. این مسئله نیز مشکلات تاکتیکی برای این جنبش ایجاد خواهد کرد. چهارم، تعیین سرنوشت و موقعیت مذهب (حتی به معنی اسلام متجدد) در انقلاب توده‌ای در جامعۀ نوین به معنی دموکراسی خلق است. مارکسیسم-لنینیسم به مذهب در جامعۀ نوین به مثابه بقایای روبنایی جامعه‌های گذشته می‌نگرد که باید طبق برنامه‌ای پیگیر از طریق مسالمت از جامعه ریشه‌کن شود. مذهبی‌ها که اسلام را برای تمام مراحل تکامل جامعه ضروری می‌شمارند، قطعاً نمی‌توانند در این مقصود همراهی نشان دهند. آنان ناگزیرند درست در مقابل این مسئله قرار گرفته و در صورت به دست آوردن رهبری انقلاب و تأمین حاکمیت برای خود، در جهت گسترش مذهب (مذهب متجدد) بکوشند و ایده‌آل‌های اسلامی را در جامعۀ نوین برپا سازند. آن‌ها حتی ناگزیرند جلوی هرگونه فعالیت غیرمذهبی را سد کنند مگر آن که به دیکتاتوری خلق و دیکتاتوری پرولتاریا، یعنی این اصل اساسی مارکسیسم-لنینیسم اعتقاد داشته باشند. در واقع پنجمین مشکل در همین اصل مارکسیستی که از جانب لنین مورد تأکید قرار گرفته، قرار دارد. آیا مذهبی‌ها به دیکتاتوری پرولتاریا اعتقاد دارند؟ آیا ایدئولوژی خودشان را از طریق دیکتاتوری در جامعه تعمیم خواهند داد؟ آیا بورژوازی و بخصوص قشرهای میانه و بالای خرده‌بورژوازی (بازاری‌ها، پیشه‌وران که مذهب در زندگی آن‌ها نقش بیشتری دارد) را در جامعۀ نوین تحلیل خواهند برد؟ البته همۀ مسائل در صورتی بروز می‌کند که جنبش انقلابی تحت رهبری این جریانات تلفیقی قرار گیرد و جامعۀ ما سرنوشتی مانند الجزایر، مصر، عراق و اندونزی سوکارنو پیدا کند. ولی به هر حال، مبارزین مذهبی مارکسیست خواستار رهبری و خواستار حاکمیت‌اند و باید به این پرسش‌ها پاسخ بدهند. این پرسش عملاً در جامعه‌های یادشده داده شده‌است. خلاصۀ کلام این است که مذهبی‌های مارکسیست در شناخت جامعۀ معاصر و تعیین نیروها و اتکا درست به آن‌ها دچار اشتباه‌اند و انقلاب و پیروزی نیز حاکمیت زحمتکشان و طبقه‌ کارگررا به خطرانداخته‌، مانع پیروزی انقلاب خواهند شد مگر آنکه قدم به قدم و در هر مرحله، تاکتیک‌های خود را تصحیح کرده و از جریان سالم انقلاب پیروی کنند و سرانجام در جانب‌گیری از مارکسیسم یا اسلام با قاطعیت انقلابی عمل کنند و نحوۀ تلقی خود را به طور اصولی و اساسی تصحیح کنند.

٢- در مسائل تاکتیکی تاکتیک این خصوصیات را دارد که تمام برداشت‌های ایدئولوژیک و تمام خصوصیات استراتژی باید در آن شکل گرفته و به مورد اجرا گذارده‌شود‌، بنابراین در مسائل تاکتیکی تئوری بیش از هر مورد دیگر به عمل نزدیک می‌شود و در واقع تئوری در خدمت عمل قرار می‌گیرد. حال ببینیم دوستان مذهبی مارکسیست ما در این زمینه اساسی چه می‌گویند و چه می‌کنند.

یکی از اصول بنیادی سازمان مجاهدین خلق، عضوگیری از میان افراد مذهبی است. اگر فردی واجد کلیۀ صفات مبارزه‌جویی و سیاسی باشد و فقط معتقد به مذهب نبوده و آئین مذهبی به جای نیاورد به درون این سازمان راهی ندارد. روی این اصل تکیه می‌شود و آن را لازمۀ تأمین وحدت ایدئولوژیک در درون سازمان می‌شناسد. از سوی دیگر نگاهی به ترکیب اجتماعی افراد این سازمان نشان می‌دهد که بیش از هر سازمان سیاسی دیگر با عناصر روشنفکر خرده‌بورژوا سروکار دارد و در عین حال حتی خود مذهبی‌ها نمی‌توانند منکر شوند که در بین قشر روشنفکر جامعۀ ما مذهب نقش بسیار اندک و استثنایی دارد، ببینیم نتیجه چه می‌شود؟

مقدمۀ اول- به دلیل ترکیب اجتماعی افراد این سازمان و دیگر سازمان‌های انقلابی که مبارزۀ مسلحانه را در شرایط حاضر پذیرفته‌اند روشنفکران بالفعل‌ترین نیروهای انقلاب در مرحلۀ فعلی هستند.

مقدمۀ دوم– روشنفکران از انگیزه‌های مذهبی پیروی نمی‌کنند و تمایل ناچیزی آن هم در افراد قلیلی از این قشر به انجام مراسم و آئین مذهبی وجود دارد.

نتیجه: مجاهدین خلق خود را از قسمت اعظم نیروهای بالفعل جامعه در مرحلۀ فعلی محروم کرده‌اند و مرز عبورناپذیری بین خود و آن‌ها کشیده‌اند.

تمایلات و اعتقادات مذهبی در ترکیب سیاسی و نظامی افراد اثر گذاشته و از شناخت علمی هر موقعیت و به کارگرفتن کلیۀ عوامل موجود در مکان و زمان جلوگیری کرده‌است. مذهبی‌ها از درک خصوصیات دشمن در عمل باز مانده‌اند و به معیارهای غیرعملی و غیرمارکسیستی متوسل شده‌اند. اخلاق و آداب و مفاهیم بورژوائی آن در نحوۀ عمل این مبارزات دخالت کرده و به سود دشمن تمام شده‌است. فاتالیزم مذهبی در لحظات حساس جانشین به کارگرفتن تمام امکانات موجود شده و آگاه و ناآگاه به جای اتکا به امکانات، حتی جزئی‌ترین آن‌ها، به تقدیر و مشیت الهی متوسل شده‌اند. این حالت به‌خصوص در مواردی که دشمن در حال غلبه و تسلط بوده‌است به چشم می‌خورد.

ارزیابی اشتباه در تعیین نیروهای بالفعل و بالقوه و پربهادادن به تمایلات مذهبی قشرهای محافظه‌کار جامعه، موجب شده بورژوازی ثمربخش بودن تاکتیک‌های مذهبی را تأیید کند. این مسئله واجد اهمیت زیادی است و ما به تحلیل مشروح‌تری از آن می‌پردازیم. اصولاً به کار گرفتن تاکتیک‌های مذهبی مستلزم اعتقاد به مذهب نیست. به عبارت دیگر ممکن است عناصری غیرمذهبی نیز برای تدارک انقلاب و به حرکت درآوردن توده‌ها به فکر استفاده از تاکتیک‌های مذهبی بیفتند ولی باید توضیح داد که در مورد دوستان مذهبی ما، تأکید روی به کاربستن تاکتیک‌های مذهبی با ایدئولوژی و استراتژی آن‌ها هماهنگی دارد.

اول ببینیم تاکتیک‌های مذهبی چه خصوصیاتی دارند و در مرحلۀ فعلی مبارزه به چه صورت‌هایی می‌توانند ظاهر شوند. به کارگرفتن احساسات و اعتقادات مذهبی قشرها و طبقات جامعه و تأکید بر این احساسات و اعتقادات عمده‌ترین صفات تاکتیک‌های مذهبی است. اوج این نحوۀ عمل، دادن رنگ مذهبی کامل به مبارزه و برافراشتن پرچم مبارزۀ مذهبی در راه دین برحق و به عبارت ساده‌تر اعلام جهاد مذهبی بر ضد دشمنان خداست که در حاکمیت‌اند. در شرایط کنونی تاکتیک‌های مذهبی به صورت‌های زیر ظاهر می‌شوند:

الف- توسل به مراجع مذهبی و استفاده از ارتجاع و نفوذ رسمی آن.

ب- اتکا به نص قرآن و نهج‌البلاغه و دیگر کتب مذهبی برای توجیه حقانیت مبارزه با دستگاه حاکمه.

ج- تحریک احساسات مردم در روزهای سوگواری (مذهبی) و استفاده از منبر و مسجد در این روزها، به طور کلی استفاده از مجامع مذهبی در تحریک احساسات محافظه‌کارانۀ توده‌ها در مسائلی که با مذهب تضاد دارد و به عنوان هتک حرمت مذهب و اصول و فروع آن به شمار می‌رود. مثل تحریم مشروبات الکلی، تخطئۀ سینما و موزیک و پاره‌ای مظاهر تمدن غرب که در جامعه رایج شده، مبارزه با لخت شدن زن‌ها به عنوان مد فرنگی در قبال چادر و چاقچور، مخالفت با عکس‌ها و تصاویر جنسی و از این قبیل و بسیاری چیزهای دیگر. در این موارد مذهبی‌ها روی زیان‌های اجتماعی این مفاسد دست نمی‌گذارند و حداقل در بین توده‌ها و عوام‌الناس صرفاً به مغایرت و منافات این پدیده‌ها با مذهب تأکید می‌کنند.

ه- تشویق و تخدیر مذهبی‌های قشری و متعصب و میدان دادن به خشکه مقدسی، به عبارت دیگر در حالی که مذهبی های مارکسیست در محافل خاص روی تجدید سازمان مذهب و ترقی آن گفتگو می‌کنند در بین توده‌ها از کلیۀ خصوصیات ارتجاعی و محافظه‌کارانه مذهب حمایت کرده و به آن دامن می‌زنند.

با تعمق و غور بیشتر می‌توان فهرست مفصل‌تری از تاکتیک‌های مذهبی ارائه داد. توضیحی که در اینجا لازم است داده‌شود این است که این تاکتیک‌ها در مبارزۀ مسلحانه به طریق مخصوص به خود و اغلب با ترکیبی از مبارزۀ مسلحانه و مبارزۀ سیاسی به مورد اجرا گذاشته می‌شود. حال ببینیم چه معیارهایی برای تشخیص میزان تمایلات مذهبی مردم در جامعۀ خود در دست داریم و استفادۀ عملی از این تمایلات در جهت جنبش تا چه حد است؟ دو پروسه را به عنوان فاکت تشریح می‌کنیم:

الف- حزب توده، سی سال قبل با روش‌هایی که گاه ضدمذهبی بود پا به میدان مبارزه سیاسی گذاشت. چنان چه می‌دانیم این حزب طی دورۀ دوازده سالۀ ٢٠–٣٢ اشتباهات فاجعه‌آمیزی مرتکب شد که هر کدام برای رمیدن توده‌ها از آن کافی بود. در برابر حزب توده دستگاه حاکمه مؤکداً از تاکتیک‌های مذهبی استفاده کرد و از نقطه ضعف‌های حزب توده که ناشی از عدم درک انترناسیونالیسم و داشتن رابطۀ غیراصولی با اتحاد شوروی بود برای تحریک احساسات مذهبی و ناسیونالیستی توده‌ها استفاده می‌کرد. دیری نکشید که جبهۀ ملی به عنوان یک رقیب نیرومند وارد میدان شد و چنانچه می‌دانیم جبهۀ ملی نیز از تاکتیک‌های مذهبی سود جست. خوب می‌بینیم توده‌ها به این تاکتیک‌ها چگونه پاسخ گفتند. علی‌رغم اشتباهات فاجع‌آمیز حزب توده، این حزب در بین قشرهای روشنفکر، خرد‌بورژوازی و در بین زحمتکشان دارای چند ده هزار عضو و چند صد هزار طرفدار پروپاقرص بود و حال آن که جامعه ایران در بیست سال اخیر و بخصوص ده سال اخیر با گسترش نظام سرمایه‌داری وابسته و تحلیل رفتن فئودالیسم و گسترش تمدن شهری و نفوذ تمدن غرب با توسعۀ سریع تعلیم و تربیت جدید، تمایلات مذهبی به میزان چشمگیری نه فقط در شهرها بلکه در روستاها نیز رو به کاهش گذاشته‌است. پرسش این است که آیا در شرایط حاضر توده‌های میلیونی از جنبش که اشتباهاتی چنین فاجعه‌آمیز مرتکب شده حمایت نخواهند کرد؟

تحلیل پروسۀ مورد بحث نشان می‌دهد که در جامعۀ ما نیز مانند همۀ اجتماعات بشری معاصر، توده‌ها از منافع و مصالح اقتصادی پیروی می‌کنند و مذهب تنها در مقاطعی می‌تواند در مبارزۀ آن ها موضعی گرفته‌باشد.

ب– واقعۀ ١۵ خرداد و تمایلات مساعد و همدردی مردم با خمینی و مذهبیون تابع او در واقع همین اصل اخیرالذکر را تأیید می کند. خمینی به سرعت از گمنامی به شهرت رسید و همدردی توده‌ها را برانگیخت. زیرا صراحتاً با حکومت مخالفت ورزیده‌بود.

مردم در پانزده خرداد نه به خاطر دین، بل به خاطر حفظ و تأمین حقوق خود به میدان آمدند. نبود یک رهبری شایسته، در واقع خلأ رهبری سیاسی، به خمینی و گروه‌های مذهبی امکان داد که از فرصت استفاده‌کنند و رهبری جریان را به دست گیرند. نه تنها در حال حاضر عناصر غیرمذهبی و حتی ضدمذهبی، نیروهای بالفعل جنبش‌اند بلکه در آخرین مراحل جنگ توده‌های ملیونی نیز در مبارزه نیازی به اعمال تاکتیک‌های مذهبی وجود ندارد. چنانچه انقلابی‌های توده‌ای دیگر جوامع نیز نیازی بدان نداشتند.

اما ممکن است کسانی بگویند که: ولو تأثیر مذهب اندک نیز باشد از همین تأثیر اندک نباید گذشت و توسل به تاکتیک‌های مذهبی را باید مجاز شمرد. ما اینک به زیان‌های ناشی از تاکتیک‌های مذهبی می‌پردازیم:

الف – با توجه به اینکه مذهب توده‌ها، مذهبی است سطحی و خرافی که تحت تأثیر دستگاه مذهبی است، روحانیون و به‌خصوص کاست عالی‌رتبه مذهبی روی تمایلات آن‌ها اثر می‌گذارند. مذهب متجددشدۀ مذهبی‌های مارکسیست در توده‌ها نفوذ ندارد و توده‌های عقب‌مانده را از حیث مرجعیت، سندیت مذهبی محافل ارتجاعی و محافظه‌کار را معتبر می‌شناسد، نه روشنفکران تجددطلب در مذهب را. از سوی دیگر مذهبی‌های مارکسیست نظر او عملاً به مذهب اعتبار بخشیده‌اند و زیر وای آن عمل کرده‌اند. این تابعیت از مذهب یک حق وتوی خردکننده به مراجع مذهبی می‌دهد که هرگاه این جماعت را تکفیر کنند در رابطۀ آنان با توده‌های مذهبی یعنی کسانی را که با انگیزه‌های مذهبی می‌خواستند به دنبال بکشانند اثر قاطع می‌گذارد. به عبارت دیگر شیشۀ عمر مذهبی‌ها در دست مراجع عالی مذهبی قرار می‌گیرد و هرجا که انقلاب با مصالح آنان مطابقت نکند این شیشه را بر زمین خواهند زد. چه زمانی این مراجع مرتجع و حداقل محافظه‌کار این شمشیر دموکلس را فرود خواهند آورد؟ آیا چنانچه مذهبی‌های مارکسیست تکفیر شوند، توده‌ها از پی آن‌ها خواهند آمد؟ با زحمت و صرف انرژی زیاد توده‌های غیرمذهبی یا توده‌هایی که انگیزۀ مبارزه‌شان مذهب نیست، یعنی همان کسانی که در اول بحث به آن‌ها اشاره‌شد از پی آن‌ها خواهند آمد؟ البته نه با تاکتیک‌های مذهبی. از هم‌اکنون وحشت تکفیر در سیمای سازمان مجاهدین خلق دیده می‌شود و آن‌ها را برخلاف مصالح فوق سازمانی یعنی برخلاف مصالح جنبش انقلابی به تک‌روی و محافظه‌کاری افراد می‌خواند. از سوی دیگر اگر چنین تکفیری اعلام شود عناصر و افراد این جنبش مذهبی مارکسیست در درون سازمان و یا پیرامون آن چه خواهند کرد؟ آیا در این صورت مذهب باز یک عامل تقویت کنندۀ وحدت ایدئولوژیک در بین آن‌ها به حساب خواهد آمد؟ قطعاً نه. دوستان مذهبی ناگزیرند خصلت‌های انقلابی جنبش خود را در حد تمایلات عالیۀ مراجع محافظه‌کار نگهدارند. آن‌ها از هم‌اکنون از این که در دادگاه‌ها رسماً از مارکسیسم دفاع شده دچار نگرانی شده‌اند و این نگرانی محق نیز هست.

ب – در به کارگرفتن تاکتیک‌های مذهبی، دستگاه حاکم، بر مذهبی‌های مخالف خود برتری دارد و حداقل پایگاه مادی دارد. دستگاه حاکمه همواره آماده است که با مرتجع‌ترین محافل مذهبی متحد شود، به‌خصوص پس از سرکوبی این محافل و تأمین تسلط خود بر آن‌ها و با تضعیف آن‌ها، این محافل آماده‌اند تا با اندک گوشه‌چشمی به خدمت سبعانه دستگاه درآیند و از آن‌جا که در مقابل مرتجعین مذهبی، اکثریتی محافظه‌کار و ضدانقلابی قرار دارند، جنبش مذهبی مارکسیستی می‌‌تواند از حمایت جناح انقلابی مؤثری برخوردار گردد. فراموش نباید کرد که زمینۀ تاکتیک‌های مذهبی، عقب‌مانده‌ترین توده‌ها هستند و در دست داشتن تریبون‌های مذهبی و امکانات عظیم و رسمی و دولتی در خنثی کردن تمایلات این عقب‌مانده‌ترین توده‌ها به مراتب مؤثرتر است تا اقدامات محدود دوستان مذهبی ما در مقابل حرکت دستگاه حاکمه و محافل مذهبی.

کمونیست‌ها همواره به پرده‌دری و افشاگری مراجع عالی مذهبی پرداخته و با بی‌اعتبارساختن آن‌ها به عنوان عناصر ضدانقلاب و متحد استثمار و ارتجاع از خود دفاع کرده‌اند. این واقعیت‌ها همراه صداقت انقلابی پادزهر مؤثری در خنثی‌کردن کوشش‌های ارتجاعی محافل مرتجع مذهبی است. ولی آیا دوستان مذهبی ما توانایی به کاربردن این تاکتیک متقابل را دارند؟ آیا می‌توانند صد و هشتاد درجه گردش کرده، مراجع عالی تشیع را مفتضح کنند؟ در این توانایی به حق تردید داریم.

ج- به کارگرفتن تاکتیک‌های مذهبی مانع رشد خصلت‌های انقلابی و ترقی‌خواهانۀ توده‌ها در جریان مبارزه و انقلاب می‌شود، در حالی که عناصر روشنفکر و پیشروی مذهبی دچار مشیت و تقدیر الهی باشند از توده‌های عقب‌مانده چه توقعی باید داشت؟ آیا تقویت این روحیه در توده‌ها به سود انقلاب است؟ آیا نباید در رهایی توده‌ها از اعتقادات مسموم‌کنندۀ مذهبی که در تأثیر منفی آن دوستان مذهبی ما هم‌عقیده‌اند کوشش کرد؟

ما در مقابل تاکتیک‌های مذهبی ضدانقلاب چه باید بکنیم؟[edit]

ما کوشش خواهیم کرد احساسات مذهبی توده را جریحه‌دار نکنیم. به عبارت دیگر در مبارزه با مذهب دچار چپ‌روی نشویم و کار فردا را در برنامۀ خود قرار نخواهیم داد. ما حتی به احساسات مذهبی توده احترام می‌گذاریم و به آن به کلی بی‌اعتنا نخواهیم بود و بی آن که براستی ضروری هم باشد دست به تظاهر ضدمذهبی نخواهیم زد. سعی خواهیم کرد مراجع مرتجع مذهبی را در انظار توده‌ها بی‌اعتبار سازیم تا ضربه‌هایی که بر ما وارد خواهند آورد هرچه کمتر اثر داشته‌باشد. ما می‌دانیم که مخالفت خاموش و گاه پرسروصدای مذهبی، اکثراً از انگیزه‌های قشری و ارتجاعی سرچشمه گرفته و مبارزات سیاسی محافظه‌کارانۀ مراجع مترقی و مذهبی در دستگاه مذهبی در اقلیت است. ما بارها شاهد همکاری و اتحاد صمیمانۀ ارتجاع سیاسی و مذهبی بوده‌ایم و در این زمینه دچار ساده لوحی و خوش‌باوری نخواهیم شد. ما هیچ‌گاه به سندیت و اعتبار دستگاهی که دیر یا زود در مقابل انقلاب قرار خواهد گرفت ولو به عنوان تاکتیک کمک نخواهیم کرد. ولی مادامی که این مراجع در مقابل دستگاه حاکمه قرار دارند و علیه ما وارد عمل نشده‌اند از هماهنگی با آن‌ها ابایی نخواهیم داشت.

تکلیف ما با دوستان مذهبی مارکسیست چیست؟[edit]

این جریان و این سازمان را دوست خود می‌دانیم، زیرا در شرایط فعلی با آن به طور کلی وحدت تاکتیکی و تا حدی وحدت استراتژیک داریم. تضعیف موقعیت این جریان را در شرایط امروز تضعیف جنبش به حساب می‌آوریم و از آن پرهیز می‌کنیم و در عین حال در قبال این جریان مثبت و مترقی در شرایط حاضر احساس مسئولیت می‌کنیم. احساس مسئولیتی که با مصالح جنبش مسلحانه ارتباط دارد. پس خود را مؤظف می‌دانیم در جریان عمل و طی مراحل مبارزه در سطح معینی به تصحیح و تبدیل ایدئولوژی این جریان کمک کرده و از آن‌ها بخواهیم ایدئولوژی خود را با مارکسیسم اصیل و انقلابی نزدیک ساخته و از ضرورت عمل پیروی کنند. در عین حال لازم می‌دانیم که کادرهای مبارزۀ مسلحانه، به‌خصوص کمونیست‌ها نسبت به این پدیده آگاهی داشته‌باشند و هشیاری مارکسیستی-لنینیستی خود را در قبال آن حفظ کنند. ما ناگزیریم علی‌رغم همکاری و تمایلات دوستانه نسبت به مذهبی‌های مارکسیست، نقطه‌نظرهای مارکسیستی اصیل را در قبال نظرات آن‌ها به کادرهای خود تعلیم دهیم. ولی در شرایط حاضر از تبلیغ این تعلیمات باید با احساس مسئولیت جدی جلوگیری کنیم، زیرا در مرحلۀ فعلی، جنبش مسلحانه را از مبرم‌ترین وظایف بازداشته موجب تضعیف آن خواهد شد. با این توضیحات، هدف از تنظیم این مقاله بر کسی پوشیده نخواهد ماند. ممکن است رفقای ما سؤال کنند که واقعاً چقدر امیدواری داریم که دوستان مذهبی ما در عمل راه را از چاه تشخیص داده و روش‌ها و مبانی خود را اصلاح کنند؟ پاسخ ما این است که بسا ضرورت عمل و اعتقاد جدی به ادامۀ مبارزۀ انقلابی، دوستان ما و عدۀ کثیری از آنان را به سوی یک ایدئولوژی سالم رهنمون گردد. تردیدی نیست که عده‌ای مارکسیست خواهند شد. ما شواهدی داریم که ضرورت مبارزه و نیاز به درک درست شرایط، نیروهای مبارز را به سوی مارکسیسم-لنینیسم اصیل کانالیزه می‌کند. نمونۀ زندۀ آن جنبش کاسترو در کوبا است که عناصر آغازکنندۀ آن از جمله خود کاسترو در آغاز انقلاب مارکسیست–لنینیست نبودند و در جریان انقلاب ضرورتاً مارکسیسم را پذیرفته و به کار بستند. آیا همین ضرورت نیست که دوستان مذهبی ما را به سوی مارکسیسم-لنینیسم کشانده‌است؟ این تأکید به این خاطر است که کسانی که به این مقاله دست می‌یابند در عمل نقض غرض نکرده، به جای تحکیم مبانی جنبش انقلابی به تضعیف آن نپردازند. همان طوری که قبلاً نیز تذکر داده‌شد، این مقاله تماس ابتدایی با مارکسیسم و مذهب است و در شرایط حاضر به مثابه هشداری به کادرهای کمونیست جنبش مسلحانه و به منزلۀ تذکری به مبارزان مذهبی سازمان مجاهدین خلق خواهدبود.