باز خودش پاسخ داده بود: «هنگامیکه روسها بیرون روند».
آقا شیخ می گوید تا همراهان دلهاشان صاف نشود پاسخ نخواهم داد. همراهان هم دلهاشان کی صاف خواهد شد؟!. هنگامیکه آقا شیخ به ایرادهای آنان پاسخ دهد.
از این سخن من خیابانی برآشفت و با خشم چنین گفت: «من از مرتجع[۱] چندان بدم نیاید که از جوان فضول». من چون خشمناک میبودم خودداری نتوانسته پاسخ دادم: من هم از مرتجع چندان بدم نیاید که از شیخ متعدی[۲]». از این جملهها نشست بهم خورد و ما دیگر ننشسته برخاستیم و این آخرین دیدار من و خیابانی بود.
من اینک خستوانم[۳] که بد کردم و این جمله آخری را گفتم. خیابانی هجده و هفده سال بزرگتر از من میبود و من را آن شایستی که در برابر جمله زننده او خاموشی گرایم. ولی جوانی و تندی سَهِشها[۴]، رشته را از دست من گرفت.
شادروان خیابانی با حاجی محمدعلی بادامچی و حاجی علی نقی