برگه:Zendegani-man.pdf/۷۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.

‫زندگانی من ‪ /‬احمد کسروی ‪........................................................................................................................................................................‬‬

‫‪۷۷‬‬

‫آنشب نیز سخنانی می‌گفت و شوخیهایی می‌کرد‪ .‬ازجمله به خیابانی گفت‪» :‬آقاشیخ‪ ،‬من آن باغچهای که‬ ‫می‌دارم گفتهام دری از آن به خیابان باز کنند که آنجا را »باغ ملت« گردانم‪ .‬خودم نیز یک صندلی پهلوی درگزارده‬ ‫به رویش خواهم نشست که اگر مستبدی )بدخواه مشروطه( خواست به درون بیاید به سینهاش بزنم و بگویم‪» :‬اینجا‬ ‫جای تو نیست«‪ .‬من گفتم‪» :‬آقای حاجی ناظم‪ ،‬کار خوبیست‪ ،‬ولی باید صندلی خودتان را از بیرون در بگزارید«‪ .‬او‬ ‫نفهمید‪ .‬ولی خیابانی و دیگران خندیدند‪.‬‬ ‫با این میانجیگریهای نیکخواهان‪ ،‬برخی از یاران خیابانی کینه ما را در دل می‌داشتند‪ .‬از‬ ‫جمله فیوضات که هم رییس مدرسه متوسطه و هم دستیار رییس فرهنگ می‌بود‪ ،‬رفتار دشمنانه‬ ‫آغاز کرده بود‪ .‬من دیدم با آنحال باید از رفتن به مدرسه خودداری کنم‪ .‬رییس فرهنگ دکتر‬ ‫صحت السلطنه مردی بسیار مهربان و نیکوکار و خود از دوستان من می‌بود‪ .‬ولی نیکی و مهربانی‌‬ ‫او در اینهنگام کاری از پیش نتوانستی برد‪ .‬چون بیکاریهای تابستان پایان می‌یافت من بر آن شدم‬ ‫که چون درسها آغاز یابد کناره جویی‌‪ ۱‬نویسم و دیگر نروم‪ .‬ولی در اندیشه می‌بودم که ِبچه کار‬ ‫دیگری پردازم‪.‬‬ ‫در همان روزها آقای رکن الملک‪ ۲‬که »رییس استیناف آذربایجان« شده بود‪ ،‬به تبریز رسید و چون‬ ‫بخانه مصدق الملک »مدعی العموم استیناف«‪ ۳‬درآمده بود‪ ،‬من نیز به دیدنش رفتم‪ .‬میزبان مرا به ناهار‬ ‫نگهداشت و سر ناهار مرا به رکن الملک می‌شناسانید که »از سران حزبست‪ .‬خود نیز عربی را خوب‬ ‫می‌داند و فقه خوانده…« از اینگونه ستایشها می کرد‪ .‬رکن الملک گفت‪» :‬پس بهتر است به عدلیه‬ ‫بیایند«‪ .‬من گفتم‪» :‬راست است من فقه خواندهام‪ .‬ولی قانون نمی‌دانم که بعدلیه توانم آمد«‪.‬‬ ‫گفت‪» :‬قانون را ما نیز نمی‌دانستیم‪ ،‬خواندیم و دانستیم«‪ .‬چون چنان می‌دانستم که از راه »تعارف« است‬ ‫دیگر پاسخی ندادم و در شگفت شدم که دیدم دو روز دیگر پاکتی از عدلیه آوردند که چون باز‬ ‫کردم دیدم »ابلاغ عضویت من در عدلیه« است‪ .‬می‌خواستم نپذیرم‪ .‬ولی طلیعه و دیگر آشنایان‬ ‫که در عدلیه می‌بودند مرا واداشتند که پذیرفتم و از روز سه شنبه ‪ ۲۴‬شهریور‪ ۱۲۹۸‬به عدلیه رفتم‪.‬‬ ‫این پیشامد مرا از برخورد با فیوضات و دیگران بازداشت‪ .‬ولی کینه آنرا افزونتر گردانید‪.‬‬

‫‪ -۱‬کناره جویی = استعفا‬ ‫‪ -۲‬آقای صدر ریس شعبه دیوان کشور‬ ‫‪ -۳‬مصدق جهانشاهی که وکیل مجلس شده بود‪.‬‬

‫)ویراینده(‬