برگه:Zendegani-man.pdf/۴۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
زندگانی من / احمد کسروی
۴۰
 

می رفتم. در خانه نشسته با کتاب خواندن بسر می بردم، و این فرصتی بود که دانشهای نوین را دنبال کنم. این بود کتابهایی در حساب و هندسه و جبر و مقابله و ستاره شناسی و فیزیک بدست آوردم و به خواندن و اندیشیدن پرداختم و با آنکه آموزگار نمی داشتم پیش می رفتم. از یکسو نیز گاهی به بازار رفته چند ساعتی در دکان یا حجره برخی آشنایان می گذرانیدم، و در اینجاها بود که با آزادیخواهانی که در شهر مانده و گاهی نیمه نهانی به بیرون می آمدند آشنایی پیدا می کردم.

از کسانی که در آنروزها آشنایی، بلکه دوستی پیدا کردم حاجی آقاخان (پسر حاجی صفر علیخان) بود. جوانی دانشمند و ستوده خوی و آراسته ای می بود. زبان فرانسه را نیک می دانست و از کتابهای اروپایی آگاهی بسیار می داشت. این جوان ملکی از پدرش ارث برده با درآمد آن زیستی و چون بسیار با شرم می بود، از خانه کم بیرون آمدی. روزی او را در نشستی دیدم و بنام همسالی و همدردی با هم دوست. نخست بار که من معنی درست مشروطه را فهمیدم از سخنان این جوان دانشمند آگاهی نیکی می داشت. یکرشته کتاب هایی از او گرفتم که بسیار سودمند بود. از جمله کتاب های سیاحتنامه ابراهیم بیک «جلد یکم» و کتاب احمد را ازو گرفته خواندم. سیاحتنامه ابراهیم بیک تکان سختی در من پدید آورد و باد به آتش درون من زد.

در آنهنگام کتابخانه ای در مغازه های مجیدالملک بنام «آذربایجان» می بود که کتابهای مصری و اروپایی می فروختی. من بارها می رفتم و ازو کتاب می خریدم. روزی دیدم دارنده کتابخانه آهسته بمن گفت: «از کتاب خریدنتان پیداست که شما از مشروطه خواهانید». گفتم: «آری من از آزادیخواهانم». گفت: «دوتن دیگری هستند که به اینجا آیند و کتاب خرند و گاهی نیز به گفتگو نشینند. می خواهید که با آنان آشنا گردید؟!...». گفتم: «چرا نخواهم».

چند روزی پس از آن از جلو مغازه او می گذشتم، دیدم بیرون شتافت و مرا خواند، و چون به بخش درونی کتابخانه رفتیم دیدم دو تن، یکی سید و دیگری ملا نشسته اند. سید را در مدرسه دیده میشناختم. میر عبدالحمید غیاثی می بود. ملا را نیز سپس شناختم که آقا میرزا باقر (طلیعه) است. من چون رسیدم، و سلام و دانستند که از آزادیخواهانم، بسیار شاد گردیدند و همچون کسانی که سالیان دراز با هم دوستی داشته اند، نشستیم و به سخن پرداختیم. گفتند: «ما را دوست دیگری بنام آقا میرزاعلی هیئت است که از شاگردان آخوند بوده و از نجف آمده، باید شما را با او نیز آشنا گردانیم».

چنین نهادیم میرزا علی را نیز بر داشته به هکماوار بخانه ما بیایند. آنروز هر سه آمدند و با هم نشسته به درد دل گفتن آغاز کردیم. سپس به کتابهای من بازرسی کردند و از برخی کتابها خوانده شد. آنروز را با صد خوشی بسر بردیم و چنین نهادیم که هفته ای دو روز یا دو شب با هم باشیم.