برگه:Zendegani-man.pdf/۳۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
در نمونه‌خوانیِ این برگ مشکلی وجود دارد.
زندگانی من / احمد کسروی
۳۱
 

مثلاً یکی از جستار[۱]هاشان بدین عنوانست: «آیا مقدمه واجب واجبست؟». خودشان مثل زده چنین می گویند: آقایی به غلامش فرموده برو بالای بام. رفتن بالای بام واجبست و جای سخن نیست. ولی آیا نردبان گزاردن که مقدمه آنست نیز واجبست؟»

نویسنده کتاب در ۳۱ سالگی

ابن پیکره در سال ۱۲۹۹ در تهران برداشته شده)

چنانکه می بینید این گفتار بسیار بیهوده است. کسیکه بالای بام خواهد رفت ناچار است که نردبان گزارد و جای گفتگو هم نمی باشد. اینست برخی آمده چنین گفته اند: «مقصود آنست که مقدمه آیا اصالتاً واجبست یا من باب المقدمه واجب می باشد؟». پیداست که این نیز بیهوده است و جز به کار بافندگی نتواند خورد.

همین جستار بیهوده را هفته ها بلکه ماهها درس گفتندی و در پیرامونش چخش‌[۲]ها کردندی. من بارها شنیده بودم یکی از ملایان نجف این جستار را شش ماه درس گفته است.

این اصول نیز گذشته از آنکه چیزی به دانسته های آدمی (یا بهتر بگویم: به دریافته های او) نیفزاید نیروهای ساده اش را نیز از کار اندازد و کسی که ده سال و بیست سال با این بافندگیهای

پا در هوا بسر برد، ناچاریست که مغز او فرسوده گردد و فهم و خردش بیکاره شود. از حکمت یا فلسفه در جاهای دیگری سخن رانده نیک نشانداده‌ایم که سراپا پندار بافیست.

  1. جستار = مبحث (ویراینده)
  2. چخش (بر وزن جهش)= مجادله (ویراینده)