نخستینش به باشیدن («کُن»!)، ملتزم به خیر نباشد. عقلانیت دولتی هم ایجاب میکرد، خدا حسابگر شود، زود خشم نگیرد و از امور جاری دور نگه داشته شود، تا هر کسی او را در کارها دخالت ندهد.
معتزله، که نخستین نظام الاهیاتی رامکنندهی خدای اسلامی را عرضه کردند، ایدهی خود در باب نیکی ذاتی را از الاهیات مسیحی برگرفتهاند. ثبت است که آنان نظر خود در این مورد را که خدا نیک است، سرچشمهی هر گونه نیکی است، بد نیست و کسی را به بدکاری نمیکشاند، از یوحنای دمشقی گرفتهاند. بحث آنان دربارهی صفات خدا متأثر از دیدگاه این قدیس مسیحی است. آنان با الاهی کردن نیکی، با توجه به اینکه قرآن و به تبع آن شریعت را مخلوق میدانستند، نیک بودن نیک را به قراری شرعی برنمیگرداندند. نیک به خاطر نفس نیکی نیک است و بد به خاطر نفس بدی بد است.
این عقیده، که به برتر دانستن اخلاق از دین راه میبرد، در هیچ دینی با صمیمیت و به تمامی پذیرفته نشده است. دست کم درمورد دینهای شناختهشده در خطهی فرهنگی ما میتوانیم با قطعیت بگوییم که همهی آنها استعدادی قوی برای مقابله با اخلاق داشتهاند تا چه برسد به پذیرش ارج ذاتی و برین آن. و آن دینها این استعداد را در طول تاریخ مدام به نمایش گذاشتهاند.
دگردیسیهای الاهی
اگر خدا در جریان فرهیخته شدنش نیک شده است، پس چه چیزی باعث تقابل دین و اخلاق میشود؟ یک پاسخ خداشناسانه (تئولوژیک) به این پرسش میتواند این باشد: خدا سلطان کائنات است و هر چه ذاتش با قدرت و سلطه توضیح داده شود، در خطر ابتلا به بیاخلاقی قرار دارد. سلطانها طرف سلطانها را میگیرند. ممکن است سلطانی زمانی شورش رعایایی را علیه سلطان دیگری برانگیزد، قاعده اما این است که در نهایت همهی سلاطین همنشین شوند و علیه رعایا متحد گردند. خدا مشوق شورش علیه شاه بود. خمینی که سلطان شد، پشت او را گرفت. خدا بیاخلاق میشود، زیرا سوژهای است که سوژه بودنش به قدرتش برمیگردد، به فعال مایشا بودنش.
فرناندو پسوآ در یکی از تأملاتش در «کتاب ناآرامی» میگوید، خدایان چه باشند، چه نباشند، ما بردهی آنانیم. در این شکی نیست که خدا یک نیروی اجتماعی واقعی است. او جلوههای مختلفی دارد، هم در جنگ هم در صلح، هم در بدکاری هم در نیکوکاری. پسوآ همچنین گفته است: «خدا یعنی این که ما وجود داریم و این همهی داستان نیست.» (ص. ۳۱، ترجمهی جدید آلمانی) این سخن را میتوان از زاویهی اجتماعی چنین تعبیر کرد: خدا وجود دارد زیرا ما به هم به اندازهی لازم کمک نمیکنیم و درمواردی هم کاری از دستمان برنمیآید. به جای کمک کردن، همدیگر را محروم میکنیم، میزنیم و میکشیم. هم برای کشتن به یاری خدا نیاز داریم و هم برای دادخواهی. ظلم اگر نباشد، خدا وجود نخواهد داشت یا اگر وجود داشته باشد، آن چیزی نیست که تا کنون در تاریخ فرهنگ بدان برخوردهایم.
در نقد روشنگرانهی مذهب، خدا را معمولاً به عنوان چیزی ساختگی و توهمی در نظر میگیرند، در نهایت به عنوان یک ابژه، که از آن به عنوان نیرویی استفاده میکنند که از درون روان آدمی و از بیرون به صورت آیین و تشکیلات مردم را به بند میکشد و با کمک آن جور و جهل برقرار میماند. خدا ولی بیش