از آفرینش خدای و سودخواستار و فرزانه و ضد بدی (و) آشکار و سامانبخش همه و افزونگر و نگران همه شد. نخستین آفرینشی را (که) خودی بخشید، نیکو-روشی (بود)، آن مینو که چون آفرینش را اندیشید، بِدان تنِ خویش را نیکو بکرد؛ زیرا او را خدایی از آفرینش بود.» (ترجمهی مهرداد بهار، ص. ۳۵).
زمانی که از دل جنبش دینی اسلامی امپراتوری سر برآورد و آن امپراتوری دفتر و دیوان و احکام خود را یافت، کار مهار خدا نیز به یک نقطهی کیفی رسید. از نقش قهر کاسته شد و بر وزن عقل در ترکیب تصور از خدا افزوده شد. بر کتاب خدا تفسیر نوشته شد و همین خود به معنای مهار کردن بود. برای مهار کردن خدا میان هستی او و صفاتش فرق گذاشتند و سپس با آن صفات، او را به بند کشیدند. با ذاتی کردن برخی صفات، خدا را ذاتاً مقید کردند. طبعاً یکی از صفات خوبی بود. فرهنگ عصارهی هر چه را که خوب میدانست، گرفت و در صفت متعالی شایستهی اسم الله تعالی ریخت. روشن است که انسان فرهیختهی امروزی همان درکی را از خوبی ندارد که یک اعتزالی قرن چهارم هجری داشته است. اما به هر حال آن خوبی آغازین هم تا آن حد خوب بود، که از آن خدا هر کاری سر نزند.
در تحریر قرآن علامتهای سجاوندی به کار نمیبرند. اگر در عبارت قرآنی «کن فیکون» یک ویرگول ساده به کار بریم، امکان جالبی برای بحث دربارهی آن ایجاد میکنیم: «کن، فیکون». این ویرگول، دو مرحله را از هم جدا میکند، مرحلهای که فقط با ارادهی گویندهی «باش» مواجه هستیم، و مرحلهای که باشندهای وجود دارد در حال «باشیدن». آیا در مرحلهی «باش» هم خوبی وجود دارد، یا خوبی در آن طرف ویرگول پدید میآید؟ اسلام، با تعلیمات شاخصی که دارد، هیچگاه به یک آموزهی لوگوس نگروید، یعنی به آن عقلی که مشیت و به تبع آن شریعت را مهار کند. تنها طرح مابعدالطبیعیای که شایسته است خردگرا نامیده شود، طرح ابنسیناست که فاصلهی هستیشناختی ژرفی را میان خدا و جهان برقرار کرده و این فاصله را با مراتبی از هستی که «عقل» نامیده میشود، پر میکند. این فاصله آنچنان ژرف است که هیچ سلطانی نمیتواند ارادهی خود را ارادهی خدایی بنماید و به هیچ فقیه و مفتیای امکان آن را نمیدهد که مدعی شود که میداند ارادهی الاهی بر چه قرار میگیرد. آن ویرگول را ابنسینا به صورت فیض در نظر گرفت و این فیض طبعاً در نظر او نیک بود. خدای وی در بخشندگی نمود دارد، نه در محرومسازی. خدای او، اگر جدی گرفته شود، نمیتواند حقیقتش را در زندان و با شکنجه آشکار کند.
فیلسوفان، خدا را درگیر گفت و گویی تعهدآور کردند. این تز مشهور است که میتوانیم همهی نظامهای الاهیاتی را به صورت گفتوگویی میان پردازندگان آنها و خدا تصور کنیم. مثلاً میتوان الاهیات ابنسینا را به صورت مصاحبهای با خدا به صورت زیر بازنمایی کنیم:
لطفاً بفرمایید چگونه جهان را آفریدید.
ـ از من عقل اول برون تراوید.
پس از آن؟
ـ از عقل اول عقل دوم صادر شد.
بعد چه شد؟
ـ از عقل دوم، عقل سوم پدید آمد.
و داستان همین گونه ادامه یافت؟