"قاطی" به معنای درهم و مخلوط است، و «قاطی کردن» در متنی چون مکالمهی بالا «درهم آمیختن مطالب و موضوعات در ذهن» و «تمیز ندادن دو یا چند چیز از هم» (فرهنگ سخن) معنا میدهد. جایی میرسد که زندانی دیگر نمیداند واقعیت چیست. فقط یک چیز وجود دارد و آن فشار بازجوست و این بازجو کسی است که قدرت آن را دارد که واقعیت را برهم زند و از نو بسازد.
بازجو واقعیت را میسازد. این حق ویژهی اوست. او این حق را از کجا میگیرد؟ آفرینشگری، بنابر باور دینی کار خداست، و این خداست که به آنچه پنهان است، آگاهی دارد. بازجو هم خالق است، هم علم غیب دارد. بازجو، از مقربان خداست. او عامل یک حکومت الاهی است. تحلیل گفتههای بازجویان نشان میدهد، آنچه آنان در درجهی اول میکوشند به زندانی «تفهیم» کنند، این است که گرفتار در زندان حکومتی الاهی هستند و این حکومت، به نیابت از طرف خدا واقعیت را تعریف و تعیین میکند. اصلاً مهم نیست که زندانی چه دیده و چه شنیده؛ بر چشم و گوش و دل او پرده بوده، این پرده برداشته میشود و زندانی حال باید به تجربهی واقعیتی اعتراف کند که پیشتر آن را تجربه نکرده بوده است. حتّا اگر هیچگاه پا به خارج از مرزهای کشور نگذشته باشد، اگر گفتند بارها به اسرائیل سفر کرده است، باید بپذیرد. تعلیق واقعیت، با تعلیق هنجارها همراه است. عبور از واقعیت تجربهشده توسط زندانی به واقعیت مورد نظر بازجو عبور از برزخی است که در آن هیچ هنجاری وجود ندارد. هیچ تناقضی نیست که به فرد تجاوز شود، تا او پس از تجاوز به برتری اخلاق دینی بر هر گونه منش اخلاقی دیگری اعتراف کند. در این دنیای برزخی، تجاوز هم اخلاقی است. اخلاق آن است که بازجو میکند. تجاوز هم عملی است که اخلاق پس از آن خلق میشود.
نظامهای الاهیاتی
آن دنیای برزخی، یک مرحلهی عدمی است، مرحلهی معدوم شدن و از نو آفریده شدن است. دنیای واقعی و هنجارهای آن به دنبال این مرحله شکل میگیرند. در این مرحلهی انهدام و خلق دوباره، اخلاق وجود ندارد. ابعاد این مرحلهی نیستی را بزرگ میکنیم، چنان بزرگ که به دنیاهای سیستمهای بزرگ مابعدالطبیعی و الاهیاتی در مرحلهی خلق جهان برسیم. این کار موجه است، زیرا انسانها خدایان را به صورت خود میسازند و آن خدایان چون ساخته شدند، آنگاه که در مرحلهی چیرگی دینهای منسجم نوبت به آنان رسد، انسانهایی را میسازند به صورت خود. بنابراین حق داریم از منشاء الاهیاتی آفرینشگری بازجویان در حکومت الاهی بپرسیم و بر این قرار حق داریم، برای فهم دنیای برزخی شکنجه، به کاوش در سیستمهای بزرگ مابعدالطبیعی و الاهیاتی بپردازیم. با زندانشناسی خداشناسی میکنیم و با خداشناسی زندانشناسی.
آن dēmiurgós یعنی جهانآفرینی که افلاطون در همپرسهی «تیمائوس» مسئول خلق جهانش میداند، کار خود را در یک خلاء مطلق هنجاری پیش نمیبرد. ایدهی نیکی، به عنوان اَبـَرایده، وجود دارد و جهانآفرین جهان را همخوان با این ایده و معماری دنیای ایدهها میآفریند. هلنیسم، یعنی یونانیمآبی عصر باستان در مرحلهی پایانی آن، فکر این گونه جهانآفرینیِ همخوان با نیکی را به مسیحیت انتقال داد. ایدهای وارد یک مذهب سامی شد که با اصل آن، بدان گونه که در کتاب آفرینش «عهد عتیق»