شبیه لبهای زنم بود. لبهای او طعم کونه خیار میداد - تلخ مزه و گس بود. لابد لبهای آن لکاته هم همین طعم را داشت!
درهمین وقت دیدم پدرش - آن پیرمرد قوزی که شال گردن بسته بوداز در خانه بیرون آمد بی آنکه به طرف من نگاه بکند رد شد. بریده بریده میخندید، خنده ترسناکی بود که مو را به تن آدم راست می کرد؛ و شانه هایش از شدت خنده می لرزید. از زور خجالت می خواستم به زمین فروبروم. نزدیک غروب شده بود، بلند شدم، مثل اینکه می خواستم از خودم فرار بکنم. بدون اراده راه خانه را پیش گرفتم. هیچ کس و هیچ چیز را نمیدیدیم؛ به نظرم می آمد که از میان یک شهر مجهول و ناشناس حرکت می کردم! خانه های عجیب و غریب با اشکال هندسی بریده بریده با دریچه های متروک سیاه اطراف من بود. مثل این بود که هرگز یک جنبنده نمی توانست در آن مسکن داشته باشد. ولی دیوارهای سفید آنها با روشنائی ناچیزی میدرخشید، و چیزی که غریب بود، چیزی که نمی توانستم باور بکنم، در مقابل هریک از این دیوارها می ایستادم، جلو مہتاب سایه ام بزرگ و غلیظ به دیوار می افتاد ولی بدون سر بود. سایه ام سر نداشت. شنیده بودم که اگر سایه کسی سر نداشته باشد تاسر سال می میرد.
هراسان وارد خانه ام شدم و به اطاقم پناه