پرش به محتوا

برگه:The Blind Owl.pdf/۸۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.
۸۹
 

متوجه قدمهای خودم بود. من راه نمی رفتم ولی مثل آن دختر سیاهپوش روی پاهایم میلغزیدم و رد میشدم. همینکه به خودم آمدم دیدم در شهر و جلو خانه پدرزنم هستم. نمیدانم چرا گذارم به خانه پدرزنم افتاد! پسر کوچکش - برادرزنم - روی سکو نشسته بود، مثل سیبی که با خواهرش نصف کرده باشند. چشمهای مورب ترکمنی، گونه های برجسته، رنگ گندمی، دماغ شهوتی، صورت لاغر ورزیده داشت. همینطور که نشسته بود انگشت سبابه دست چپش را به دهنش گذاشته بود. من بی اختیار جلو رفتم دست کردم کلوچه هائی که در جیبم بود در آوردم به او دادم و گفتم: «اینها را شاجون برایت داده. چون به زن من به جای مادر خودش شاجون می گفت. او با چشمهای ترکمنی خود نگاه تعجب آمیزی به کلوچه ها کرد که با تردید در دستش گرفته بود. من روی سکوی خانه نشستم او را در بغلم نشاندم و به خودم فشار دادم. تنش گرم و ساق پاهایش شبیه ساق پاهای زنم بود و همان حرکات بی تکلف او را داشت. لبهای او شبیه البهای پدرش بود، اما آنچه که نزد پدرش مرا متنفر می کرد برعکس دراو برای من جذبه و کشندگی داشت، مثل این بود که لبهای نیمه باز او تازه از یک بوسه گرم طولانی جدا شده؛ روی دهن نیمه بازش را بوسیدم که