که آنوقت بودم دیگر وجود نداشت و اگر حاضرش میکردم و با او حرف میزدم نمیشنید و مطالب مرا نمیفهمید، صورت یکنفر آدمی را داشت که سابق برین با او آشنا بودهام ولی از من و جزو من نبود.
«دنیا بنظرم یک خانه خالی و غمانگیز آمد و در سینهام اضطرابی دوران میزد مثل اینکه حالا مجبور بودم با پای برهنه همه اطاقهای این خانه را سرکشی بکنم - از اطاقهای تو در تو میگذشتم ولی زمانیکه باطاق آخر در مقابل «آن لکاته» میرسیدم درهای پشت سرم خودبخود بسته میشد و فقط سایههای لرزان دیوارهائی که زاویه آنها محو شده بود مانند کنیزان و غلامان سیاهپوست در اطراف من پاسبانی میکردند.
«نزدیک نهر «سورن» که رسیدم جلوم یک کوه خشک خالی پیدا شد، هیکل خشک و سخت کوه مرا بیاد دایهام انداخت، نمیدانم چه رابطهای بین آنها وجود داشت. از کنار کوه گذشتم در یک محوطه کوچک با صفائی رسیدم که اطرافش را کوه گرفته بود، روی زمین از بتههای نیلوفر کبود پوشیده بود و بالای کوه یک قلعه بلند که با خشتهای وزین ساخته بودند دیده میشد.
«در اینوقت احساس خستگی کردم رفتم کنار