قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است،– آرزوهائی که به آن نرسیدهاند، آرزوهائی که هر متلسازی مطابق روحیه محدود موروثی خودش تصور کرده است.
«کاش میتوانستم مانند زمانیکه بچه و نادان بودم آهسته بخوابم –خواب راحت بیدغدغه– بیدار که میشدم روی گونههایم سرخ برنگ گوشت جلو دکان قصابی شده بود –تنم داغ بود و سرفه میکردم– چه سرفههای عمیق ترسناکی! – سرفههائی که معلوم نبود از کدام چاله گمشده تنم بیرون میامد، مثل سرفه یا بوهائی که صبح زود لش گوسفند برای قصاب میاوردند.
«درست یادم است، هوا بکلی تاریک بود، چند دقیقه در حال اغما بودم. قبل از اینکه خوابم ببرد با خودم حرف میزدم– درین موقع حس میکردم حتم داشتم که بچه شده بودم و در ننو خوابیده بودم، حس کردم کسی نزدیک من است، خیلی وقت بود همه اهل خانه خوابیده بودند. نزدیک طلوع فجر بود و ناخوشها میدانند در این موقع مثل این است که زندگی از سر حد دنیا بیرون کشیده میشود– قلبم بشدت میتپید، ولی ترسی نداشتم، چشمهایم باز بود ولی کسی را نمیدیدم، چون تاریکی خیلی غلیظ و متراکم بود– چند دقیقه گذشت