من گزلشک را برداشتم نگاه کردم؛ همان گزلیک خودم بود. بعد ننه جون به حال شاکی و رنجیده گفت: «آره ! دخترم - یعنی آن لکاته - صبح سحری میگه پیرهن منو دیشب تو دزدیدی. منکه نمیخوام مشغول ذمه شما باشم! اما دیروز زنت لک دیده بود... ما میدونستیم که بچه... خودش می گفت تو حموم آبستن شده، شب میرفتم کمرش رو مشت و مال بدم دیدم رو بازوش گل گل کبود بود. به من نشان داد گفت بیوقتی رفتم تو زیرزمین، از ما بهترون ویشگونم گرفتند.» . دوباره گفت: «هیچ میدونستی خیلی وقت زنت آبستن بوده؟ » من خندیدم و گفتم: «لابد شکل بچه شکل پیر مرد قاری یه، لابد به روی اون جنبیده! »
بعد ننه جون به حالت متغیر از در خارج شد. مثل اینکه منتظر این جواب نبود. من فورا بلند شدم، گزلشیک دسته استخوانی را با دست لرزان بردم در پستوی اطاقم توی مجری گذاشتم و در آن را بستم. نه، هرگز ممکن نبود که بچه برروی من جنبیده باشد. حتما به روی پیرمرد خنزرپنزری جنبیده بود! بعد از ظهر در اطاقم باز شد؛ برادر کوچکش - برادر کوچک آن الکاته . در حالیکه ناخنش را می جوید وارد شد. هرکس که آنها را میدید فورا می فهمید که خواهر برادرند. آنقدر هم شباهت! دهن کوچک تنگ، لبهای گوشت آلوی