و آرام، همه اینها برای من پر از یادگارهای دور و دردناک بود؛ و من در همه اینها آنچه را که از آن محروم مانده بودم که یک چیز مربوط به خودم بود و از من گرفته بودند جستجو می کردم.
آیا برای همیشه مرا محروم کرده بودند؟ برای همین بود که حس ترسناکتری درمن پیدا شده بود. لذت دیگری که برای جبران عشق ناامید خودم احساس می کردم، برایم یکنوع وسواس شده بود. نمیدانم چرا یاد مرد قصاب روبروی دریچۂ اطاقم افتاده بودم که آستینش را بالا می زد، بسم الله می گفت و گوشتها را می برید. حالت و وضع او همیشه جلو چشمم بود. بالاخره من هم تصمیم گرفتم، یک تصمیم ترسناک. از توی رختخوابم بلند شدم، آستینم را بالا زدم و گزلیک دسته استخوانی را که زیر متکایم گذاشته بودم برداشتم. قوز کردم و یک عبای زرد هم روی دوشم انداختم، بعد سرورویم را با شال گردن پیچیدم، حس کردم که در عین حال یک حالت مخلوط از روحیه قصاب و مرد خنزرپنزری در من پیدا شده بود. بعد پاورچین به طرف اطاق زنم رفتم. اطاقش تاریک بود، در را آهسته باز کردم؛ مثل این بود که خواب می دید؛ بلند بلند با خودش می گفت: «شال گردنتو واکن». رفتم دم رختخواب، سرم را جلو نفس گرم و ملایم او گرفتم. چه حرارت گوارا و زنده کننده ای