این برگ نمونهخوانی نشده است.
۱۲۹
آن را روی آینه کشیدم. همین که برگشتم دیدم ننه جون با رنگ پریده مهتابی و موهای ژولیده و چشمهای بی فروغ وحشت زده یک کاسه آش جو از همان آشی که برایم آورده بود روی دستش بود و به من مات نگاه می کرد. من دستهایم را جلو صورتم گرفتم و رفتم پشت پرده پستو خودم را پنهان کردم.
وقتی که خواستم بخوابم دور سرم را یک حلقه آتشین فشار میداد. بوی تند شہوت انگیز روغن صندل که در پیه سوز ریخته بودند در دماغم پیچیده بود. بوی ماهیچه های پای زنم را می داد و طعم کونه خیار با تلخی ملایمی دردهنم بود. دستم را روی تنم می مالیدم و درفکرم اعضای بدنم را -ران، ساق پا، بازو و همه آنها را با اعضای تن زنم مقایسه می کردم. خط ران و سرین، گرمای تن زنم، اینها دوباره جلوم مجسم شد. از تجسم خیلی قوی تر بود، چون صورت یک احتیاج را داشت. حس کردم که میخواستم تن او نزدیک من باشد. یک حرکت، یک تصمیم برای دفع این وسوسه شہوت انگیز کافی بود. ولی این حلقه آتشین دور سرم به قدری تنگ و سوزان شد که به کلی در یک دریای مبهم و مخلوط با هیکلهای ترسناک غوطه ور شدم. هوا هنوز تاریک بود. از صدای یک دسته گزمه مست بیدار شدم که از توی کوچه می گذشتند، فحشهای