پرش به محتوا

برگه:The Blind Owl.pdf/۱۲۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.
۱۲۵
 
درست ملتفت نمی شدم. در این وقت مثل اینکه پرده ای از جلو چشمم افتاد! نمی دانم چرا یاد گوسفندهای دم دکان قصابی افتادم ! او برایم حکم یک تکه گوشت لخم را پیدا کرده بود و خاصیت دلربائی سابق را به کلی از دست داده بود. یک زن جا افتاده سنگین و رنگین شده بود که به فکر زندگی بود؛ یک زن تمام عیار! زن من! با ترس و وحشت دیدم که زنم بزرگ و عقل رس شده بود؛ در صورتی که خودم به حالت بچگی مانده بودم. راستش از صورت او، از چشمهایش خجالت می کشیدم. زنی که به همه کس تن در میداد الا به من؛ و من فقط خودم را به یادبود موهوم بچگی او تسلیت می دادم. آنوقتی که یک صورت ساده بچگانه، یک حالت محو گذرنده داشت و هنوز جای دندان پیرمرد خنزری سر گذر روی صورتش دیده نمی شد. نه، این همانکس نبود.

او به طعنه پرسید که «حالت چطوره؟» من جوابش دادم: «آیا تو آزاد نیستی؟ آیا هرچی دلت میخواد نمی کنی؟ به سلامتی من چکارداری؟»

او در را به هم زد و رفت. اصلا برنگشت به من نگاه بکند. گویا من طرز حرف زدن با آدمهای دنیا، با آدمهای زنده را فراموش کرده بودم! او همان زنی که گمان می کردم عاری از هرگونه احساسات است از این حرکت من رنجید. چندین بار خواستم بلند شوم بروم روی دست و پایش بیفتم