با سایه خودم حرف میزدم. در این وقت یک چیز باور نکردنی دیدم. در باز شد و آن لکاته آمد. معلوم میشود که گاهی بفکر من میافتد - باز هم جای شکرش باقی است. اوهم میدانست که من زنده هستم و زنج می کشم و آهسته خواهم مرد. جایش شکرش باقی بود. فقط میخواستم بدانم آیا می دانست که برای خاطر او بود که من می مردم! اگر می دانست آن وقت آسوده و خوشبخت میمردم. آن وقت من خوشبخت ترین مرد مام روی زمین بودم. این لکاته که وارد اطاقم شد افکار بدم فرار کرد. نمیدانم چه اشعه ای از وجودش، از حرکاتش تراوش می کرد که به من تسکین می داد! این دفعه حالش بهتر بود؛ فربه و جا افتاده شده بود؛ ارخلق سنبوسه طوسی پوشیده بود؛ زیر ابرویش را برداشته بود، خال گذاشته بود، وسمه کشیده بود، سرخاب و سفید آب و سرمه استعمال کرده بود. مختصر با هفت قلم آرایش وارد اطاق من شد. مثل این بود که از زندگی خودش راضی است و بی اختیار انگشت سبابه دست چپش را به دهنش گذاشت. آیا این همان زن لطیف، همان دختر ظریف اثیری بود که لباس سیاه چین خورده می پوشید و کنار نہر سورن با هم سرما مک بازی می کردیم؟ همان دختری که حالت آزاد و بچگانه و موقت داشت و مچ پای شہوت انگیزش از زیر دامن لباسش پیدا بود؟ تا حالا که باو نگاه میکردم
برگه:The Blind Owl.pdf/۱۲۴
ظاهر