مرا مدفون بکند و دندانهای مرمر به هم قفل بشود؛ هول و هرا س اینکه صدایم ببرد و هر چه فریاد بزنم کسی بدادم نرسد...
من آرزو می کردم که بچگی خودم را بیاد بیاورم، اما وقتی که می آمد و آنرا حس می کردم مثل همان ایام سخت و دردناک بود!
سرفه هائی که صدای سرفه یا بوهای سیاه لاغر جلو دکان قصابی را می داد، اجبار انداختن خلط و ترس اینکه مبادا لکه خون در آن پیدا بشود. خون این ماده سیال ولرم و شورمزه که از ته بدن بیرون می آید که شیره زندگی است و ناچار باید قی کرد؛ و تهدید دائمی مرگ که همه افکار او را بدون امید برگشت لگدمال می کند و می گذرد بدون بیم و هراس نبود.
زندگی با خونسردی و بی اعتنائی صورتک هرکسی را به خودش ظاهر می سازد؛ گویا هرکسی چندین صورت با خودش دارد! بعضیها فقط یکی از این صورتکها را دائما استعمال می کنند که طبیعتا چرک می شود و چین و چروک می خورد. این دسته صرفه جو هستند. دسته دیگر صورتکهای خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می دارند؛ و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می دهند ولی همینکه پا به سن گذاشتند می فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و