باید همه اینها را بنویسم تا به بینم که بخودم مشتبه نشده باشد، باید همه اینها را بسایه خودم که روی دیوار افتاده توضیح بدهم — آری، پیشتر برایم فقط یک دلخوشی یا دلخوشکنک مانده بود — میان چهار دیوار اطاقم روی قلمدان نقاشی میکردم و با این سرگرمی مضحک وقت را میگذرانیدم اما بعد از آنکه آن دو چشم را دیدم، بعد از آنکه او را دیدم اصلاً معنی، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد — ولی چیزی که غریب، چیزیکه باورنکردنی است نمیدانم چرا موضوع مجلس همه نقاشیهای من از ابتدا یکجور و یک شکل بوده است: همیشه یک درخت سرو میکشیدم که زیرش پیرمردی قوز کرده شبیه جوکیان هندوستان عبا بخودش پیچیده، چنباتمه نشسته و دور سرش چالمه بسته بود و انگشت سبابه دست چپش را بحالت تعجب به لبش گذاشته بود — روبروی او دختری با لباس سیاه بلند خم شده باو گل نیلوفر تعارف میکرد، چون میان آنها یک جوی آب فاصله داشت — آیا این مجلس را من سابقاً دیده بودهام یا در خواب بمن الهام شده بود؟ نمیدانم. فقط میدانم که هر چه نقاشی میکردم همهاش همین مجلس و همین موضوع بود،
برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰
ظاهر