برگه:Tavalludi Digar - Farogh Farrukhzad.pdf/۷۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.


میتوان با پنجه‌های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند میبارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده‌ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک میگوید

 

میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده، اما کور، اما کر

 
 

میتوان فریاد زد

با صدائی سخت کاذب، سخت بیگانه

«دوست میدارم»

میتوان در بازوان چیرهٔ یک مرد

ماده‌ای زیبا و سالم بود

۶۳
عروسک کوکی