برگه:Tavalludi Digar - Farogh Farrukhzad.pdf/۶۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.


در جهانی اینچنين سرد و سياه

با قدمهایت قدمهايم براه

 
 

ای به زير پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گيسويم رااز نوازش سوخته

گونه‌هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بيگانه با پیراهنم

آشنای سبزه‌زاران تنم

آه، ای روشن طلوع بی‌غروب

آفتاب سرزمين‌های جنوب

عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست

چلچراغی در سکوت و تيرگيست

عشق چون در سينه‌ام بيدار شد

از طلب، پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم، من نيستم

حيف از آن عمری که با من زيستم

۴۹
عاشقانه