برگه:Tavalludi Digar - Farogh Farrukhzad.pdf/۱۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.


در ظهرهای گرم دودآلود

ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم

ما با زبان سادهٔ گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی‌های معصومانه میبردیم

و به درختان قرض میدادیم

و توپ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت

و عشق بود، آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی

ناگاه محصورمان میکرد

و جذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفس‌ها و تپش‌ها و تبسم‌های دزدانه

 
 

* *

 
 

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند

۷
آن روزها