برگه:Tavalludi Digar - Farogh Farrukhzad.pdf/۱۴۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.


حوصلهٔ آب دیگه داشت سر میرفت

خودشو میریخت تو پاشوره، در میرفت

انگار میخواس تو تاریکی

داد بکشه: «آهای ذکی

«این حرفا، حرف اون کسائیس که اگه

«یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن

«خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن

«ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره

«ماهی که سهله، سگشم

«از این تغارا عار داره

«ماهی تو آب میچرخه و ستاره دس چین میکنه

«اونوخ به خواب هر کی رفت

«خوابشو از ستاره سنگین میکنه

«میبرتش، میبرتش

«از توی این دنیای دلمردهٔ چاردیواریا

«نق نق نحس ساعتا، خستگیا، بیکاریا

«دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی

«درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی

به علی گفت مادرش روزی
۱۳۱