مطلق در میان افراد آن بر قرار گردد.
علمای جامعهشناس گفتهاند که خانواده وطن کوچکیست یعنی افراد در خانواده درس وطنپرستی میگیرند و وطن از خانوادهها تشکیل میشود و هرکس در خانواده وطن خود را نشناسد پی بعظمت آن نخواهد برد، زیرا تردیدی نیست که هر کس خانوادهٔ خود را دوست نداشته باشد وطن خود راه م دوست نخواهد داشت. در ایران در نتیجهٔ تعدد زوجات و زنهای متعه (صیغه) و عقدی و طلاقهای بیمورد و جابرانه اتحاد و اتفاق از میان افراد خانواده رفته بود و یگانگی و پیوستگی که لازمه هر جامعه قوی و ملت برومندیست بمرور زمان رخت بربسته بود. افراد خانواده نسبت بیکدیگر بیگانه و بیقید و حتی دشمن یک دیگر بودند و پدر نیز از همسران متعدد و فرزندانی که از چند مادر بودند بیگانه بود و قهراً تربیت خانوادگی که پایه تربیت ملیست وجود نداشت. در ضمن اصلاحات اجتماعی میبایست باصلاح خانواده و تشکیل خانوادههای متحد و متفق بپردازند و یگانه راه ایجاد خانوادههای برومند این بود که حق طلاق را که تنها با شوهر بود و شرط و قیدی در آن نبود محدود کنند و هر دو طرف یعنی زن و مرد را در آن مساوی سازند و برای تعدد زوجات نیز قیود و شرایط دشواری برقرار کنند که مانع از هوسرانی و تولید بدبختی و نفاق در میان خانوادهها باشد و این اصلاح اجتماعی مهم درین دوره بعمل آمد و این نکته در تاریخ اصلاحات این دوران اهمیت بسیار دارد.
دیگر از اصلاحات اجتماعی این دوره که آن نیز اهمیت فراوان دارد استحکام مبانی ملیت ایرانست. یکی از خصایص برجستهٔ ملت ایران همیشه این بوده است که از زمانهای بسیار قدیم و در روزگاری که هیچ ملت دیگری این احساسات را نداشته پایهٔ ملیت خود را براساس بسیار استواری گذاشته است و در تاریخ خود همیشه جنبشها و قیامهای مردانه برای اخراج بیگانگان کرده است. اما در دورهٔ گذشته این حس مردی و مردانگی بسیار سست شده بود و در صدسال پیش ازین دوران یکسره از میان رفته و نابود گشته بود، چنانکه تاریخ درین صد و سی سال استیلای قاجارها نشان میدهد. از آن گذشته در زمانهای اخیر ملیت در جهان مصداق دیگری پیدا کرده بود که ایرانیان بدان پی نبرده بودند. پیش از آن وثیقه ملیت اشتراک دین و زبان بود، بهمین جهت جنگهای داخلی که ناشی از اختلاف دین بود در میان مردمی که از یک نژاد بودند و یک زبان داشتند روی میداد و کراراً کشور را گرفتار اختلال و پریشانی میکرد. در جهان امروز ملیت عبارتست از اشتراک نژاد و افکار و آرزوهای بشری و فرهنگ، یعنی همهٔ مردمی که از یک نژاد و از یک اصل و ریشهاند و مانند یکدیگر فکر میکنند و آرزوها و امیدهای مشترک و احساسات و عواطف یکسان دارند از یک ملت بشمار میروند و حق دارند سرزمینی مخصوص بخود داشته باشند و حکومت مستقلی بدلخواه خود تشکیل بدهند و در اختیار
مقدرات خود آزاد و مجاز باشند. آرزوهای ملی خود را پیش ببرند و همهٔ افرادی که این شرایط را داشته باشند و این افکار و آرزوها دریشان گرد آمده باشد در هر جا که