پرش به محتوا

برگه:Tarikh-e Iran-e Bastan.pdf/۱۷۰۱

از ویکی‌نبشته
این برگ هم‌سنجی شده‌است.

از این ببعد پناه برم؟بدست کی حیات خود را بسپارم؟من او را به تنهائی رئیس سواره‌نظام، یعنی قشون زبده خود کردم، و گل‌های سرسبد نجبای خود را در تحت اوامر او گذاردم. زندگانی، امیدواری، فتوحات و همه چیز خود را به شرافتمندی و صداقت او سپردم. پدرش را تقریباًً بمقامی رسانیدم، که شما مرا بآن مقام رسانیده‌اید. ماد را، که باثروت‌ترین مملکت آسیا است، با هزاران نفر هم‌وطنان و متّحدین ما در تحت فرمان او قرار دادم. نتیجه چه شد؟این شد:

در جائی که تکیه‌گاه می‌جستم، خطری بزرگ یافتم. چقدر بر من گواراتر بود در جدالی بدست دشمنی بمیرم تا بدست هم‌وطنی. از مخاطراتی، که می‌ترسیدم، رهائی یافتم برای اینکه دوچار اشخاصی شوم، که از آنان بیمی نداشتم. ای سربازان هزار دفعه شما از من خواسته‌اید، که من حیات خود را بخطر نیندازم. حالا بر شما است، که بکنید آنچه را که از من می‌خواستید. من خود را بشما می‌سپارم و به حمایت اسلحه شما پناه می‌آورم. اگر بخواهید من زنده نباشم، به زندگانی خود ادامه نخواهم داد، ولی اگر می‌خواهید زنده بمانم، این حال برای من بی‌کشیدن انتقام ممکن نیست (کنت‌کورث، کتاب ۶، بند ۹).

بعد اسکندر امر کرد فیلوتاس را حاضر کنند. او را حاضر کردند، در حالی که دستهایش را از پشت بسته بودند و ردائی داشت مندرس. منظره او اثر غریبی در سربازان کرد: دیروز او در ذروه اقتدار بود، در سر میز اسکندر غذا می‌خورد و تمام سرداران بر او رشک می‌بردند، امروز در زنجیر است. او پسر پارمن‌ین سردار بزرگ و هم‌وطن نامی آنها است، که دو پسرش، هکتور[۱] و نیکانور[۲]، در جنگ‌ها کشته شده‌اند و فقط یک پسر دارد، که آنهم بدین روز افتاده و او را در غیاب پدرش محاکمه می‌کنند. در این موقع آمین‌تاس یکی از سرداران اسکندر ملتفت شد، که منظره او باعث رقّت سربازان گردیده. این بود، که فوراً رو به آنها کرده چنین گفت:

«می‌خواستند شما را به خارجیها تسلیم کنند. اگر چنین می‌شد، شما نه بوطن خود


  1. Hector.
  2. Nicanor.