به منزل شفیع خان رفتم برادرش علینقی خان نیز در آنجا منزل داشت درب دروازه عمارت پر بود از جماعت بختیاری که جوانهای بلندقد و خوشگل بودند کلاه سفید به سر میگذارند زلفهای حنائی براق از اطراف پریشان نموده غالبا هم یک لنگ دور سر میپیچند یک سر او را بالای سر گره زده و سر دیگر را از پشت دوش خود آویزان کرده لباس آنها به طرح ایرانیان ولی کلفت که از باران و سرما محافظت نماید یک کلیچه نمد هم میپوشند که درازی آن قدری از زانو پائینتر و آستینها هم کوتاه کفش آنها گیوه و جورابهای آنها پشمی است مختلف به رنگهای گوناگون گویا زنانشان میبافند یک شال کلفتی در کمر بسته که کیسه کمر و اسباب زیادی به آن نصب و آویزان مینمایند من مفصلا شرح لباس بختیاری را دادهام زیرا که برای رفتن به آن صفحات به لباس آنها ملبس شدم خلاصه خیلی صدمه کشیدم تا آنها را رد نمودم و به اطاق شفیع خان داخل شدم چون این جماعت تا حال فرنگی ندیده بودند و مرا عیسوی مذهب میدانستند خیلی اسباب تعجب آنها شد و به من دائم نگاه میکردند ولی نمیدانستند که چه نوع رفتار نمایند و مرا درب دروازه معطل نگاه داشتند
شفیع خان پس از آنکه از ورود من اطلاع یافت خیلی مهربانی نمود و به برادرش علینقی خان معرفی مرا نمود مشار الیه در روی خرسکی نشسته بر رختخوابی تکیه داده بود در پیش او یک سینی شیرینی بود در یک دست پیالۀ کوچک چینی فغفوری داشت و گاهگاهی عرق میخورد و در دست دیگر یک غلیان که مثل ابرهای آسمان غرّان و از دهن او
خلاصة الاعصار فی تاریخ بختیار جلد ۱