عظام باردوی ظفر قرین پیوندند و اللهویردی خان با غلامان و لشکر فارس و گنجعلی خان با لشکر کرمان از راه یزد و بیابانک بخراسان آمده در هر محل که رایات جاه و جلال نزول اجلال داشته باشد بموکب نصرت قرین ملحق شوند.
مجملا امراء و عساکر قزلباش حسب الفرمان قضا جریان فوج فوج روی توجه بسفر خراسان آورده در چمن بسطام جمعیت نمودند و حضرت اعلی نیز چند روزی در متنزهات مازندران بهشتنشان بسیر و شکار پرداخته بعد از اجتماع عساکر باتفاق فرهاد خان از راه ساوه و چهارده استرآباد آمده به اردو ملحق شدند و حاجی محمد خان پادشاه ولایت خوارزم و عرب محمد سلطان ولد او و نور محمد خان بن ابو المحمد والی مرو شاهیجان و نسا و ابیورد چنانچه سبق ذکر یافته از صولت سپاه عبد الله خان از مملکت موروث برآمده بسایۀ دولت همایون استظلال جسته بودند در رکاب اشرف بودند و چند روز چمن بسطام مقام معسکر ظفر فرجام بود در آنجا بسان عساکر نصرتنشان پرداخته سوای لشکر فارس و کرمان که نیامده بودند.
در خلال این احوال اخبار متواتر شد که عبد المؤمن خان میر قلبابا کوکلتاش حاکم هرات را چنانکه گذشت بسیاست رسانیده و از بلخ و بخارا بسمرقند و تاشکنت لشکر کشیده با هزاره خان و اوزبک خان چنانچه در طی احوال ماوراءالنهر سمت گزارش یافت محاربه نموده بر ایشان ظفر یافت و ایشان را با هرکس از سلاطینزادهها که مظنۀ فتنه داشت از میان برداشته تمامی اوزبکیه طوق فرمانبرداری او در گردن گرفته در کمال شکوه و استقلال و غلبۀ خیول و ازدحام لشکر متوجه بلخ و خراسان است بعضی از کوتهاندیشان کمهمت درین سال رفتن خراسان را مصلحت نمیدیدند و صلاح در آن دانستند که درین یورش متوجه نظم و نسق استرآباد گشته خاطر از ضبط آن مملکت جمع نموده عنان عزیمت بصوب مراجعت انعطاف دهند که قرارداد خاطر عبد المؤمن خان معلوم گشته سال دیگر به مقتضای وقت عمل شود و چون حضرت اعلی شاهی ظل اللهی شاهین بلندپرواز همت را بصید عقاب مملکت خراسان در پرواز آورده بودند التفاتی چنان بسخنان پستهمتان خطااندیش نمیفرمودند بالجمله چند روز که سراپرده و بارگاه به اوج مهر و ماه برافراشته بودند متوجه نظام و نسق استرآباد شدند و چون حکومت مازندران بهفرهاد خان تعلق داشت بجهت قرب جوار استرآباد را نیز علاوۀ مازندران نموده به مومی الیه تفویض فرمودند و احکام استمالت باسم اهالی و اعیان و - سرکردههای سیاهپوشان استرآباد که هریک به بلوکی از بلوکات رقم اختصاص کشیده به خودسری بر آمده بودند در قلم آورده فرستادند و فرهاد خان قرامان بیک نامی از اقوام خود را به داروغگی نصب نموده با سیصد نفر از قرامانلو و غیره فرستاد سرداران سیاه پوش استرآباد چون به یکدیگر خصومت داشتند و اردوی همایون با عساکر قزلباش به دولت و اقبال در بسطام نزول اجلال داشت جز اطاعت و انقیاد چارۀ نیافته تمکین داروغۀ مذکور کردند.
در خلال این احوال یوسف قوشبیگی نامی به نوعی که در فوق ایمائی شده از یتیم سلطان که هنوز رتبۀ خانی نیافته بود و عبد المؤمن خان در حیات بود برسم رسالت رسید.
خلاصه پیغام آنکه این دولتخواه برادران که تربیت یافته و پروردۀ دولت عبد الله خان بودیم بمحض رضاجوئی او از موافقت پسرش سرباز زده با او اتفاق نداشتیم و او بدین جهت کینۀ ما در دل گرفته اظهار عداوت کرد حالا که در سلطنت استقلال یافته با جمعی که در زمان پدر با او متفق نبودهاند در مقام انتقام است در این صورت بنده بجز از آستان ملایکآشیان پناهی ندارم و هرگاه آفتاب موکب همایون پرتو وصول بخراسان اندازد در سلک هواخواهان درآمده غاشیه اطاعت و بندگی بر دوش میگیرم حضرت اعلی از این خبر مسرور گشته بهرات رفته همراه یوسف قوشبیگی نزد مشار الیه فرستاده چند رأس اسب تازینژاد و تحف و هدایای لایقه بجهت او ارسال داشتند.
القصه در چمن بسطام بعد از اجتماع عساکر ظفر فرجام سلطنت پناه حاجی محمد خان را از راه استرآباد بجانب خوارزم روانه فرموده به قبایل یقه ترکمانان صاین