پرش به محتوا

برگه:Tarikh-e Alam-ara-ye Abbasi.pdf/۳۲۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

خان مأمور شد از سوانح که در شیراز بظهور آمد کشته شدن شاه‌قلی خان ولد خلیل خان افشار است بدست حسن خان ولد عبد اللطیف بیک که هر دو از احفاد افشار متصورند در صحیفۀ اول این دفتر رقم‌پذیر کلک تحریر شده که در ایام شورش و انقلاب طوایف قزلباش که در هر سری سودائی پدید آمده بود و در کوه‌گیلویه بعد از فترت ظهور و خروج قلندر و نواب اسکندر خان حاکمی که از جانب دیوان منسوب باشد نبود شاه‌قلی بیک پسر کوچک خلیل خان به خودسر نام خانی بر خود نهاده خود را حاکم کوه‌گیلویه نامید.

اما حسن بیک ولد عبد اللطیف بیک مزبور خود را در این امر ازو شایسته‌تر دیده با او مخاصمت آغاز نهاده جمعی افشار و الوار را بر خود جمع کرده مدعی حکومت شد و هریک بقدر قوت و توان متصرف بعضی محال گشته تا حین ورود موکب جهانگشائی همایون اعلی شاهی با یکدیگر به مدارا و احتیاط می‌بودند تا آنکه درین هنگام هر دو به پایۀ سریر خلافت مصیر به سعادت ملازمت فایز گشتند و هریک بانفراد استدعای ایالت آن ولایت داشتند اگرچه هر دو به خودسری عادت کرده این شیوه جبلی ایشان شده هیچ‌کدام قابل تربیت نبودند اما پسری خلیل‌خان و بزرک منشی دماغ شاه‌قلی خان را آشفته‌تر داشت و مطلقا با شیوۀ چاکری و فرمانبری آشنا نبوده حسن خان بقدر مراتب نوکری طی کرده از او ساده‌دل‌تر می‌نمود با جمعی

کشته شدن حسینعلی سلطان چکنی

بر سر او رفته پیکر حیاتش را بتیغ تیز زیر و زبر گردانید و مورد عنایت و التفات گشته به ایالت کوه‌گیلویه به رقم اختصاص کشید دیگری از سوانح - عبرت‌افزا کشته شدن حسینعلی سلطان چکنی ولد بوداق خانست که در خدمت اشرف از جمله مقربان و مخصوصان بزم اقدس بود سبب ظاهری که معلوم همگنان گردید اولا آنکه مرد محیل فتنه‌اندوزی بود که زبانش با دل موافقت نداشت و صاحب داعیه بود ثانیا آنکه از بوداق خان و اولاد او چنانکه سبق ذکر یافت در خراسان حرکت ناهنجاری صدور یافت که شهزادۀ را که او لله بود برداشته بقلعه خبوشان برده مدتی سالک طریق خلاف بودند و او نیز بدین جهت محل اعتماد نبود غایتش چون روی ارادت به پایۀ سریر والا آورده شهزاده بدست آمد و پدرش با جمعی کثیر از ایل و عشیرت و اقربا و اولاد در خراسان بود چند روزی بنا بر مصلحت‌اندیشی شرف خدمت و قرب منزلت یافته بود همانا از خبث باطن حرام نمکی ازو ظهور یافته بود که محرک عقوبت و سزاوار تیغ شحنۀ سیاست شده بود.

القصه کورحسن استاجلو و بعضی از مقربان بساط عزت در حریم خلوتخانه همایون او را به جزا و سزا رسانیدند و ملازمان حسینخان شاملو حاکم قم حسب الامر الاعلی بر سردادی بوداق خان که در جلکاء ری رفته او را گرفته بقم آوردند و تمامی اموال و اسباب اردوی او به غارت و تاراج رفت غایتش چون در معاملات خراسان صاحب وقوف بود بعد از ایامی دیگرباره مشار الیه و اولاد منظور نظر شفقت گشته حسنعلی پسر بزرگتر او به ایالت همدان سرافراز شد و خود با سایر اولاد ملازمت عتبۀ اقبال شاهی می‌نمودند.

القصه بعد از رفتن فرهاد خان و کشته شدن حسینعلی چکنی چون تسخیر قلعۀ اصطخر که به متانت و استحکام شهرۀ عالم و بنا کردۀ فریدون و جم است بقهر و غلبه دشوار می‌نمود و هنوز آثار مرحمت به یعقوب خان باقی بود از الهامات غیبی بخاطر قدسی سرایر خطور نمود که آن آهوی رمیده و الحس تدبیر صید نمایند طرح شکار کرمان فرمود با جمعی از مخصوصان و ندماء به شکار فرمودند و از حوالی اصطخر گذشته

مصراع «یک صراحی ز راح ریحانی» جهت یعقوب خان فرستاده اظهار فرموده بودند که خاطر اشرف به صحت او مایل است و همیشه در مجلس بهشت آئین یاد او می‌کنیم بعبث خود را پایبند سلسله وحشت گردانیده هرگاه خیالات فاسد از دل بیرون کرده به ملازمت آید فراخور اخلاص همان منظور نظر التفات خواهد بود یعقوب خان ازین پیغام مسرور و شادمان گشته چون از تحصن و قلعه‌داری به تنگ آمده بود صلاح دولت در برچیدن بساط مخالفت دیده بآمدن