از سوانح این سال خروج قلندر است که در کوهگیلویه بوقوع پیوست مجملی از این واقعه غریبه آنکه در اوایل این سال شخص قلندری که به اسماعیل میرزا فیالجمله مشابهتی داشت و بطریق اسماعیل میرزا دو دندان بیش نداشت یا بجهت رفع اشتباه العلم عند الله خود کنده بود به میانۀ الوار کوهگیلویه رفته ابواب حیله و تزویر گشود و اظهار کرد که من اسمعیلمیرزایم که جمعی حرامنمک با یکدیگر متفق شده قصد قتل من داشتند بنا بر مصلحت چارۀ جز غیبت و فرار ندانستم در شبی از شبهای ماه رمضان که در وثاق حلواجیاغلی خوابیده بودم دیدم که جمعی که عداوت من در دل داشتند بر دور خوابگاه من درآمده ارادۀ دخول داشتند من در پنجرۀ آن خانه را شکسته خود را بیرون انداختم و از رخوت سلطنت و پادشاهی عریان گشته ملبس بلباس درویشان و قلندران گشته در گوشۀ مختفی گشتم آن جماعت غلامی را که بمن مشابهتی داشت آنجا آورده خبر کردند و شهرت دادند که شاه اسماعیل فوت شد و من دو سال در کسوت قلندران از ملک ایران بیرون رفته در اطراف و جوانب عالم خصوصا ولایت روم سیر میکردم و نیک و بد آن ملک را بنظر احتیاط درآوردم و تا غایت این راز سربسته به کسی اظهار نکردم و صبر میکردم که اکثر اعادی من یکیک به جزای عمل رسیدند و چون وقت ظهور آمد و خاطر از کید اعادی و مکر اضداد فیالجمله جمع شد خود را ظاهر ساختم و انشاءالله تعالی از بقیه اعداء انتقام کشیده با هواخواهان صادق و یکجهتان موافق که در اطراف و جوانب ممالک روماند عزیمت تسخیر ملک روم خواهم کرد و چنین و چنان خواهم نمود و در طلوع نشاء بنگ لوتهای بنگیانه بکار برده خیالات فاسد به کاخ دماغ راه داده لافهای گزاف میزد و همهکس را وعدههای جمیل داده به ایالت و دارائی یکی از بلاد ایران و توران و روم نامزد میکرد آن نادانان صحرائی بسخنان واهی آن ابله طراز از جاده عقل منحرف گشته فریب خوردند و چون قضیۀ فوت اسماعیل میرزا بیگمان وقوع یافت مردم دور دست که از ته کار خبردار نبودند آن هذیانات و حکایات دروغ بیفروغ محتمل الوقوع پنداشته رفته رفته خبر او در میانۀ قبایل الوار اشتهار یافت و از مرتبۀ خفا به درجۀ ظهور رسیده مردم آن حدود از اطراف و جوانب هجوم کردند و نذر و پیشکش میآوردند قلندر مذکور رواج کار خود را در میان آن گروه بیعقل دیده اساس پادشاهانه و بساط خسروانه گسترد هرکس به ملازمت میرسید سجده و پایبوس بطریق معهود وقوع مییافت و دختران صاحب جمال که در هر قبیله بود بر سبیل نذر میآوردند که شرف فراش او دریابد مجملا آن دیوانۀ عاقل نما از کربزت و ابله طرازی دکان سلطنت و پادشاهی آراسته خواص هر طبقه را مناصب عالی نامزد نموده بترتیب لشکر فرمان داد چنانچه عدد لشکریانش که از قبایل جاکی و جوانکی و بندانی و سایر قبایل و عشایر الوار جمع آمده بودند به بیست هزار رسیده با لشکر عظیم که بر سر داشت بر سر دهدشت که حاکمنشین کوهگیلویه است آمد طوایف افشار حقیقت خروج قلندر را بخلیل خان حاکم آن ولایت که در اردوی معلی بود اعلام نمودند جهت دفع قلندر بر سر اولاد خلیل خان که سرکرده ایشان رستم بیک بود جمع شدند بین الفریقین مکررا محاربات عظیم روی داده اصحاب قلندر گاهی غالب و گاهی مغلوب میشدند جمعی کثیر از افشار و الوار در این معارک بقتل آمده از قضای الهی رستم بیک پسر خلیل خان مقتول شد و قتل او بسبب تسلط و استیلاء قلندر گشته طبقۀ افشار از مقاومت عاجز آمدند و بسیاری از آن طبقه درین قضیه راه عدم پیمودند و اصحاب قلندر بسیاری از نساء و صبیان آن طایفه اسیر نمودند و احکام و مناشیر باطراف و جوانب فارس و خوزستان فرستاده باحضار هواخواهان امر مینمودند چون موکب همایون اعلی پادشاهی دور و در سرحد آذربایجان بمشاغل عظیمه مشغول بودند حکم او بهر جا رفت مردم اکثر محال قریبه چارۀ جز اطاعت ندیده به مصلحت وقت پیشکش فرستادند اما چون قلندر مرد بیعقل ابله طراز بود بمدلول این مصراع که:
«چراغ کذب را نبود فروغی» روز بروز سخنهای کذبآمیز او بر الوار ظاهر شدن گرفت و عقلای آن قوم دربارۀ او متردد خاطر گشتند و آوازۀ آمدن خلیل خان نیز اشتهار یافت قلندر به بعضی از الوار بدگمان و بیاعتماد گشته دست از محاربه کشیده بجانب حویزه و دزفول رفت که از سید شجاع الدین که پدران مشعشعی در آنوقت والی حویزه و توابع از اعمال عربستان بود استمداد نماید و الوار را رخصت خانههای خود داده امر کرد که در وقت استحضار حاضر شوند اما خلیل خان افشار حاکم کوهگیلویه که در درگاه معلی بود از آوازۀ