بجانب شیروان نهضت فرمودند و بیست و دو سال از واقعۀ شهادت سلطان حیدر گذشته بود آن نعش مطهر را از آن مکان بیرون آورده بدار الارشاد اردبیل نقل نموده در جنب مراقد متبرکۀ اجداد بزرگوار دفن نمودند و این واقعه در شهور ثلاث و تسعین و ثمان مائة روی داد رحمة الله علیه و علی جمیع المؤمنین و المجاهدین فی سبیل الرشاد و از آن سرو بوستان فتوت بقول مؤلف حبیب السیر و تاریخ جهانآرا سه شاهزادۀ نیک اختر از بطن مهد علیا صبیۀ حسن پادشاه در وجود آمدهاند که هریک نهالی بود از گلزار ولایت دمیده و کوکبی از آسمان خلافت درخشیده: سلطان علی میرزا که بین الجمهور بسلطان علی پادشاه اشتهار دارد، اسماعیل میرزا و سید ابراهیم میرزا. القصه سلطان بیچیاغلی بعد از مشاهدۀ پیکر فتح و ظفر به تبریز معاودت نمود و سلطان یعقوب توهمی که از خروج و ظهور سلطان حیدر داشت زایل گردید.
ذکر احوال سعادت منوال سلطان علی پادشاه ابن سلطان حیدر و شهادت آن حضرت بتقدیر خالق اکبر
چون صوفیان سعادتنشان این خاندان که کشورگشایان ممالک ارادت و اخلاصند حیات و بقای اولاد عالینژاد آن سلطان با دین و داد را استماع نمودند طریق ارادت را بقدوم اخلاص پیموده روز بروز به مساعدت بخت فیروز در خطۀ اردبیل جمع شده با حضرت سلطان علی پادشاه که بحسب سن و سال شایسته سریر سلطنت و ارشاد شده بود اظهار عقیدت و تجدید بیعت مینمودند و اسباب حرب و لشکرکشی آماده میساختند ارباب غمز و سعایت سلطان یعقوب را خبر دادند که فرزند ارجمند سلطان حیدر بر مسند قائممقامی پدر سعادت ثمر تمکن دارد و عنقریب لوای دولتش ارتفاع عظیم خواهد یافت.
سلطان یعقوب از دیدن مسلک حق مراتب و خویشی و آزرم همشیرۀ معظمهاش حلیمه بیگم که والدۀ محترمۀ شاهزادگان عالیمنزلت و موسوم بهعلمشاهبیگم بود محجوب گشته یکی از امراء صاحب شکوه را با گروه انبوه تراکمه باردبیل فرستاد که آن دراری بحر کامکاری را بدست آورده به قلعۀ اصطخر فارس بزده بمنصور بیک پرناک حاکم آن دیار سپارند که در آن قلعه روزگار گذرانیده من بعد دست ارباب ارادت و طبقۀ علیۀ صوفیه بفتراک دولت ایشان نرسد و از این معنی غافل افتادند که اراده و تقدیر خالق ما فوق تدبیر و قدرت خلایق است و مخزونات عالم غیب بحیز ظهور میآید قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذلّ من تشاء باری سبحانه و تعالی مملکت بهر کس خواهد میدهد و الحق این عمل از سلطان یعقوب بسیار ناپسند افتاده خالی بر رخسار دولت او گردید. القصه چون آن طایفه باردبیل رسیدند سلطان علی پادشاه صلاح وقت در آن دید که چند گاه پای در دامن سلامت کشیده با زمانه سازگار گردد، لاجرم توکل بر خالق جزء و کل کرده به همراهی آن گروه انبوه با والدۀ محترمه و برادران گرامی روی توجه بجانب اصطخر آورد و صدیقآسا در زندان پروحشت آرام گرفته به جفا و محنت روزگار سازگار آمدند.
شعر مرد به زندان شرف آرد بدست یوسف از آن روی به زندان نشست این واقعه در شهور سنۀ ست و تسعین و ثمان مائة روی داد مجملا خاک آن قلعه مدتی از وجود شریفشان کحل الجواهر دیدۀ اعتبار و عرصۀ آن سرزمین از نهال افضالشان خلد برین گشت و از نوادر اتفاقات لفظ خلد برین تاریخ آن واقعۀ عبرتگزین است. آری تا قطرۀ ابر نیسان از پایۀ رفعت آسمان تنزل ننموده محبوس ظلمتکدۀ صدف نگردد درة التاج تارک شهر یاران عرصۀ آفاق نشود و هیچ بیسرزنش خاری گوشۀ دستار پادشاهان ذوی الاقتدار نسزد نظیر این حکایت آزموده و شبیه این روایت براستی چهره نموده صورت حال همایون فال حضرت خاقان سلیمان شان ابو البقاء شاه اسماعیل بهادر خان است که در صغر سن و اوان طفولیت یوسف مثال در آن زندان پرملال قرین اندوه و کلال گردیده عاقبت بر تختگاه و اتیناه الملک بر آمده در اندک فرصتی ابواب حشمت و کامرانی بر روی اولیاء دولتش گشاده گشت. القصه منصور بیک پرناک فرمانپذیر گشته آن نتایج دودمان خلافت را در قلعه جای داده اما از روی عقیدت و اخلاص پیش آمده خدمت آن مخدومزادگان عالیمنزلت را بر رقبه طاعت خود واجب شمرده در کل مواد رضا جوی خاطر شریفشان بود. چون چند گاه شاهزادگان عالیگهر چون درر غرر در جوف صدف قلعه متواری گشته به تجربۀ روزگار مهذب و از زمانه پرورش مییافتند سلطان یعقوب را