و علم ادوار سرآمد روزگار در تصنیف قول و عمل شاگرد مولانا قاسم قانونی بود و ساز را خوب مینواخت و در صنعت درودگری و سازتراشی و خاتمبندی مهارت تمام داشت در خراسان اکثر اوقات بشعراء و ارباب نظم و بلاغت صحبت میداشت و خود «جاهی» تخلص میکرد و غزلهای عاشقانه از او در میان است از آن جمله این دو مقطع در حین تسوید حالات او بخاطر رسید:
قطعه یار آمد بسرت دردم رفتن جاهی دیده بگشای اگر طاقت دیدن داری قطعه بعد از هزار شب که ببزمش رسیدۀ جاهی غنیمت است ازو بر مدار چشم کتابخانۀ عالی بهم رسانیده از خطوط استادان و خوشنویسان ما تقدم و تصویر مصوران عدیم المثل زرین قلم و سایر تحف در سر کار او بسیار بود چینی خانهاش رشک نگارخانۀ چین و خطا
قتل سلطان محمود میرزا با پسرش محمد باقر میرزا که یکساله بود
مینمود حرم محترمش بعد از واقعۀ میرزا اکثر آنها را بجهت آنکه بدست اسماعیل میرزا در نیاید در آب ریخته چینیها را خرد کرده بقیه را آتش زد و در ماتم میرزا فریاد و فغان از حد اعتدال گذرانیده از کثرت جزع پهلو بر بستر ناتوانی نهاده در همان ماه عالم فانی را وداع کرده بعالم بقا پیوست محمد حسین میرزای برادرزادهاش جوان قابل هفدهساله بود اول چشم او را میل کشیدند و او از شدت درد فریاد و زاری بسیار کرده آرام نمیگرفت خبر به اسماعیل میرزا رسید فرمود که او را نیز از شکنجۀ هستی خلاصی دهند فرمانبران حسب الفرموده عمل کردند سلطان محمود میرزا که در میانۀ جماعت روملو بود بسیار جوان سلیم النفس عافیت دوست بود هرگز نقش بزرگی و جاه طلبی در آئینۀ خیالش جلوه ننمود چون بفرمودۀ برادر نامهربان موافقت سایر برادران اختیار نمود در وقت تغسیل و تکفین حرکتی کرده چشم باز کرد معلوم شد که در وقت خبه کردن ریسمان یک رگ گردنش را نگرفته بوده اسماعیل میرزا از این حال آگاه گردید چون دیدۀ بصیرتش از قبایح و شنایع این اعمال پوشیده بود با تمام کارش امر فرمود و او را با محمد باقر میرزای پسر او که کودک یکساله بود بدیگران ملحق ساختند امام قلی میرزا و سلطان احمد میرزا هر دو را به دولتخانه آورده در حوالی میدان اسب نگاه میداشتند در همانجا شربت شهادت مرگ چشانیدند و همچنین کس بسیستان فرستاده که بدیع الزمان میرزای ولد بهرام میرزا با پسرش بهرام نام که کودک خردسال بود مقتول ساختند و کس بطلب سلطان علی میرزا که در گنجه بود فرستادند بعد از چند روز جماعت قاجار میرزا را آوردند ترحم نموده از قتلش گذشت اما میل در چشمهایش کشیده از دیدن عاطل ساخت در باب نواب سکندر شأن که برادر اعیانی او و مضعف البصر بود و اولاد نامدار او اندیشهمند بود و از علیا جناب بلقیس مکانی سلطانم والدهاش که محبت مفرط با پسر و پسرزادهها داشت شرم میداشت اما در فکر کار ایشان شبها بروز آورده تا آنکه عاقبت خبث باطن خود را نسبت بدیشان نیز بظهور آورده اول سلطان حسن میرزای پسر بزرگتر نواب سکندر شأن را که در طهران بود بقتل آورد تبیین این مقال و شرح بدایت و حال اختتام احوال آن شهزادۀ نیکوخصال آنست که نواب جنت مکانی او را از دار السلطنۀ هرات طلب فرموده در پایه سریر اعلی منظور نظر التفات بود و چند سال در ظل تربیت جد عالیمقدار نشو و نما یافته به مرتبۀ کمال رسید بعد از
قتل امامقلی میرزا
فوت سلطان مراد خان والی مازندران شاه جنت مکان ایالت نصف ولایت مازندران را بجناب شهزادگی تفویض فرموده نصف دیگر آن ولایت را بمیرزا خان ولد سلطان مراد خان شفقت فرمودند و میرکدیو را که از طبقۀ دیوان مازندران بمزید عقل و کیاست ممتاز بود بوکالت شاهزاده تعیین کردند و نواب میرزا بعنایات شاهانه مخصوص گشته در کمال عزت و اعتبار بمازندران شتافته بر مسند ایالت و دارائی نصف آن ولایت تکیه زد و میرکدیو وکیل و راتق فاتق مهمات گشت و همانا سلوک او بر وفق رضای نواب میرزا نبود و برأی و صلاح خود فیصل مهمات مینموده و ملازمان قدیمی نواب شاهزادگی را مطلقا در هیچ امری مدخل نمیداده و این معنی مرضی خاطر شریف شاهزاده نبود و تاب تسلط و اقتدار او نیاورده به اغوای جمعی از ملازمان میرک دیو را بیامر و اشاره شاه جنت مکان بقتل آورده در مقام آن شد که دست دیو ساران مازندران را از معاملات آن ملک کوتاه گرداند و این معنی باعث رسیدگی آن طایفه شد و چون حقیقت حال بعرض اشرف رسید این جسارت و خودرائی پسند طبع اشرف نیامده از او رنجیده