پرش به محتوا

برگه:Tarikh-e Alam-ara-ye Abbasi.pdf/۱۳۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

میر حضوری قمی سید صالح پاکیزه روزگار بود سالها در عتبات عالیات بطاعات و عبادات گذرانیده در حین ارتحال شاه جنت مکان و ایام جلوس اسماعیل میرزا که دار السلطنه قزوین مجمع این طبقه علیه بود میر حضوری نیز در آنجا تشریف حضور ارزانی داشت میرزا کبر سن دریافته بود و این طبقه بجهت کبر سن و نسبت سیادت و شیخوخیت با او به عزت و احترام سلوک می‌نمودند اگر چه کم شعر است اما در غزل صاحب فن و شیرین سخن است و این بیت را خوب گفته

بیت ز وعده‌های توام ذوق انتظار بس است که هیچ عیش برابر بانتظار تو نیست میرصبری روزبهان اصفهانی در بلدۀ اصفهان اقامت داشت پدرانش از سادات اردستان بوده‌اند شاعر غزل‌گوئیست و این ابیات از اوست:

بیت آن کیست که از شرم و حیا پرده‌نشین است وز دیدن گستاخ‌منش چین بجبین است بی‌رحم چنین را ز خدا می‌طلبیدم آن‌کس که سزای دل من می‌دهد این است رباعی به تو بی‌وفا گمان دل مهربان ندارم تو کجا و مهربانی به تو این گمان ندارم غم خویش و حال صبری چه رسی بیار ای دل تو بگو اگر توانی که من این زبان ندارم میرزا حسابی نطنزی از آدمی‌زاده‌های نطنز و خویش محمد قاسم مستوفی جوان مستعد قابل بود شعر را خوب می‌گفت در علم موسیقی ماهر و تصنیفات بامزه و نقشهای بدیع از او زبانزد گویندگان عراق است در بلدۀ قزوین اوقات بعیش گلرخان و ادراک صحبت خوبان صرف می‌نمود از اشعار او در حین کتابت این دو بیت مشهور در خاطر بود:

بیت بر حسابی رشک دارد مدعی خوش صحبتی است رشک می‌بود است بر حسرت‌کش دیدار هم بیت حکیم از نقطۀ موهوم حرفی گفت در مجلس بفکری رفت هرکس من بفکر آن دهان رفتم حسابی یار می‌باید بائینی که میدانی ترا دیدار ارزانی که من از خویشتن رفتم قاضی نور اصفهانی وی از موضع اندلان من اعمال برا آن اصفهان از زمرۀ طالب علمان بود و در قزوین با خواجه افضل‌تر که مختلط و مربوط بود و کسب فضایل از او می‌نمود بعضی اوقات در مجلس میر فخر الدین سماکی تلمذ می‌کرد و در آن اوقات بشعر و شاعری شهرتی نداشت بسیار کم شعر است اما به غایت خوش طبیعت شیرین گفتار آنچه از بحر طبع درافشانش بساحل ظهور آمده بی‌مثل و مانند است و گوئیا شیخ فیضی هندی این بیت در شأن او گفته:

بیت گر درد نیست در سخن من عجب مدار کین باده را بپردۀ دل صاف کرده‌ام بنابراین همۀ اشعار او منتخب است و این چند بیت از قصیده و غزل ثبت افتاد:

بیت گهی که چشم تو در خانۀ کمان آید شکست بر صف چندین هزار جان آید تو چون بقصد دل‌خسته ناوک‌اندازی اگر چه تیر تو بیجاست بر نشان آید بناخن از تن خود استخوان برون آرم که ناوک تو مبادا به استخوان آید مریض عشق تو زهر اجل چنان نو شد که از تصور آن آب در دهان آید اگر چه بر سر بازار عشق و رسوائی مرا همیشه زبان بر سر زبان آید گشوده‌ام در دکان جان و منتظرم که بدمعاملۀ بر در دکان آید مولانا حزنی مرد طالب علم فاضل شوخ طبع شعر را بسیار خوب می‌گفت و خوب می‌فهمید هر عقده که در معنی ابیات مشکله و خیالات دقیق پیچیدۀ شعرا پیش می‌آمد به آسانی می‌گشود نهایت شکفته طبعی داشت می‌خواست از زمرۀ علماء و فضلاء باشد چون در شعر فهمی و - هرزه‌گردی و بی‌تکلفیهای صاحب‌مذاقانه که لازمه شعراء است سرآمد اقران بود به شاعری شهرت کرد و این بیت از مشهور عالم است:

بیت در چمن بود زلیخا و بحسرت می‌گفت یاد زندان که درو انجمن‌آرائی هست این ابیات نیز از اوست:

بیت ز گرمی جگرم دوش چشم تر می‌سوخت چراغ دیده براه تو تا سحر می‌سوخت نماند روغن بادام چشم و می‌دیدم که پارۀ دل و پرکالۀ جگر می‌سوخت خون ز چشمم می‌چکد گو گل درین مجلس مباش جان براهش می‌نهم گو عود در مجمر مسوز این مقطع نیز از مولانا شهرت عظیم دارد و الحق عاشقانه است:

بیت هنوز این اول عشق است حزنی گریه کمتر کن که وقت گریه‌های درد دل پرواز می‌آید مولانا هلاکی همدانی مرد درویش نهادی بود سوادی نداشت و مطلقا چیزی نخوانده بود و شعری که می‌گفت در کوچه و بازار بهر کس که می‌رسید التماس می‌کرد که بجهت او مسوده می‌کردند و مدتها این شیوه از مردم مخفی بود قصاید و غزلیات