او را سرخیل سخنوران میدانستند سخنان لآلی انتظامش از حیز شمار بیرون است بسیار سریع الفکر بود هر روز لااقل ده غزل از مطلع طبعش سر میزد اکثر دواوین شعرای ما تقدم را جواب گفته و یکه بیتهای عالی بر مثال در غرر از بحر مواج طبعش بساحل ظهور آمده از جمله این بیت از غزل سر دیوان بابا فغانیست که نسخه از سحر سامریست و بدیوانی برابر است:
بیت گر نه فریب وعدۀ روز جزا بود ز تو سوی بدن که آورد جان گریزپای را این بیت هم از مداحی عالی گفته:
بیت روزی که شد افراخته ایوان قصر رفعتش بوده زمین مشت گلی کز دست بنا ریخته و از ابیات عاشقانهاش این چند بیت اکتفا رفت:
بیت لب مکیدی و من از ذوق فتادم بیخود با تو کیفیت آن باده ندانم که چه کرد این بیت نیز از مولانا مشهور و به غایت عالی است جمعی از مولانا داعی پسرش نیز نسبت میدهند:
بیت نقش بند صورتت ز آن سان که بایست آفرید بیش ازین خوبی بظرف حسن گنجایش نداشت در راه کربلای معلی پای جناب را سرما برده بود قطعۀ در آن باب گفته این بیت از آنجا است:
بیت بسر بایست رفتن در طریق کربلا ای دل که تا یابی طواف پادشاه دین و دنیا را غلط گردم بپا رفتم از آن سرما ربود از من گناه از جانب من بود جرمی نیست سرما را ولی معذور میدارم که در راه تمنایت چنان بودم که از مستی ز سر نشناختم پا را ابیات بلند و معانی رنگین دلپسند او بسیار است و در میانۀ ناظمان مناظم سخنوران مشهور و در تذکرۀ میر تقی کاشی خلاصۀ آن منظور.
مولانا محتشم: از خطۀ کاشان است در شاعری شهرۀ آفاق و شعرش پرطمطراق صنایع و بدایع که مولانای مذکور در شعر درج مینماید دست فکرت ارباب نظم بآن نمیرسد از جمله قصیدۀ در مدح اسماعیل میرزا گفته بود که مصرعی از آن تاریخ جلوس اوست قصاید مصنوع بسیار و غزل و ترکیب و ترجیع بیشمار دارد. اما مرثیه بجهت سید الشهداء خامس آل عبا در سلک نظم درآورده ابیات بلند و معانی دقیق در آن مندرج است گوشوارۀ گوش سخن در آن روزگار و تا یوم القرار از او یادگار است و به مرثیۀ شیخ آذری علیه الرحمة که تا غایت هیچکس از شعراء تتبع آن نتوانستند نمود قلم نسخ کشیده این دو بیت از آنجا است.
بیت روزی که شد بنیزه سر آن بزرگوار خورشید سر برهنه بر آمد ز کوهسار ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند یکباره بر جریدۀ رحمت قلم زنند در فوق اشاره شد که جناب مولانا قصیدۀ در مدح شهزاده عفت قباب شهزاده پریخان خانم گفته این دو سه بیت از آن قصیده است:
بیت در خواب نیز نانتواند نظر فکند نامحرمی بر آن مه و خورشید احتجاب نبود عجب اگر کند از دیدۀ ذکور معمار کارخانۀ احساس منع خواب خود هم بعکس صورت خود گر نظر کند ترسم که عصمتش کند اعراض از عتاب فرمان دهد که عکسپذیری بعهد او بیرون برد قضا هم از آئینه هم ز آب غزلهای رنگین عاشقانه مولوی که بطرز خاص از مطلع خاطرش سر زده بسیار است و این مطلع او به غایت زیبا و رعنا است:
بیت ای گردن بلندقدان در کمند تو رعنائی آفریدۀ قد بلند تو چون این مختصر گنجایش آن ندارد که محل رقوم اشعار شعرای بلاغت آثار گردد بهمین اختصار رفت.
املح الشعراء مولانا ولی جناب مولوی از اعیان ولایت دشت بیاض من اعمال ولایت قاین خراسانست شاعری شیرین زبان و مرد رنگین خوش صحبت فصیح البیان بود هر بیتی از غزلهای آبدارش در دانهایست در کمال نظافت و قصاید غرایش در غایت فصاحت و بلاغت در زمان شاه جنت مکان به رفاقت خواجهزاده و مطلوب خود که از اعزه سادات آن ولایت بود به اردو آمده مدتها در دار السلطنۀ قزوین توقف نموده با مولانا ضمیری و شعرای پایتخت همایون معاشر و هم صحبت بود و در زمان نواب سکندرشأن بخراسان رفت در فترت خراسان یتیم سلطان اوزبک به علت رقص در مقام آزار او درآمده بود عاقبت به قتلش پرداخت و عذر آن میگفتند که شاعران سیه زبان میباشند چون مولانا از ما آزرده شده بود ملاحظه کردم که مبادا هجو ما کند و بر صفحه روزگار باقی بماند شخصی از اهل خراسان در جواب گفته که کدام هجو از این بدتر بود که جناب سلطانی بقتل چنین شخصی که وحید زمان خود بود فرمان داده ارتکاب این عمل شنیع نمودند و رقم بدنامی بر صحیفۀ روزگار خود ثبت کردند یتیم سلطان تصدیق این قول کرده بود عاقبت گویندۀ این حرف در ازاء این گستاخی بقتل رسیده