فرمان بود از مردان. و حاجب بکتکین و آن قوم بازگشتند. من که عبدالرحمن فضولیام، چنانکه زالان نشابور گویند مادر مرده و ده درم وام، آن دو تن را که بازوی امیر گرفته بودند دریافتم و پرسیدم که امیر آن سجده چرا کرد؟ ایشان گفتند ترا با این حکایت چکار، چرا نخوانی آنکه شاعر گوید و آن این است، شعر:
| ایعودُ ایتها الخیامُ زمانُنا | ام لاسبیلَ الیه بعدَ ذهابِه | |||||
گفتم الحق روز این صوت هست، اما آن را اِستادم[۱] تا این یک نکتهٔ دیگر بشنوم و بروم. گفتند نامهٔ بود بخط سلطان مسعود بوی که علی حاجب که امیر را نشانده بود فرمودیم تا بنشاندند و سزای او بدست او دادند تا هیچ بنده با خداوند خویش این دلیری نکند. و خواستم این شادی بدل امیر برادر رسانیده آید که دانستم که سخت شاد شود. و امیر محمد سجده کرد خدای را تعالی و گفت «امروز هر چه بمن رسید مرا خوش گشت که آن کافر نعمت بیوفا را فرو گرفتند و مراد او در دنیا بسر آمد». و من نیز با یارم برفتیم.
و هم از استاد عبدالرحمن قوال شنودم، پس از آنکه این تاریخ آغاز کرده بودم بهفت سال، روز یکشنبه یازدهم رجب سنه خمس و خمسین و اربعمائه، و بحدیث ملک محمد سخن میگفتم وی گفت با چندین اصوات نادر که من یاد دارم امیر محمد این صوت از من بسیار خواستی چنانکه کم مجلس بودی که من این نخواندمی، و الابیات، شعر:
| و لیس غدر کم بدع و لا عجب[۲] | لکن وفاء کم من ابدع البدع | |||||
| ما الشأن فی غدرکم الشأن[۳] فی طمعی | و باعتدادی بقول الزور والخدع | |||||
و هر چند این دو بیت خطاب عاشقی است فرا معشوقی، خردمند را بچشم عیرت درین باید نگریست که این فال بوده است که بر زبان این پادشاه رحمة الله علیه میرفت، و بوده است